It passes but it doesn't pass away
280 stories
·
90 followers

Why Someone Has To Die?

1 Comment and 3 Shares
با س. اسنپ گرفته‌ایم به سمت فرودگاه که کسی را برداریم، یا خودمان برویم جایی. وسط راه یک‌هو لاشه‌های بدنی از آسمان می‌افتد جلوی ماشین. خونِ کدر و گوشت براق و لزج. س. بررسی‌شان می‌کند و می‌گوید خواهرم است. خودکشی کرده. سیانور خورده. در خواب می‌دانستم که سیانور ماده‌ای است که می‌خوری و بدنت تکه‌پاره و آش‌ولاش می‌شود. س. می‌گوید خواهرش خودکشی کرده و توی صدایش نه غم است، نه هیچ حس دیگری. من خواهرش را ندیده‌ام و هیچی ندارم بگویم. می‌دانم دیگر نمی‌رویم جایی. شب است و تنها چیز روشن خون است.
خبر مرگ ا. را که شنیدم، س. خانه‌ی من بود. از سفر برگشته بودیم و شب پیش من مانده بود. صبح بیدار شدم و در همان حال خواب و بیدار موبایل را چک کردم و انبوه پیغام‌ها را دیدم که ازم می‌پرسیدند خبر درست است یا نه. زنگ زدم به آشنایی و گفت بله، درست است. به س. گفتم فلانی مرد. یک‌جوری که انگار می‌خواهم بگویم سفر خوبی شد، یا سفر خوبی نشد، یا هر چیز بی‌اهمیت دیگری. بعد فهمیدم ا. خودش را کشته شده است، طی یک برنامه‌ریزی دقیق. 
صبح بیدار شدم و فکر کردم چه عجیب که س. در خوابم بوده. خبر مرگِ مریم میرزاخانی را شنیدم. بعد فکر کردم خودکشی ا. برای من همین است: خونابه‌ها و لاشه‌های گوشتی که تا بخواهی ازش فرار کنی از آسمان می‌بارد جلوی پایت. همیشه دارد چکه می‌کند روی زندگی‌ام. عیان و غیرقابل‌انکار. یکی باید بمیرد تا دیگران قدر زندگی را بیشتر بدانند، یکی مُرد و مُرده‌اش همیشه جلوی پای ما خواهد بود. این قطعی‌ترین واقعیتِ زندگی است.
Read the whole story
paradoxi
38 days ago
reply
همیشه دارد چکه می‌کند
khers
37 days ago
reply
Ayda
37 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

یک از چیزهایی که برنینگ‌من به زندگی من آورد، رقص بود. رقص که البته نه. همان تکان...

1 Share

یک از چیزهایی که برنینگ‌من به زندگی من آورد، رقص بود. رقص که البته نه. همان تکان تکان خوردن . اولا که من تا سن سی و یکی دو سالگی پایم را در کلاب (همان چیزی که بهش می‌گویم کلوپ شبانه) نگذاشته بودم. بعد هم گاهی می‌رفتم با دوستانم،‌ اما همیشه یکی دو ساعت رقصیدن یا تماشا یا اصلا موسیقی‌ بود. اما در برنینگ‌من یاد گرفتم که چطور همه شب را برقصم. اول اینکه چه حبی باید استفاده کرد برای چه موسیقی. چه کفشی پوشید که تا صبح آدم دوام بیاورد. اینکه بدانم کجا بروم هوا تازه کنم، آب بخورم، کجا استراحت کنم و کجا دیگر بفهمم که توانم تمام شده. یا اینکه رفتار محیط رقص را یاد گرفتم. اولا بفهمم که در کجاها، کدام کلاب‌ها، چه گروه جمیتی احساس امنیت می‌کنم و کجاها نه. با کی برقصم. عوضی‌ها کدام‌ها هستند. به کی رو بدهم به کی ندهم. مزاحم کی‌ها نشوم. چطور حواسم باشد به آدم‌های تنها که ایستاده‌اند و منتظرند یکی با آنها برقصد و هزار ریزه‌کاری دیگر. مثل هم مراسم دیگری، آدابی دارد و مردمی که باید شناخت. حالا سعی می‌کنم ماهی یکی دوبار بروم تا طلوع آفتاب برقصم. اینکه می‌گویم رقص واقعا فقط تکان خوردن و خوشحال بودن است بیشتر تا آن چیزی که واقعا اسمش رقص است. من همچنان رقص بلد نیستم. خوبی رقصیدن اینطوری این است که اولا اینقدر جا اینقدر تنگ است که آدم فقط می‌تواند کمی تکانش دهد بعد کسی دور تا دور ننشسته نگاه کند آدم چطور می‌رقصد. آماده شدن برای رفتن را هم دوست دارم. از اینکه چه بپوشم تا چطور آرایش کنم یا کجا را با چه کسی بروم. کل مراسم خوب است.
از معدود جاهایی است که دوست دارم با آدمها حرف بزنم. اسمشان را بپرسم. بگویم که زیبا هستند یا زیبا می‌رقصند. دوست دارم اینها را بشنوم.

Read the whole story
khers
88 days ago
reply
Share this story
Delete

گزارشی از کن

1 Comment and 3 Shares

کمی از جشنواره کن گزارش بدهیم. نه ما اهل کن نیستیم وآنجا هم حضور نداریم و از آن و این ادا و اطوارها دوری می‌جوییم. به قول ژان لوک گدار که سه سال پیش  برای  فیلمش خداحافظ زبان، می‌خواستند جایزه‌اش دهند و دعوتش کرده بودند نامه‌ای به رئیس جشنواره و رفیق قدیمی نوشت که : من آنجایی نیستم که شما هنوز، فکر می‌کنید که هنوز هستم. چیدمان این جمله گدار نادرستی نگارش من نیست. دقیقا کلام اوست.

پارسال بعد از درگذشت کیارستمی، لیلی تلفن کرد و گفت: گذاشتم بعد از گریه‌ها و زاری‌ها تلفن کنم. به او گفتم گدار هنوز زنده است. گدار از مقدسات من است. قبلا هم گفته‌ام مثل این است که در مقابل زیبایی نشسته باشم. زیبایی هم نیست به قول مولوی چیز دیگر است. من که مدتی ست دچار دردهای مفصلی هستم و گاهی شمال که بودم می رفتم نزد آقای گی و بیست و پنج یورو می‌دادم- اقای گی دیپلم و مدرک و سند وقباله  و اینها نداشت. جسم همان تن را می‌شناخت. می گفت اول با تن حیوانات، اسب شروع کرده. اینکه بشر بتواند باعث آرامش حیوان بشود خیلی خوب است. سین که بچه بود در آن خانه بزرگ، گربه داشت. من با دست بردن در طبیعت مخالف بودم و گربه آزاد بود و ما هم در آبادی زندگی می‌کردیم. گربه شب‌ها می‌رفت بیرون. می‌گویند زمانی که گربه هوس بیرون رفتن می‌کند دو بار در بیست و چهار ساعت است. یک بار زمان نماز صبح است و یک بار زمان نماز مغرب. تقریبا. می‌گویند که این دو زمان، ساعت شکار اجدادش بوده است. خدایا ما چرا از وقت این‌قدر جدا شدیم؟ کیارستمی خدایش بیامرزد گفته بود: صبح به موقع سر زد، خروس به موقع خواند و من بی‌موقع خوابیدم.
گربه سین نامش نوگا بود که همان نوقا است و همان گز است. جنوب فرانسه نوقایش نوگاست. باسفیده تخم‌مرغ و عسل و گاهی پسته و گاهی بادام. یک بار نوگا رفته بود بیرون و دیر کرده بود. گاهی پیش می‌آمد. اوائل خیلی ناراحت می‌شدیم. سین بی‌تابی می‌کرد. حتی خانم ف ما را به نذر کردن فرامی‌خواند. خانم ف یک خویش اهل صرع داشتند به نام محمد که همیشه به او نذر می‌کردند. آقای محمد در حسابش مقداری یورو همیشه ذخیره داشت.  و تمام اطرافیان خانم ف به ایشان مقروض بودند. نوگا یک بار دو شب نیامد. گاهی زخمی و خونین می‌آمد. یک بار هم آمد اما با حالی خراب. صدایش در نمی‌آمد. یا می‌آمد اما دل‌خراش. دلش می‌خواست چیزی را تف کند اما نمی‌توانست و دل و روده‌اش بالا می‌آمد. چوبی در گلویش گرفتار شده بود. سین نوگا را به دام‌پزشکی آبادی برد. دام پزشک نوگا را شب تا صبح نگاه داشت و بی‌هوشش کرد و چوب را از گلویش خارج کرد و سین ۱۲۵ یورو از جیب خودش خرج بیمارستان نوگا کرد. به سین گفته بودیم که خرج نوگا با خودش است. یک روز هم در ماه سپتامبری رفت و نیامد. همان روزهایی بود که من زیاد از خانه می‌رفتم. سین ماه‌ها غصه خورد و بر وب در سایت‌های حیوانات مادر مرده و گمشده و پیدا شده به دنبال نوگا گشت. مثل مادرم که به دنبال پسر گمشده‌اش که در زندان شاه یافتش. آن وقت‌ها وب و سایت و اینها نبود و مادرم به روش‌های دیگری دنبال برادر گمشده‌ام می‌گشت. گاهی صدای فغان سین بلند می‌شد. گاهی گمان می‌کرد که گربه‌ای پیدا شده نوگاست. من می‌گفتم بزرگ می‌شود. الان هم همین را می‌گویم: همین‌ها بزرگت می‌کند.

آقای گی بیست و پنج یورو می گرفت و به قول خودش ایجاد فاصله می‌کرد. می‌گویند داوینچی شب‌ها و روزها جسم و جسد  تشریح می‌کرد. از پوست آغاز می‌کرد. می‌خواست بداند کجا چیزی از چیزی جدا می‌شود.  فاصله کجاست. اگر فاصله هست چه چیزی باعث وصل است. دردها از روی هم افتادن مهره‌ها یا مفصل‌ها و غیره ناشی می‌شود. کش و واکش گربه وقتی با گرده‌اش طاق می‌سازد ایجاد فاصله کردن است. پزشک می‌گوید هر روزاز چیزی آویزان شوید تا ایجاد فاصله کنید. اجداد ما لابد از درخت آویزان می‌شدند. آقای گی به من می‌گفت وقتی دراز کشیده‌ای پاهایت را به دیوار فشار بده مثل اینکه بخواهی دیوار را پس برانی. دوران قبل از  زایمان  به زائو نفس کشیدن را می‌آموختند که باعث ایجاد فاصله می‌شود. ایجاد فاصله همان گشایش است. می‌گفتند کمرتان را به دیوار بچسبانید و بادکنکی به دستمان می‌دادند تا بادش کنیم. ماما معتقد بود که زانوانمان را خم کرده و پاهایمان را در زمین فرو ببریم. بعد از مدتی ما خیال می کردیم پاهامان واقعا در زمین فرو می‌رود و احساس ریشه دوانیدن می‌کردیم. خدایا ما کی از ریشه کنده شدیم؟

تماشای گدار برای من ایجاد فاصله است. ناگهان احساس می‌کنم که درد آرام گرفته و نسیمی میان سلول‌هایم می‌وزد.
گدار روح اروپا هم هست. اروپایی که من  به آن آلوده‌ام. شما هم لابد. بالاخره هرکسی رمانی، داستانی روسی خوانده است و موزارت شنیده است و با فلسفه یونان و آلمان و ادبیات  یکی از این خاک‌نشین‌های اروپایی، مثلا بالزاک آشنایی به هم رسانده است. در یکی از فیلم‌های گدارکسی می‌آید و می‌گوید: آنجا غرب است.  گدار فاصله غرب را با شرق نشان می‌دهد. عده‌ای گمان می‌کنند غرب امریکاست. یا امریکا و اروپا یکی‌ست. گدار فاصله گذاری می‌کند. اروپای گدار به اتحادیه اروپا ربطی ندارد. زمانی داستایوفسکی سوار قطار می‌شد و از این سوی اروپا به آن سویش می‌رفت. حالا اروپا تمایل به امریکا دارد و روسیه را از خود می‌راند.

در جشنواره امسال کن یکی آمده و خواسته از گدار تقدس‌زدایی بکند. نتوانسته. بت  نیست که بشکند.
Read the whole story
paradoxi
91 days ago
reply
دوران قبل از زایمان به زائو نفس کشیدن را می‌آموختند که باعث ایجاد فاصله می‌شود. ایجاد فاصله همان گشایش است. می‌گفتند کمرتان را به دیوار بچسبانید و بادکنکی به دستمان می‌دادند تا بادش کنیم. ماما معتقد بود که زانوانمان را خم کرده و پاهایمان را در زمین فرو ببریم. بعد از مدتی ما خیال می کردیم پاهامان واقعا در زمین فرو می‌رود و احساس ریشه دوانیدن می‌کردیم. خدایا ما کی از ریشه کنده شدیم؟
Ayda
72 days ago
reply
Tehran, Iran
khers
88 days ago
reply
Share this story
Delete

Photo

1 Comment and 2 Shares


Read the whole story
khers
111 days ago
reply
سقز
sadoo
110 days ago
reply
Share this story
Delete

ادراک، قضاوت و بی‌رحمی

1 Share

همه ما قضاوت می‌کنیم. همه ما یک چیزهایی از زندگی بقیه را می‌بینیم: عکس‌ها، نوشته‌ها، کار، زندگی عاطفی …بعضی‌ از آدمها را از فاصله نزدیک می‌شناسیم بعضی‌ها را از فاصله دور. بعضی‌ها را یک زمانی از نزدیک می‌شناختیم اما حالا دورتریم. از برخی‌ها یک شناختی داریم که ممکن است مال سال‌ها قبل باشد. همانطور که دیدن عکس بزرگ‌شدن دخترخاله و پسرعموها فایده ندارد و ما آنها را همانطور که وقتی بچه بودند و ترکشان کردیم یادمان مانده، ادراک ما از خیلی از آدم‌های دور و برمان هم عوض نمی‌شود. برای خیلی‌ها نمی‌شود. بعضی‌ها انگار تصمیم می‌گیرند یک آدمی را یک‌طوری ببینید. ممکن است آن آدم یک زمانی آنطور بوده باشد یا نه. اما اگر ما آنطور ببینیمشان، آنوقت تمام حدس‌هایی که در موردشان می‌زنیم، قضاوت‌هایی که می‌کنیم، با هم جور در میاید. بنابراین ساده‌تر است که شناخت سابق خودمان را داشته باشیم. سال‌ها قبل یک رئیسی داشتم که مرا یک چیزی در مایه‌های لولی‌وش رنگی منگی صدا می‌کرد. من احساس می‌کردم یک چیزهایی را خودش می‌خواسته انجام دهد و نداده. من هم انجام نداده بودم. اما یک جوری در من می‌دید. من اوایل تلاش کردم بگویم اینطورها هم که شما فکر می‌کنید نیست. واقعا من اصلا هم از زنهای همسن و سال دور و بر خودم بیشتر نگشته‌ام یا نمی‌گردم. فرقی برایش نداشت. حالا هم که من سال‌هاست کوله پشتی را زمین‌ گذاشته‌ام و پایم را به خانه و زندگی بسته‌ام، بازهم همان تصویر را از من دارد. من هم دیگر تلاشی نمی‌کنم تصویرش را عوض کنم. خوش‌آیندم نیست که ادراک نادرستی از من داشته باشد، اما آزارم هم نمی‌دهد. یعنی هر دو روز یکبار نمی‌آید به من بگوید که در مورد من چه فکر می‌کند که من به او بگویم اشتباه می‌کند.

از اصل حرفم گم شدم. می‌خواستم بگویم همه ما قضاوت می‌کنیم. اما خیلی از ماها نسبت به غریبه‌ها دل‌رحم‌تریم تا نزدیکانمان. خیلی از ماها- به اسم دوستی- قضاوت‌هایمان را به کسانی که با آنها نزدیک هستیم، به عنوان اصل مسلم بیان می‌کنیم. به آنها می‌گویم که شما فلان و فلان هستید. این فلان و فلان همان قضاوتی است که ما کرده‌ایم. هر چقدر هم طرف بگوید که اینطور نیست، ما انگار نمی‌خواهیم تصویرمان را قبول کنیم.
ی
ک آدمی در زندگی من بود- چند روز است که دیگر نیست- که ما همیشه با هم این بحث را داشتیم. در من یک چیزهایی را می‌دید که من قبول نداشتم. مثلا می‌گفت من هر چه در زندگی خصوصی ام است را در فضای عمومی بیان می‌کنم. یعنی تیکه‌هایش اینطور بود که به تو هم نمی‌شود یک چیزی گفت. سریع می‌روی مینویسی. من تقریبا هشت سال با این حرفش مبارزه کردم. حتی یکبار هم نتوانست یک مثال بیاورد که من حرف خصوصی کسی را در فضای عمومی آورده باشم. حتی یکبار هم نتوانست رد پایی از حرف‌های بقیه را در فضای عمومی از من پیدا کند. بله. من آدمی هستم که در فضای عمومی به راحتی از خودم و احساساتم و زندگی‌ام حرف می‌ژنم. اما حرف دیگران را نه. سال‌هاست دیگر زندگی خودم را هم آنطور در فضای عمومی نمی‌نویسم. اما این دوست، چون یکجایی فکر کرده بود من آدم رک و راحتی هستم، هر بار و هر بار این حرف را به من می‌زد. بدون اینکه حتی یکبار بتواند ثابت کند.

اما حالا من می‌خواهم بعد از همه این سال‌ها کاری کنم که حرفش درست دربیاید. اتفاقی را که در فضای خصوصی افتاده می‌خواهم بنویسم. قلبم را آنچنان به درد آورده که احساس می‌کنم سال‌ها بود اینطور نشکسته بود. هنوز که به یاد حرفش می‌افتم فکر می‌کنم چطور میشود دوست آدم این فکر را در در مورد آدم بکند. نه تنها این فکر را بکند، بلکه اینقدر بی‌رحم باشد که همچین حرفی را بزند.

داشتیم تلفنی حرف می‌زدیم. من مدتهاست ورزش نمی‌کنم. ازش پرسیدم این سالن ورزشی که می‌رفت چطور بود و آیا می‌ارزد که من هم پول زیاد بدهم بلکه خجالت بکشم بروم ورزش یا نه. گفت که «تو باید یک کاری را بروی بکنی که «فشن» باشد.» گفتم خب منظورت چیست. گفت: «باید بروی یک ورزشی را بکنی که از تویش «فشن» دربیاوری.» از آنجا که تازگی ها مرا متهم کرده بود با او همیشه بد حرف می‌زنم، خیلی خونسرد گفتم خب یک مثال بزن از ورزشی که من به خاطر فشن انجام دادم. گفت چیزی یادم نمی‌آید. گفتم خب باز یک حرفی را زدی که برایش مثالی نداری. گفت: تو همه کارهایت برای «فشن» است. مثل همینکه رفتی «یک سگ کور» آوردی….

من خیلی نفهمیدم بعدش چه گفت. یک لحظه قلب من آنقدر درد گرفت که فکر کردم اصلا من چرا باید با همچین آدمی حرف بزنم. چرا باید چون این آدم زمانی رفیق من بوده، ولی سال‌هاست دارد در مورد من قضاوت‌های نادرست می‌کند را تحمل کنم؟ آدمی که حتی نمی‌داند زوئی کور نیست، بلکه کر است. کسی حتی فرق کوری و کری یک بچه را نمی‌فهمد. کسی که از رابطه آدم و سگش هیچ نمی‌داند. هرگز زوئی را ندیده، ما را با هم ندیده و اینطور حرف می‌زند. اصلا من چرا باید با کسی که فکر می‌کند سگ داشتن/ حیوان داشتن هم مد است، رفاقت کنم؟ من تمام زندگی‌ام می‌خواستم با سگ‌ها زندگی کنم. تنها دو سه سال است که از لحاظ مالی و مکانی توان این را دارم که حیوان خانگی داشته باشم. چطور کسی که ده سال است مرا می‌شناسد، این را نمی‌داند، و اینطور حرف می‌زند؟ بعد فکر کردم چطور تقریبا همه دوستان نزدیک من داستان زوئی و آمدنش به خانه ما را می‌دانند، اما این آدم نه تنها یکبار نپرسیده، بلکه اینطور هم قضاوت کرده و با بی رحمی این حرف را می‌زند؟

حیوانات تبدیل‌ شده‌اند به معیار من برای تعیین بی‌شعوری آدم‌ها. نه. اصلا حرفم این نیست که همه باید حیوانات (و سگ‌ها و گربه مرا) دوست داشته باشند یا حتی تحمل کنند. اما نوع حرف زدن آدم‌ها در مورد حیوانات و حرف زدنشان در مورد رابطه آدم‌ها و حیوانات برایم مهم است. چند سال پیش یکی در مورد لورکا گفت که «لورکا اینقدر زشت است که نمی‌شود دوستش داشت.» من اصلا کاری ندارم که این سگ زشت است یا زیبا. اما برای من حرف این آدم مثل این بود که یکی در روی یک مادر بگوید بچه تو اینقدر زشت است که نمی‌شود دوستش داشت. این قساوت از کجا می‌آید؟ نمی‌دانم البته کلمه‌اش قساوت است یا بی‌شعوری. من این آدم را همانجا که این حرف را زد تمام کردم. دلم هم حتی یک لحظه نسوخت که دیگر رفیقم نیست.

من متاسفم که آدم‌ها تمام می‌شوند. متاسف‌ترم که دوستان آدم هم تمام می‌شوند. اما از یک جایی، آدم باید بتواند پای ارزش‌هایش بیاستد. تنهایی بهتر از تحمل آدم‌هاییست که نه تنها قضاوت نادرست می‌کنند، بلکه آنقدر بی‌رحم‌اند که اینطور قلب دوستانشان را هم به درد می‌آورند. احساس می‌کنم تکه‌ای از قلبم با شنیدن حرف این آدم کنده شده. این از آن چیزهاییست که معذرت‌خواهی هم فایده‌ای برایش ندارد. حرف از جایی می‌آید که پشتش یک طرز تفکر است. دفعه بعد از یک جای دیگر می‌زند بیرون. یک تکه دیگر را می‌کند. من تکه های قلبم را برای دادن عشق به همین حیوانات لازم دارم.

Read the whole story
khers
111 days ago
reply
Share this story
Delete

And a wicked gale came howling up through Sheffield City Centre

1 Comment and 2 Shares
این احتمالاً مالیخولیاست.

خیابان های شفیلد را که بالا می روم گاهی در میانه ی راه گیج می شوم که الان در تهرانم یا شفیلد. مدام که با خودم در کوچه ها حرف می زنم مچ خودم را می گیرم که مثلاً داری به انگلیسی می گویی و به فارسی جواب می دهی. چند روز پیش وقتی جای بی ربطی از شهر داشتم راه می رفتم به یکباره دریافتم که دارم با زبانی حرف می زنم که در واقع هیچ زبانی نیست. فقط مجموعه ای از صداها بود که من انگار خودم پیش خودم می فهمیدمشان. این شد که فکر کردم نکند این همان مالیخولیا باشد.

من در زندگیم هیچ وقت انقدر تنها نبوده ام. منظورم از تنهایی "نبودن کسی در زندگی نیست" بلکه "غیاب کسانی است که در زندگیم هستند". من همیشه دوستان خوبی پیرامونم داشتم. اما تصمیم درس خواندن در شفیلد چیزی بود که در توانم نبود و فکر می کردم هست. وقتی مگ گفت نمی تواند به شفیلد بیاید من مطمئن بودم که رفتن به شفیلد شدنی است و تنهایی چیزی نیست که آدم نتواند از پسش بربیاید. اما تنهایی دقیقاً همان چیز بود. مادرمُردگی هم فکر می کنم کمک کرد به جانکاهی تنهایی.

به جایی رسیده ام که خودم را به سقف تسلیم کرده ام. شب ها دراز می کشم و سقف را تماشا می کنم. پیشترها وقتی به سقف خیره می شدم فکرها به ذهنم هجوم می آوردند. فکرهای خوب، فکرهای بد، فکرهای ترسناک، فکرهای جالب. حالا اما فکری در کار نیست. خیرگی به سقف است و من و چیزی از جنس بلاهت. بلاهت از این جهت که هیچ چیزی نیست که به آن فکر کنی و اگر چیزی بیاید برای فکر کردن زود به دیوار "خب که چی؟" می خورد و گم می شود. فکر کردن فقط وقتی ممکن است که یا مشغول کارم یا دارم در کوچه های دورتر شهر راه می روم. و بعد آنجا هم که راه می روم که آنطور.

شبیه از دست رفته ها برای فرار از سقف خودم را می اندازم در دام سریال های بی انتها. اینطور می توانم به چیزی خیره شوم که اقلاً درش اتفاق هست نه به سقف که درش هیچ چیز نیست و قوه اش طناب است. حالا فکر نکن که به فکر خودکشی افتاده ام. نیافتاده ام. دلش را ندارم. جانش را هم. حوصله اش را که هیچ. و مرگ بدترین چیزی است که می توانم متصور شوم. از مرگ بیزارم. هیچ چیز نیست که مرا بیش از مرگ ترسیده و ناخرسند کند. مرگ چیز بی خودی ست. و نمی تواند خواستنی باشد. مرگ هیچ است و نمی شود هیچ را خواست. چون وقتی می خواهی داری چیزی را می خواهی. مرگ هیچ است. چیز نمی تواند هیچ باشد. پس نمی شود مرگ را خواست. آنکه خود را می کشد مرگ را نمی خواهد، فقط آن زیستی که دارد را نمی خواهد. من به چنین جایی نه رسیده ام نه خواهم رسید. ولی این تفاوتی در قوه ی سقف ایجاد نمی کند. در سقف قوه ی طناب هست. قوه ی قوی طناب.

پریروزها داشتم از سربالایی خیابانکی در دورترهای شفیلد بالا می رفتم. آن بالا زنی را دیدم که ایستاده بود. درست هیبت آزیتاجون ده سال پیش را داشت. ایستاده بود آن بالا و به من نگاه می کرد. مطمئن شده بودم که دیوانه شده ام. با خودم حرف می زدم که دیوانه شده ای. حتماً دیوانه شده ای. ولی همچنان می رفتم بالا. بالاتر که رسیدم زن را واضح تر می دیدم. رفیقی از رفقای دانشگاه بود. بهم گفت دیوانه نشده ای تایماز. شنیده بود حرف هام را. گفت "بهار آدم ها را عوض می کند، و آدم های دیگر را هم برای آدم ها عوض می کند. مثلاً من می شوم مادرت... اشکالی هم ندارد."حرفش لزوماً حالم را بهتر نکرد... دوستمان از آن دو قطبی های ناب دپارتمان فلسفه دانشگاه شفیلد است.
_________________________________________________________________________________
The Last Shadow Puppets - The Dream Synopsis
Read the whole story
Ayda
111 days ago
reply
آنکه خود را می کشد مرگ را نمی خواهد، فقط آن زیستی که دارد را نمی خواهد.
Tehran, Iran
khers
111 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories