It passes but it doesn't pass away
287 stories
·
92 followers

گزارش فرار ناموفق از گدازه‌ها

1 Comment and 3 Shares
من همیشه از فکرِ درد کشیدنِ حیوانات شرمنده می‌شوم؛ بس که رنج کشیدنشان فاقد درام است؛ به من یادآوری می‌کند «بقا» برای«رنج» احترام خاصی قائل نیست و آن کسی که به نحوی ابراز ضعف کند، به رقبای قوی‌تر از خودش پیام خطرناکی می‌فرستد. نزدیکترین تجربه‌ی من از درد کشیدنِ غیردراماتیک در دنیای انسانی، دایی‌ِ نسبتا کلاهبردارم بود که بخاطر افسردگی کارش به بیمارستان کشید. کلاهبردار، فیلسوف و شاعر و نیمه روشنفکر و کارمندِ میان‌رتبه‌ی بانک نیست که برایش حرف زدن از افسردگی علیرغم دشواری‌هایش ممکن باشد یا در نهایت با آن بعنوان یک ویژگیِ شخصیتی کنار بیاید؛ کلاهبردار مجبور است و منطقا باید همیشه فاقد هرگونه درون‌نگری باشد و افسردگی که خم شدنِ عمیق و آزاردهنده بر خود است، (جدا از تفسیرهای روان‌پزشکی) برای کلاهبردار مثل این است که یک گوزن شاخش را از دست بدهد. (یا مثالهایی از این دست؛ بهرحال باید قبول کنید من زیست‌شناسِ تکاملی نیستم و مثال‌هایم در این زمینه در نهایت عامیانه است). دیدنِ داییِ کلاهبردارِ افسرده‌ام بیش از هر چیز مرا به یاد گربه‌ای انداخت که پانزده سال یش می‌شناختم و یک پایش در تصادفی آسیب دیده بود و در کتمانی دائمی، درد داشت.

چند وقت پیش داشتم فکر می‌کردم این وضعیتی که دارم از کجا می‌آید؟ (به شوخی معمولا به دیالوگ هامون اشاره می‌شود، از مهشید؟ از کارم؟ که خب شوخی مناسبی است اما نشان می‌دهد سی سال پیش هم آدم میانسالی موقعِ نوشتن فیلمنامه داشته کمابیش به همین چیزها فکر می‌کرده؛ به اینکه چی شد که اینطور شد و الخ). بهرحال داشتم فکر می‌کردم چی شد که اینطور شد؛ چرا یک زندگی عادی که در آن بدون مجیزگویی، بدون ابراز سرسپردگی و بدون تلاش برای پل زدن، واسطه‌تراشی، تحمیق خلق، تحمیق خود و از این قبیل، بتوان گذران روزمره کرد، انقدر برای من دشوار شده؟ یعنی همه اینطورند؟  همه که خب معلوم است که نه، اما چقدر (چند درصد مثلا) سه چهار سال قبل از چهل‌سالگی‌شان اینقدر معلق‌اند میان زمین و آسمان‌ و مطلقا بیگانه‌ با هرآنچه پیرامونشان می‌گذرد؟

بعد به این نتیجه رسیدم این حرف‌ها چرند است. (و همچنان روی همان نتیجه‌ام) آدم همین که می‌تواند نفس بکشد؛ همین‌که از گرسنگی و سرما و نبود امکانات اولیه پزشکی (مثل آنتی‌بیوتیک و واکسیناسیون) نمی‌میرد از بسیاری دیگروضع بهتری دارد و این حسِ دلسوزی برای انزوا اصولا اختراعی بیهوده (اختراعاتی نظیر کفش لامپ‌دار و رادیوی آب‌پاش) است که باعث شود آدم از تجربه‌ی ناتوانی و شکست‌هایی که مربوط به فقدان مهارت‌های اولیه در زمینه بقا است، یک چیزِ ایجابیِ قابل احترام بسازد و به درد کشیدن[اش] جنبه‌ی دراماتیک بدهد. «جامعه» قدر تو را نمی‌داند یا مثلا از تو می‌خواهد مجیزگو و اهل بخیه باشی؟ خب این سخت‌تر از دشواری‌هایی نیست که اجدادت با آنها سروکله زده‌اند؛ آنها از طاعون و یخبندان و هجوم مغول و قحطی و آنفولانزاهای همه‌گیر و آتشفشان جان به در برده‌اند؛ این حس تو هم چیزی نیست جز حس کسی که دارد همراه جمعیت از گدازه‌ها فرار می‌کند و کم‌کم می‌بیند در حال عقب افتادن است و پشت پاهایش از نزدیکی گدازه‌ها به طرزی ناامید کننده گرم می‌شود و توقع دارد دست‌کم یکی از خیل جمعیت جلویی برگردد نگاهش کند؛ اما آنها همه دارند فرار می‌کنند و برگشتن و به عقب نگاه کردن -همانطور که در اسطوره‌ای ترین و کهن‌ترین داستانهای بشری خوانده‌ایم- کاری است خلاف همه‌ی موازین تکاملی و در نتیجه خلاف موازین عقلی. بله با کمی فکر کردن دیدم اگرچه حیوانات به اصطلاحِ بشریِ ما نجیبانه درد می‌کشند؛  درواقع عاقلانه و در تنها شکل درستش -به‌تنهایی- درد می‌کشند. اگر عقل را قوه‌ی درکِ درستِ نسبت‌ها و موقعیت‌ها تلقی کنیم، حیوانات به غریزه عاقل‌اند؛ پس می‌دانند در ابراز همدردی تسکینی نیست.  اختراعاتِ بیهوده هرچقدر همه ادم به آنها مفتخر باشد بیهوده‌اند و بازنده، فقط بازنده است و هیچ چیز (من‌جمله احترام تماشاگران طرفدار بازی منصفانه) را (در دراز مدت) به دست نخواهد آورد.
Read the whole story
paradoxi
12 days ago
reply
در کتمانی دائمی، درد داشت.
Ayda
5 days ago
reply
Tehran, Iran
khers
5 days ago
reply
Share this story
Delete

خوراک روح

1 Comment and 2 Shares

مدتی در این فکر بودم که چرا نظام۰ البته گفتن و به کار بردن این نام یا عبارت هم درست و دقیق نیست، کدام نظام؟ نظام به مجموعه یا تشکیلاتی گفته می‌شود که نظمی در خود داشته باشد و نظم تنها نظمی نیست که از قدرت قهری توان بگیرد، قدرت دیگری باید، بینشی باید. بینشی دیده نمی‌شود. بینشی که همه نهادها یا صاحبان سهم در قدرت در آن و با آن توافق داشته باشند. یا ایمان یا باور داشته باشند. بعضی‌شان می‌گویند داریم تجربه می‌کنیم. هنوز نشده است آنچه باید بشود یا آنچه ما می‌خواهیم که بشود. یک آزمایشگاه است. سهمی از غربی‌ها به ایران چون آزمایشگاه می‌نگرند. آزمایشگاه اسلام سیاسی. در این حداقل پیش‌آهنگ است. بقیه در راهند. چه درس بگیرند یا نگیرند. خود ایران اما درس می‌گیرد؟ برای غیر آزمایشگاه است یا برای خودش؟ اگر آزمایشگاه و آزمایش‌شونده و آزمایش‌کننده یکی باشد آن‌وقت چه می‌شود؟ به وقت یکی از این آزمایش‌ها بر اثر بی احتیاطی یا بی‌رعایتی استانداردهای ایمنی آزمایشگاه منفجر می‌شود؟ برای اغیار این هم نتیجه آزمایش است اما برای خودش؟

این است که نام ایران مناسب‌تر است. ایران یک قلمرو است. و همه اعضای نظام بر سر آن به جز شاید سهمی از روحانیت توافق دارند. نداشته باشند هم قلمرو برای قلمرو بودن از آنها اجازه نمی‌گیرد. دین نباید به جایی وصل باشد. مگر اوانژلیست‌های امریکایی که مثل بیماری واگیردار به همه جا سرایت می‌کنند به جایی وابسته‌اند. از هر قوم و «نژاد» و مملکت و سرزمینی به رنگ آن درمی‌آیند. یا دین با آنها هم‌رنگ می‌شود. دینی که عربستان هم صادر می‌کند، همین است. باید بیشتر به شباهت این چیزی که عربستان و ایالات متحده امریکا صادر می‌کنند و در صدورش موفق‌اند اندیشید. الیویه روآ به اینها فکر کرده است و افکارش را نگاشته است. آنها در صدورش موفق‌اند اما آثار باقی‌مانده از دیگران را ویران کرده‌اند. صادرات، آنچه داخلی و بومی است را خراب می‌کند. ایالات متحده امریکا سرزمینی که سرمایه‌داری زمین مناسب برای گسترش خود را در آن دید، دین یا مذهب را هم عرضه می‌کند. کالاست. کالا می‌تواند جسم نباشد و روح باشد. بالاخره انسان به خوراک روحانی هم نیاز دارد. کالا بودن مهم است و نه نوع و جنس آن. مرغوب یا مبتذل. گزاف یا ارزان. برای همه چیزی هست. هر کس به اندازه بضاعتش چیزی خواهد خرید. آنچه مارکس کشف می‌کند در کتابش کاپیتال این است که قبلا محصول مثل گندم به پول تبدیل می‌شد و پول دوباره به محصول مورد نیاز. جنس به پول و پول به جنس. اما حالا پول به جنس و جنس به پول تبدیل می‌شود و تا بی‌نهایت به ثریا می‌رود. و مارکس چگونگی کارکرد این فرمول را در کتاب توضیح می‌دهد. یا به قولی کاپیتال در کتاب او سخن می‌گوید. پول چیست؟ باید به چیستی پول فکر کرد.

قلمرو، بوم را می‌سازد یا بوم قلمرو را؟ اگر بومی نباشد قلمرو چه معنی می‌دهد؟ اصولا معنی می‌دهد؟ اگر معنی ندهد می‌تواند موجود باشد یعنی به موجودیت‌اش ادامه دهد؟ ایران تکثری بود در وحدت. تقریبا. اگر تکثر پاک شود یا کمرنگ، وحدت محکم‌تر خواهد شد؟ وحدت بدون تکثر چیست؟ وحدت تکثرات نظام کجاست؟

با گفتن اینها آنچه در آغاز می‌خواستم بگویم از نفس یا از دهان افتاد. می‌خواستم بگویم به این فکر می‌کردم مدتها که چرا نظام مخالفینش را به خارج می‌فرستد. یعنی کاری می‌کند که عرصه به آنها تنگ شود و بروند. با کوچک‌ترین بهانه و ایراد، دستگیر می‌کند و باقی. اذیت می‌کند. وزنه مجازات با اهمیت آنان در تعادل و توازن نبود. به این نتیجه رسیدم که دلیلش این است که می‌داند انها در خارج از ایران می‌پوسند و می‌سوزند به عنوان مهره البته. خاصیت خود را از دست می‌دهند. خود را از دست می‌دهند. نگاهی به اعلامیه و بیانیه‌ها و حرف‌های «خارجیان» همین امروز کافی‌ست.

اما انقلاب. اگر به انقلاب فکر کنیم. به خود انقلاب و نه به یک انقلاب. انقلاب مفهوم گردش را در خود دارد. می‌گویند انقلاب صنعتی. چیزی با انقلاب صنعتی آغاز می‌شود و چیزی پایان می‌یابد. اگر به تاریخ نگاهی بیاندازیم، انقلاب‌های زیادی مشاهده می‌کنیم. ما یعنی انسان از جایی آغاز کرده و پیش‌رفته است. پیش‌رفتن معنای پیش‌رفت را لزوما ندارد با این کاری نداریم. ما یک مسیر می‌بینیم. خوب یا بد. هیچ انقلابی قرار نیست پایان انقلاب‌ها باشد. تکنولوژی جدید و ابزار و تکنیکش دارد انقلاب می‌کند. ظاهرا بدون خون‌ریزی. خون تنها نشان خشونت نیست. خشونت بی‌نشان هم هست. هر پایانی یا هر آغازی خشونت است. بر پیر مرد فیلم کن لوچ خشونت اعمال می‌شود. چون انقلاب جدید در حال وقوع از او عبور می‌کند. پایان اوست. پایان اوی نجار. به دستان او نیازی ندارد. دستانش باید تنها کلیک کند. او هم می‌میرد. انقلاب هم منتظر است که او بمیرد. نه با سلاح و نیروی قهریه انقلابی. نه با خون قرمز. با خشونتی بی‌رنگ. غرب دام‌ها را سر نمی‌برد. بریژیت باردو مسلمانان گوسفند سربر در عید قربان را خشن و وحشی می‌خواند. غرب بدون خون‌ریزی دام‌هایش را می‌کشد. و شما از یاد می‌برید که گوشت زیر دندانتان جانداری بوده است. خون نریخته است.

انقلاب منتظر است که او بمیرد تا جا برای جوانان که با دستانشان کلیک می‌کنند گشوده شود. تا فردا با قلب و سرشان هم کلیک کنند. پس انقلاب قرار نیست پایان یابد. انقلاب‌های سیاسی چرا. اما انقلاب‌های سیاسی در درون انقلاب‌های بزرگ‌تر قرار دارند. هیچ انقلاب سیاسی را نمی‌توان بدون و جدا از انقلاب‌های بزرگ‌تر مطالعه کرد.
این است که عبارت انقلاب اسلامی درست است، یعنی مشکل در آن نیست. در اسلامیتش ممکن است اشکال باشد در انقلاب بودنش نه. اما انقلابی که پایان انقلاب‌ها را اعلام می‌کند. مشکل در این است. اگر مردم ایران مخالف نظام نیستند یا نمی‌خواهند که نظام بیافتد یا فروبپاشد، از این رو نیست که لزوما آن را می‌خواهند بلکه با انقلاب مخالفند. تنها نظام نیست که پایان انقلاب را اعلام می‌کند، مردم هم. نظام برای حفظ خود و مردم هم برای حفظ خود. این است که حرف‌های محترمانه و نامحترمانه اینروزها که چرا به انقلاب نپیوستید خیلی مضحک است. کسی را به انقلاب دعوت نمی‌کنند. انقلاب خود دعوت کننده است. و دعوت‌شدگان قبل از اینکه دعوت شوند انقلابی‌اند. مردم انقلابی نیستند چون به گردش اعتقادی ندارند. نه اینکه پایان تاریخ اعلام شده باشد. اما رؤیایی برانگیخته نمی‌شود. استاد دخترم برایش به مناسبت سال نو میلادی آرزوی عشق و پول و ترقی می‌کند، من به او نگفتم که منظور ازعشق همان سکس است.

اگر انقلاب‌ها آغاز چیزی و پایان چیزی باشند، یعنی باید چیزی شروع شود. با انقلاب اسلامی چه چیزی شروع شده است؟ شروع شده و پایان یافته است؟ یا در حال شدن است. اگر به این شدن اجازه داده نشود چه خواهد شد؟ اگر نظام گمان کند که شدن همان انقلاب است و هر انقلابی او را در معرض خطر می‌گذارد، به شدن اجازه نخواهد داد. نظام شدن است؟ شده است؟

آقای خمینی گفته بودند ما برای خربزه انقلاب نکردیم. فوکو گفته بود روح جهان بی‌روح. آن‌وقت خربزه ارزان بود. با بار به حیاط خانه ما وارد می‌شد. ما حالا اینجا حتی گاهی نیمی از خربزه را می‌خریم. نه تنها به این دلیل که حیاط نداریم. ژان ژیونو نویسنده فرانسوی در یکی از رمان‌هایش به خریدن میوه می‌خندد. زمانی هم وقتی او کودک یا جوان بوده در آغاز قرن بیستم میوه را نه می‌فروختند و نه می‌خریدند. «ارزانیت» خربزه معادلاتی‌ست که معادلات دیگر را به هم می‌ریزد. فکر می‌کنم که منظور آقای خمینی از خربزه لذت خوردن آن بوده است. به نوع و چیستی لذت اشاره دارد. آقای خمینی می‌دانستند که انسان به لذاتی دیگر هم نیاز دارد. روح خوراک می‌خواهد و خربزه خوراک روح نیست. به راستی روح خوراک می‌خواهد. نظام به روح چه غذایی تعارف می‌کند؟ خوراکی که کالا نباشد یا نشده باشد؟
Read the whole story
paradoxi
41 days ago
reply
عبارت انقلاب اسلامی درست است، یعنی مشکل در آن نیست. در اسلامیتش ممکن است اشکال باشد در انقلاب بودنش نه. اما انقلابی که پایان انقلاب‌ها را اعلام می‌کند. مشکل در این است. اگر مردم ایران مخالف نظام نیستند یا نمی‌خواهند که نظام بیافتد یا فروبپاشد، از این رو نیست که لزوما آن را می‌خواهند بلکه با انقلاب مخالفند. تنها نظام نیست که پایان انقلاب را اعلام می‌کند، مردم هم. نظام برای حفظ خود و مردم هم برای حفظ خود. این است که حرف‌های محترمانه و نامحترمانه اینروزها که چرا به انقلاب نپیوستید خیلی مضحک است. کسی را به انقلاب دعوت نمی‌کنند. انقلاب خود دعوت کننده است. و دعوت‌شدگان قبل از اینکه دعوت شوند انقلابی‌اند. مردم انقلابی نیستند چون به گردش اعتقادی ندارند. نه اینکه پایان تاریخ اعلام شده باشد. اما رؤیایی برانگیخته نمی‌شود.
khers
30 days ago
reply
Share this story
Delete

باقی روز به درد گذشت

1 Share

امروز بخشی، کاشف بودم. کاشف معدن. معدن کودکی. غار علی‌صدر. دالان‌های بی‌‌مشعل. با یکی حرف می‌زدم. به اشتراک می‌گذاشتیم خاطراتمان‌ را. خاطراتی که حالا دیگر به وجودشان شک می‌کنم. چون هیچ چیز دیگر از آن موجود نیست. اگر این جراحیات زیبایی تحول پیدا کند و و دیگر هیچ‌کس شبیه خودش نباشد، آن‌وقت من دیگر هیچ‌کس را بازنخواهم شناخت. صورت آدم‌ها هم مانند شهرها و طبیعت ایران تغییر می‌کند و من باید ثابت کنم که چیزی زمانی بوده است. ثابت کنم که من اهل جایی بوده‌ام با مادر و پدری اهل آنجا و آسمانی بوده است پاک بالای سر من. باید مثلا مسجدی را در نقشه پیدا کنم. در نقشه‌های کهن، یا مدرسه‌ام را. یا کوچه‌ای باریک و بلند و تنگ را که در آن هنوز قصابی در جوی میانش خروسی را سر می‌برید. بوها را چگونه ثابت کنم؟
سین یک بار شیون کرد. کودک بود. از ایران آمده بودیم و نرفته بودیم، چند سالی بود. سین شیون می‌کرد که روی آدم‌ها را از یاد برده است. روی مادرم را. گاهی حضور یکی می‌آید می‌نشنید بر تخت کنار من و من ناگهان فقدانش را زاری می‌کنم. حالا کمتر گریه می‌کنم. دردها نمی‌گذارد. چیزها هم از حد گذشته‌اند و من معصومیت رنج‌هایم را از دست داده‌ام. مثلا لویی مرد. به آقای ر گفتم نگوید. گفتم ناخوش‌تر می‌شوم. چند روز هر جا می‌رفتم لویی بود. در میان میوه‌ها هم لویی بود. بر بساط چندشنبه بازارها. هر مردی لاغرو استخوانی با موهای سپید لویی بود. لباس‌های لویی تمیز بود، لویی روستایی بود و بوی خوب می‌داد. بوی داروهایی گیاهی. به لباس‌هایش که باقی مانده فکر می‌کردم.
من اینجا حافظ کودکی سین هستم. به یادش می‌آورم کودکی‌اش را. ضامن کودکی سین هستم. کسی ضامن کودکی من نیست. گاهی به سراغ تعزیه‌های شهرم می‌روم. می‌خواهم مرا بیدار کند. کودکی‌ام را صدا کند. هر جا می‌روم در تاریخش پناه می‌گیرم. چند کتاب تاریخ اینجا را خریده‌ام.
درد غربت ندارم. درد نیست شدن دارم. بازهم که برگردم، چیزها سرجاشان نیستند. مردم هم. من دلم می‌خواهد که مردم عادت نکنند. با این همه تغییر کنار نیایند. اما می‌آیند. ابزارها را از آن خود می‌کنند. و در آینه که می‌نگرند و خود را که نمی‌یابند، ترسشان نمی‌گیرد. می‌خواهند غیر باشند و من می‌جویمشان. و آنها نیستند.

باقی روز به درد گذشت. درد جسمی. درد آدم را با خودش آشنا می‌کند. با جسم. بعد از درد وقتی ساکت شد، آدم می‌خواهد فراموش کند، به چیزی فکر نکند. فراموش می‌کند. جسم را.
درد آمده بود و به سر رسیده بود. به ته نه، به سر رسیده بود. باید وضعیتی پیدا می‌کردم و سر را به طوری، جایی می‌گذاشتم که درد دادم را به آسمان نبرد. فکر می‌کنم که می‌دانم چرا باید روزی تن را ترک کرد. منتهی نمی‌دانم بعدش باید به کجا رفت.
Read the whole story
khers
134 days ago
reply
Share this story
Delete

می‌دانم دارم شورش را در می‌آورم و دوبار قبل از این هم گفته‌ام

1 Share
نشسته بودم کنار مادربزرگم حرفی نداشتیم که بلند شد از طبقه بالای کابینت استکان کمرباریک قجرنشان ویژه‌ی مهمانش را بردارد و از زیر دامنش، یک کله‌ی کوچک مشکی یک لحظه پیدا شد و به من لبخند زد. وقتی برگشت نشست می‌دانستم زندگی مثل قبل نمی‌شود. گفتم بیا، لحظه‌ای که منتظرش بودی، لحظه‌ای که می‌تواند مثل یک خط قاطع، تا اینجای زندگی هردمبیل‌ات را هر طور که گذشته، به جمعبندی برساند و اعلام کند معنایی اگر باشد در باقی زندگیت به آن خواهی سید و اگر نباشد و نرسی هم جای نگرانی نیست. چون دیگر رسما دیوانه محسوب میشوی و دیوانگی خودش شکلی از رسیدن است. (منظورم شکل واضح و قطعی دیوانگی است، نه آن مدل دیوانگی که همه در قرار اول بهش اعتراف می‌کنند: «من خیلی دوست دارم همراه چایی‌ام خربزه بخورم. دیوونه‌ام نه؟»؛ « هاها بگذار بگم چی شد. کتونی سبزارو روز نامزدی فرید پوشیدم، باهاشون راحت بودم. لباسمم دیده بودی که، حریر یاسی بود. ولی خب عوضش خیلی راحت بود. دیوونه‌ام نه؟»، «من آیفون 8 میخواااام و بگذار بهت بگم، این هیچ تضادی با اینکه دیووونه‌ام نداره».  نه. اگرچه جالب نیست آدم داخل پرانتزِ توضیح، جواب نقل قول فرضیِ از آدم‌های فرضیِ ساخته‌ی متنِ خودش را بدهد، اجازه بدهید قبل از هرچیز بگویم «خیر، شما دیوانه نیستید. عاقل‌ترین و حسابگرترین‌های جمع مایید که همه چیز را با هم بُرده‌اید. هم مزایا و مواهب یک زندگی از سر حسابگری خود یا پدران و مادران محترم، هم برچسب یلخی و شلخته‌ی بی‌توجه که ممکن بود تسکین‌دهنده‌ی زخمِ بازنده‌ها باشد. این است که بازنده‌های این مسیر علاوه بر باخت، باید صلیب جدیت را هم بردوششان حمل کنند. مجبورند حمل کنند چون شما حسابگرها علاوه بر همه چی، صندلی‌های شوخ‌طبعی و باری به هرجهتی را موقعی که بازنده‌ها داشتند با ترس و لرز پول‌هایشان را جمع می‌زند ببینند به اجاره خانه می‌رسد یانه، یکجا  پیش‌خرید کرده‌اید»؛ اینجا پاسخم به نقل‌قولهای فرضی از مدعیان دیوانگی به پایان می‌رسد و بر می‌گردیم به هدف پرانتز که گفتن این بود که: نه، منظور این جنس دیوانگی نیست. منظورآن مدلی است که آدم زیر دامن مادربزرگش کله‌ای کوچک و شیطانی می‌بنید که به او با دهان بدون لب‌اش لبخند می‌زند: واقعی و باجزییات و چروکهای ریز دور چشم و دهان و بوی عجیبی از دهانش متصاعد می‌شود که جتما نتیجه‌ی غذایی است که چند ساعت قبل خورده و ترکیبی بوده از چیزهای مشمئزکننده‌ی هنوز زنده و جسدهای در حال تجزیه در معده‌ی اجازه بدهید بگویم، شیطانی‌اش).

بله دیوانگی شکلی از رسیدن است. داستانهای زیادی هست که جزییات زندگی یک آدم را، جزییات بی‌اهمیت زندگی یک آدم را ردیف می‌کند تا برسد به لحظه‌ی موفقیت او. به جایی که معنای زندگی را پیدا می‌کند. حالا از استیو جابز گرفته تا پیکاسو تا خبرنگاری که تروریستها سرش را می‌برند یا کارمند یک سازمان امنیتی که اطلاعات را چون حق مردم آمریکا و جهان است که بدانند، درز می‌دهد. آدمهایی که کسی شده‌اند و معلوم بوده چه کاره‌اند، بدون آن لحظه‌ی پایانی که برند معنی‌اش را پیدا می‌کند این جزییات حوصله‌سربر است و کسی بهش علاقه ندارد. مگر آنکه صاحب یک برند دیگری آنها را نگاشته یا ساخته باشد. آدمی که جایزه ادبی و سینمایی معتبری گرفته باشد و سری در سرهای دنیای فرهنگ داشته باشد؛ یا حتی بخواهد سری در سرها پیدا کند و در نیمه‌ی مسیر باشد؛ شاید گفتنش درست نباشد اما اغلب لازم است که کمی هم از نظر تیپ و قیافه و سر و وضع خوب باشد یعنی اگر جذابیتی در قهرمانش نیست، شخص خودش با جذابیتِ شخصی به نحوی تعادل را برقرار کند. سهراب شهیدثالثی کیارستمی‌ای جیم جارموشی کسی باشد خلاصه. او می‌تواند زندگی بی‌هدف و پرجزییات یک نفر را تعریف کند؛ چون در چنین داستانی هدف اصلی خود مؤلف است؛ معنا آنجا ساخته می‌شود و منتقدین خواهند گفت «ما در این اثر با زندگی یک کارمند بیمه‌ی عادی و روزمرگی بی‌فراز و فرودش آشنا می‌شویم و فلانی(مؤلف) توانسته، ما را با عمق تراژیک روزمره‌ی ادمهای عادی در حومه‌ی شهری پرت افتاده آشنا کند». در غیر اینصورت وظیفه‌ی خود قهرمانِ فیلم یا داستان است که به آن جزییات با موفقیت تجاری یا صنعتی یا هنری و معنوی خودش با رسیدن لحظه‌ی موعود (اعم از مرگ قهرمانانه تا احیای برند اپل) معنا بددهد. به همین ترتیب آن جزییات با نقطه‌گذاری نهایی معنا پیدا می‌کنند و چیزی می‌شوند که وانمود می‌کنند قبل از آن نقطه‌گذاری هم بوده‌اند. همه‌ی اینها را گفتم که توضیح دهم چرا خود دیوانگی و فروپاشی کامل روانی هم می‌تواند شکلی از این رسیدن باشد. جایی که قهرمان داستان دیگر بیخیال حفظ آنچه حفظ‌‌ ناکردنی است می‌شود و از نظر ذهنی فرو می‌پاشد. مثال زیاد است. از دسته‌ی دلقکهای سلین تا طوبی و معنای شب و بوف کور خودمان یا مثلا فیلم پی و فیلم اینک آخرالزمان و حالا که حرف آخرالزمان شد اصلا خود جنگ آخرالزمان یوسا که پر از شخصیت‌هایی است که رستگاری‌شان با پیوستن به جنون منتشر شده در فضا رقم می‌خورد. آدم همینطور بنشیند و کمی فکر کند کلی داستان یادش می‌آید که حکایت آدمهایی است که در نهایت، بیخیال زندگی مبتنی بر حفظ عقل شده‌اند و ترجیح داده‌اند دیگر دست و پا نزنند و بزنند به دل دیوانگی. البته سینما مدیوم مناسبی برای ترسیم این موقعیت نیست. در ادبیات داستانی اگر فکر کنیم همیشه مثالهای بهتری پیدا می‌کنیم.). در این داستانها لحظه‌ای معنا بخش به چزییاتِ بی‌معنا همان لحظه‌ی دیوانگی است. انگار دیوانه شدن موفقیتی باشد در اندازه‌ی احیای برند اپل، یا به توفیق تجاری رسانیِ برندِ کوبیسم و الخ. به همین دلیل بود که آنجا آن بالا(ی متن) بعد از مواجهه با کله، به خودم گفتم «بیا! لحظه‌ای که منتظرش بودی». چون می‌دانستم دیدن این کله می‌تواند نقطه‌ی مناسبی برای معنی بخشی به  همه‌ی زندگی باری به هرجهتم باشد. چون (می‌دانم دارم شورش را در می‌آورم و دوبار قبل از این هم گفته‌ام) دیوانگی شکلی از رسیدن است. 

چای را که خوردیم من مردد شده بودم. آیا فقط در زندگی همین کله را خواهم دید؟ آن هم فقط زیر دامن؟ جای دیگری هم او را خواهم دید؟ آیا اشکال دیگری از هیولا هم در جاهای دیگر زندگی‌ام ظاهر می‌شود؟ اگر فقط همین کله باشد و اگر فقط آن را زیر دامن مادربزرگم ببینم چه؟ دارم زندگیم را می‌کنم ماهی یکبار (یا خانه‌ی پر دوبار) به مادربزرگم سر می‌زنم. همه‌اش باید چشم بدوانم کله را ببینم. تازه مادربزرگم هم باید دامن پوشیده باشد و هم باید یک طوری بلند شود که کله، فرصت کند از زیر دامنش آنطور شیطانی بیرون بیاید. ممکن است یک ماه مادربزرگم کلا شلوار بپوشد. ممکن است دامنش آنقدر بلند باشد که جا برای رخ‌نماییِ کله نماند. ممکن است برود مسافرت؟ دیوانه که نباید اینطور حسابگرانه خودش را بیاندازد دنبال مواجهه با مدرکِ دیوانگی‌اش. می‌دانم فکر جالبی نیست. ولی اگر مادربزرگم بمیرد چه؟ اگر کله هم با او از بین برود؟ این چه شکل مزخرفی از دیوانگی است که باید انقدر برای حفظ‌‌‌ اش مراقب و حسابگر باشم؟ چه فرقی دارد با دیگر نگرانی‌های سمج و مبتذل روزمره‌ام اصلا؟ دراقع فقط یک کله به چیزهایی که باید حسابشان را نگه دارم اضافه شده، و خب خبر بد اینکه درست فکر می‌کردم. حالا بیشتر مادربزرگم را می‌بینم. دائم طفلک را به طرق مختلف می‌فرستم دنبال چیزهایی که در طبقات بالایی کابینت است. ازش می‌خواهم تابلوی رو دیوار را کج و راست کند خودم دور از دیوار دوزانو مینشینم و وانمود می‌کنم از پایین دارم تعادلِ قاب را چک می‌کنم و بطور کلی به شدت نگران تعادل و توازنِ تابلو ام. می‌فرستمش روی نردبان چون لامپ خانه‌اش بنظرم نیاز به عوض شدن دارد: «مردم فکر می‌کنند باید لامپ حتما بسورزد که عوضش کنند»  و مادربزرگم متعجب می‌گوید مگر همینطور نیست؟ با تاکید کارشناسانه می‌گویم «نه. لامپ را باید قبل از سوختن عوض کرد». فکر می‌کند یک کمی زده به سرم. خب برو لامپ را عوض کن؟ « نه من سرگیجه می‌گیرم» می‌فرستمش بالای نردبان. معلوم است که می‌داند کارهایم طبیعی نیست. چیزهای بدتری را در زندگی پشت سر گذاشته و یک نوه‌ی وسواسی نگرانش نمی‌کند. می‌رود بالا و آها، کله، خودش را نشان می‌دهد و لبخندی به هم می‌زنیم. جز این چیزی تغییر نکرده و همه چیز به بی‌معنایی و کسالت‌باری قبل است که خودش از هر کله‌ی سیاهی که از زیر دامن مادربزرگ آدم بیرون بیاید ترسناک‌تر است؛ به معنای منفی‌اش طبعا. اصلا اگر یک آدم فهیم می‌خواست یک داستان ترسناک ماوراءالطبیعی تعریف کند، (مثلا کافکا را فرض کنید داده‌اند یکی از این فیلمهای ترسناک کلیشه‌ای تسخیر و احضار را بسازد.) احتمالا روند فیلم برعکس معمول می‌شد. اولِ فیلم همه چیز خوب و خوش است و اجنه و ارواح خبیث راه به راه خودشان را نشان می‌دهند و شخصیت‌ها را دفرمه و سلاخی و دیوانه می‌کنند و بعد کم کم عاملِ ترس وارد می‌شود: حضور ارواح کم می‌شود و شبحِ واقعا ترسناک کسالت (رویم نشد بنویسم بی‌معنایی)، سرش را می‌کند در زندگی قهرمانان فیلم. پایان خوش برای چنین فیلمی می‌تواند لحظه‌ای باشد که هیولاها برمی‌گردند و در یک پایان کافکاییِ واقعا ترسناک، هیچ هیولایی دیگر هیچ جا نیست و قهرمان لقمه‌ی صبحانه در دست دارد می‌دود که به اتوبوس شش و نیم صبح برسد.

از حالم در این روزها بخواهید، مثل کسی که منتظر است پارتنرش به او پشنهاد ازدواج بدهد، دائم چشمم انتظارم که رابطه‌ام با کله، گسترده‌تر شود. خودش را جای دیگری نشان بدهد یا دست کم زیر دامن‌های دیگری هم ظاهر شود. حمله‌ای چیزی کند و الخ. اما کله، مثل دوست پسر یا دوست دختری که از شرایط فعلی و ملاقات‌های حسابگرانه و محدود راضی است، ماهی یکی دوبار لبخندی بهم می‌زند و حتی بنظرم مواظب است بیشتر از این جلو نرویم. اگر بیش از دوبار در ماه به مادربزرگم سربزنم و هردوبارش هم او دامن پوشیده باشد و موقعیت ایستادنش هم مناسب رخ نمودن کله باشد، خودش را نشان نمی‌دهد. در حالیکه می‌دانم آنجا است اما می‌ماند توی دامن تا من حدم را بدانم. من هم اگرچه راضی نیستیم اما برخلاف همه‌ی شواهد، هنوز کاملا قطع امید نکرده‌ام. کم وبیش مثل باقی موارد در زندگی‌.   

Read the whole story
khers
134 days ago
reply
Share this story
Delete

گاهی وقت‌ها می‌رم نوشته‌های دیگران در مورد بیماری‌شون رو می‌خونم. زیاد این کار ر...

2 Shares
گاهی وقت‌ها می‌رم نوشته‌های دیگران در مورد بیماری‌شون رو می‌خونم. زیاد این کار رو نمی‌کنم، چون هر دفعه حال‌ام بدتر از پیش می‌شه. گاهی این کار رو می‌کنم، چون هر دفعه یه چیز جدید هم می‌فهمم. 

چیزی که باعث شده همه‌چی برای من سخت‌تر بگذره، اینه که با وجود خوب و راضی‌کننده بودن پروسه‌ی تشخیص، بعدش خیلی رها شدم. نه اطلاعات خاصی از دکتر و پرستار گرفتم، نه ساپورت‌گروپ و این‌چیزها دیدم. توی چند ماه اخیر فقط دو سه بار پرستار بتافرون زنگ زده به علی‌رضا حال و احوال و گفته یه سر بزنم، هر دفعه ما اون تاریخی که خواست بیاد نبودیم، حرف هفته‌ی بعدش رو زده‌ان و دیگه خبری نشده. این نوشته‌ها، اطلاعات خوبی بهم می‌دن که منبع دیگه‌ای براشون ندارم. خیلی وقت‌ها پیش اومده حالتی، حسی، اتفاقی رو نمی‌دونستم باید ربط بدم به ام‌اس یا نه. مثلاً این که اشتباه تایپ می‌کنم. گاهی کلیدها جا می‌افتن یا فشار داده نمی‌شن، یه سری اشتباه معمول و قابل پذیرش. گاهی پیش میاد که یه کلمه رو کاملاً جور دیگه‌ای می‌نویسم. مثلاً می‌خواهم بنویسم می‌روم، می‌نویسم برود، یا کلمه‌ای از جمله توی ذهنم هست، موقع تایپ حذف می‌شه. انگار ارتباط معیوب مغز و اندام می‌خواد خودش رو جلوی چشم بیاره. می‌دونم که سابق بر این هم پیش می‌اومد، اما نمی‌دونم چقدر ربط داره و چقدر باید انتظار بهتر یا بدتر شدن‌اش رو داشته باشم. توی جلسه‌های معاینه‌ی چند ماه یک بار دکتر هم موقعیتِ پرسیدن‌شون پیش نمیاد. 

دو روز پیش، یه چیزی خوندم که خیلی تکون‌ام داد. سوال صفحه‌ی فروم این بود که دوست دارین مردم چه چیزی در مورد ام‌اس‌تون بدونن. بعضی عبارت‌هاش خیلی ناراحت‌کننده بود، بعضی‌ها مفید و بعضی‌ها کلیشه -ام‌اس جنگ روزانه‌اس و بلا بلا-. هرچند نمی‌تونم بگم کلیشه‌ها نادرست‌ان. وقتی هر روز صبح ده-بیست دقیقه‌ای باید روی تخت کم‌کم تکون بخورم تا ببینم امروز وضعیتم چطوره، بلند شم چند قدم امتحانی راه برم ببینم چه کارهایی ازم بر میاد، چطوری می‌تونم بگم ام‌اس جنگ روزانه نیست؟ خودم هم گمونم اون اوائل یه بار نوشتم ام‌اس تقلای هرروزه‌اس. 

یه نفر گفته بود ام‌اس الان جزئی از منه و پیش میاد که در موردش حرف بزنم، مثل لباس و رنگ مو. ولی این نیست که ام‌اس منِ جدیدی رو شکل داده باشه. من همون آدم قبلی‌ام که یه چیزی بهش اضافه شده. درست. 
یه نفر گفته بود برام مهم نیست مردم در مورد ام‌اس چی فکر می‌کنن. تا قسمتی درست.
یه نفر گفته بود دلم می‌خواد بدونن من حال‌ام در لحظه تغییر می‌کنه، ممکنه قولِ یه کاری رو داده باشم، موقع انجام‌اش ببینم که نمی‌تونم از پسش بر بیام. خیلی درست. 
یه نفر گفته بود دلم می‌خواد بدونن وقتی ازم می‌پرسن چته، خیلی وقت‌ها نمی‌شه راحت توضیح داد. آب طلا. 
حالا بریم سراغ اون چیزی که تکون‌ام داد. 

یه نفر توضیح داده بود درک‌ام از موقعیت فیزیکی‌ام تغییر کرده. گفته بود سابق بر این درست تشخیص می‌دادم خودم کجام و اشیای کنارم کجا، الان نه. خیلی نامحسوس و جزئی، رسیده‌ام به جایی که انگار ام‌اس بین مغز من و دنیای بیرون فاصله انداخته. 
این حرف خیلی قشنگ بود. واقعاً قشنگ بود و از اون چیزهایی بود که من تا حالا تشخیص نمی‌دادم واقعیه یا خیال می‌کنی. فرق ام‌اس با خیلی از بیماری‌ها اینه که عوارض و علائمش مشخص نیستن. تازه همون‌هایی که مشخص‌ان هم اون‌قدر عجیب‌ان که نمی‌شه راحت به کلمه درشون آورد. همین گزگزی که می‌گم، اون گزگز استاندارد و شناخته‌شده‌ی خواب‌رفتگی نیست؛ یه چیز خفیف‌تره که مداومت‌اش آزارت می‌ده. بی‌حسی‌اش این‌طور نیست که دست روی پوستت بکشی و نفهمی، این‌طوره که انگار کم‌رنگ شدی و با طولانی‌شدن‌اش، عاصی‌ات می‌کنه -دیشب‌اش داشتم به خودم می‌گفتم حاضرم برق به دستم وصل کنم یا سراغ زنبوردرمانی برم اگه حتی یه درصد احتمال بدم تاثیر داره-. یه چیزهایی هم هست که نمی‌تونی مستقیم ربط بدی، می‌گی شاید همین‌طوریه که هست، شاید ربطی به ام‌اس نداره. حتی خیلی وقت‌ها خودت رو سرکوب می‌کنی که بابا حالا بزرگ‌اش هم نکن، همه‌چی که مربوطش نیست. بعد می‌بینی آدم‌های دیگه هم دچارش بودن و دلیل داره و خب، می‌فهمی که مثلاً از سرِ شکم‌سیری روی خودت عیب و ایراد نذاشتی. این که بشناسی چی به چیه خیلی کمک می‌کنه به نظرم. رانندگی مثلا هیچ‌وقت کار خوش‌آیند یا راحتی برای من نبوده. این چند ماهه توی ماشینِ در حال حرکت نشستن هم حالم رو بد می‌کنه حتی. تشخیص نمی‌‌دم الان آینه می‌خوره به ماشین بغلی یا نه، یا این ماشینی که توی تقاطع میاد قراره ترمز کنه یا می‌خوریم بهش. سر هر تقاطع و سبقت نفس توی سینه حبس، استرس دائمی، درد بیشتر. فکر می‌کردم... نمی‌دونم چی فکر می‌کردم، احتمالاً فکر می‌کردم یه چیزیه که هست و باید باهاش مقابله کنم، چون دلیلی نداره. الان فکر می‌کنم که خب عزیزم، به درک که دلت برای رانندگی تنگ شده. وقتی نه روی پات برای کلاج و ترمز کنترل داری، نه درست اطرافت رو تشخیص می‌دی، بهتره فکرش رو هم نکنی. 

وقتی روز دوم پریود نیست و به فکر این نیستم که احتمال خطای شلیک گلوله توی مغز چقدره یا علی‌رضا از پیدا کردن جنازه‌ی من توی خونه چه حالی می‌شه خیلی عاقلانه با این دست مسائل مواجه می‌شم. می‌پذیرم‌شون. بعد یه تاریخ مشخص می‌رسه و همه‌چی هجوم میاره. 

من دوست دارم مردم چی در مورد ام‌اس‌ِ من بدونن؟ این که حمله نداشتن اگه نه بیشتر، به اندازه‌ی حمله داشتن سخت می‌گذره. 

Read the whole story
khers
138 days ago
reply
Ayda
148 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

با بچه‌ها صحبت این را می‌کردیم دلتنگی یعنی چی. من هم می‌گفتم من دیگر دلم برای ای...

2 Shares

با بچه‌ها صحبت این را می‌کردیم دلتنگی یعنی چی. من هم می‌گفتم من دیگر دلم برای ایران تنگ نمی‌شود. آنها هم بحث می‌کردند که من معنای دلتنگی را چیز دیگری می دانم و گرنه مگر می‌شود دل آدم تنگ نشود.
من دلتنگی زیاد کشیده‌ام در زندگی. معنای این یکی را خوب می‌فهمم. برای همین است که می‌گویم دیگر دلم تنگ نمی‌شود. مگر چه مانده که دل من تنگش شود؟ خانه‌مان را که فروختیم و الان تویش آپارتمان زده‌اند. کوچه را که دیگر هیچ شباهتی به آنچه من بیست و اندی زندگی را در آن نفس کشیدم ندارد و اگر به من نگویند نمی‌توانم فرقش را با همه کوچه‌های دیگر شهر که در آنها بزرگ شده ام بگویم. همه شبیه هم شده‌اند. همه هیچ شباهتی به آن خاطره ندارند. مادربزرگها و پدر بزرگه‌ها یا رفته‌اند یا باقی‌مانده‌شان ربطی به آن چه در سلولهای من خشک شده ندارند. دختر خاله‌‌ها که آن زمان‌ها پشت در قائم می‌شدند از خجالت وقتی می‌رفتیم خانه‌شان، حالا برای خودشان تنها می‌روند مسافرت خارج از کشور. آنکه موقع توقف زمان چهاردست و پا راه می‌رفت حالا کتاب «سرمایه» بدست در کتابخانه ایستاده است. با دوستانتان- اگر هنوز در ایران زندگی کنند- هیچ رابطه‌ای وجود ندارد یا به «لایک» ختم شده. (معمولا از خوشحالی، به فضولی، به رودربایسی (لایک) و بعد به بی‌تفاوتی و آنفالو می‌انجامد این پروسه پیدا کردن یک دوست آن زمان‌ها. برای شما اینطور نیست؟) کسی دیگر نمانده. خاطره‌ها تغییر کرده اند. وجود ندارند.

زمان از یک جایی برای مهاجر می‌ایستد.(فکر کنم جمع مزخرفی بستم که گفتم برای مهاجر. این وضع و حال الان من است. شاید تغییر کند و یک چیزی بیایید یا حالی بیاید که خیلی قلقلک بدهد. مهاجرت هیچ دونفری یک شکل نیست. ) هرچه شما بگویید قیمت ها در ایران چطور است، هنوز من آخرین قیمت شلوار جین در ایران برایم سیزده هزار تومان است. من تغییر طبیعی این چیزها را ندیدم. عکس را-حتی اگر مرتب هم ببینی در همه سالها- باز توی سرت نمی‌رود که این همان خانه و کوجه و شهر و دختر خاله و …است. اینها غریبه‌اند. من قدر این خوشبختی را می دانم که نزدیک به پدر و مادر و خواهر برادارم زندگی کنم. بقیه رنگ‌ها،‌ هر چقدر هم پررنگ، تسلیم زمان می‌شوند و کمرنگ می‌شوند. من مفهوم خانه-که برای من یعنی خانه پدر و مادر را اینجا دارم. خانه مادر آدم همیشه خانه مادر آدم است. روی میز وسط هال، -وسط کالیفرنیا هم که باشد- رومیزی پهن است. رومیزی که دورش گلدوزی شده است. این یعنی خانه. زیر کتری همیشه روشن است. چایی هر لحظه شبانه روز آماده است. این یعنی خانه. صدای رادیو-به فارسی- همیشه در خانه پخش است. اخبار بخش مهمی از زندگی است. اینها یعنی خانه. اینکه آدم از حیاط سبزی بچیند و بیاورد سر میز غذا، یعنی خانه. اینکه تا از زیر دوش در بیایی مادرت تختت را مرتب کرده باشد یعنی خانه. اینکه پدر و مادر شبها هنوز-حتی اگر تو مهمانشان هم باشی- ممکن است بگویند که شرمنده ما یه سر می‌رویم شب نشینی خانه آقا و خانم فلان. شما شامت رو -که آماده و گرم و حاضر و تازه است- بخور، «ما خیلی زود برمی‌گردیم.» از این خانه تر داریم؟

من فکر می‌کنم در نهایت تعریف غایی ما از این نوع دلتنگی‌ها همین مفهوم خانه باشد. من در خانه خوبی بزرگ شدم. (با همه بدبختی‌های جاری در همه زندگی‌ها) می‌دانم- و سعی می‌کنم قدرش را بدانم- که چقدر خوشبختم که در فاصله معقولی از خواهر و برادر و پدر و مادر زندگی می‌کنم و نه تنها این که این سعادت را که آنها توانستند یک جوری همان خانه را اینجا برای خودشان بسازند. احتمالا برای رفع دلتنگی خودشان. من می‌توانم که از خانه‌ای که در آن بزرگ شدیم به این خانه الان آنها برسم تغییرش را دیدم ذره به ذره . با همان آدمها و حتی خیلی از ذرات کوچک آن خانه. مادرم دیگر از انها استفاده نمی‌کند اما هر دفعه که در کابینتش را باز می‌کنم آن ته ردیف فنجان‌ها، فنجان‌هایی را می‌بینم که مامان با خودش از ایران آورده بود. این‌ها از این کابینت به آن کابینت مهاجرت کردند. با ما. این هنوز ربط من است به آن مملکت. من وقتی آن فنجان‌ها را می‌بینم یاد آشپزخانه ایران می‌افتم. اما اسم کوچه و شهر و چلوکبابی دیگر معنایی ندارد چون عوض شده اند و الان اگر عکس کوچه بعثت را به من نشان دهند من یحتمل هیچ‌کدام از خانه ها هم نشناسم.
من الان هم دلم برای خانه تنگ می‌شود. می‌روم یک سر سکرمنتو. دلتنگی‌ام دو ساعته تمام می‌شود و آنوقت می‌خواهم برگردم خانه خودم. این دو با هم خیلی فرق دارند. «خانه» با «خانه خودم» خیلی فرق دارد.

Read the whole story
Meursault
146 days ago
reply
Iran,Tehran
khers
147 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories