It passes but it doesn't pass away
308 stories
·
102 followers

OLD

1 Comment and 2 Shares

رفته بودم باشگاه که خواهرم زنگ زد. نمیدانم صحبت چطور به اینجا رسید ولی
 خاطرهای از کودکی خودش و نوجوانی من تعریف کرد که کاملا یادم رفته بود. خواهرم نه سالش بود و من سیزده ساله. با هم به یک مغازهی قاب‌سازی رفته بودیم تا پازلی که ساخته بودیم را قاب بگیریم. مغازه پر از قاب بود و بوی چوب می‌داد. دو مرد مسن، جایی پشت قابها با هم شطرنج بازی می‌کردند. به ما گفتند تا برویم و آنجا روی مبل بشینیم و منتظر باشیم تا قاب آماده بشود. من روی مبل نشسته بودم و به دور و بر نگاه میکردم. توجه پوپک (خواهرم) به صفحه شطرنج جلب شده بود. یک‌آن نمیدانم چرا یکی از مردهای مسن به پوپک گفت که شطرنج بلدی؟ که پوپک بلد بود. گفت دوست داری بازی کنی؟ که پوپک دوست داشت.
مرد مسن، بیست دقیقه یا چیزی درآن حدود، با پوپک شطرنج بازی کرد. وقتی بازیشان تمام شد، به پوپک گفت: قبل از اینکه حرکتی بکنی نمی‌توانی به همه‌ی احتمالات فکر کنی. باید شروع کنی و بعد تصمیم بگیری.
§          
یکی از بدترین قفل‌های زندگیم را از بعد از تولد سی سالگیم تجربه کردم. نمی‌توانستم بنویسم. حالا هم نمی‌توانم. همه چیز، سر میخورد و به توده‌ی بی‌مفهومی تبدیل میشد.
قادر به توضیحش نیستم. دارم دست‌وپا می‌زنم.
چیزی که اتفاق افتاد این بود که احساس میکردم، چیزها به محتملی گذشته نیستند. اگر از من بپرسید که دقیقا چه چیزی را نامحتمل‌تر از گذشته می‌دانم، نمیدانستم.در مقام مقایسه، مادرم وقتی سی ساله بود من هفت ساله بودم. من، خودِ هفت ساله و مادر سی ساله‌ام را به خوبی به یاد دارم. مادر سی ساله من در ذهن من زن بزرگی بود. خیلی با الانش که پنجاه ساله است فرقی نمیکند. در نتیجه احساس میکردم فرق چندانی بین سی تا پنجاهم نخواهد بود.
احساس میکردم تمام شد. من و هرچیزی که میتوانستم باشم، تمام شد. از این لحظه به بعد همه چیز من، ادامه‌ی گذشته‌ام است.
بیست‌وپنج سالگی این‌طور نبود. من می‌توانستم هر کسی که می‌خواستم باشم. می‌توانستم فکر کنم که روزی نویسنده‌ی خوبی می‌شوم. دکتری هیدرولوژی می‌گیرم یا نمی‌گیرم. کد می‌زنم یا نمی‌زنم. همه را می‌توانستم انتخاب کنم.
 اما بعد تولد سی سالگیم به مرور احساس کردم مسیر، دیگر معلوم شده و انتخابی نیست.
من، در میانه‌ی علم دست‌وپا خواهم زد. نه خیلی پایین، چون به واسطه‌ی دبیرستان پادگانیی که رفته‌ام، بلدم با ماتریس‌ها کار کنم. اما نه خیلی بالا، چون دغدغه‌ی علم ندارم.
دقیقا دغدغه‌ی چه چیزی دارم؟ - هیچ و این هیچ، چیزی از جنس ملال و پلاسیدگی بود.
حقیقتش نگاه کردن به جولیانو، بیشتر ترساندتم.
جولیا، یک هفته بعد از من چهل‌ودو ساله شد. در واقع من تا بعد از تولد او متوجه سنم نشدم. روز تولدش بود که دلشوره و استرس شروع شد.
بهترین حالت چهل‌ودو سالگی را جولیانو تصور کردم و دیدم که این بهترین حالت، چقدر ناراضی و دور است.
جولیانو مرد جذابی‌ست. سری تراشیده، بدنی عضلانی، چشمانی ریز با چروک‌های کوچک. چشم‌ها حواسشان به دور و بر هستند، انگار که چیزی گم کرده باشند.
روز تولدش اصرار کرد که همه به بار برویم و او مهمانمان کند. نفهمیم در زمینه‌ی الکلی‌جات را با خودم حمل کردم و با بقیه رفتم. آنجا بود که درگیر جزییات رفتارش شدم.
مثلا، می‌دانستم که ازدواج کرده و زن و زندگی دارد. می‌دانستم که خانه‌اش در استکهلم است و از اوپسالا تا استکهلم، با احتساب توقف‌ها، یک‌ساعت راه است. می‌دانستم که هفته‌ی پیش فنلاند بوده و از فردا، به کپنهاگ می‌رود.
در نتیجه نمی،فهمیدم که اصرارش به ماندن تا دوازده شب، مستِ سگ شدن و برنگشتن به خانه، از همه عجیبتر، اصرارش به رقصیدن، چیست.
جولیانو اصلا بلد نبود برقصد، از این کار لذت خاصی هم نمی‌برد. اما اصرار داشت این کار را بکند.
این اصرار و این لذت نبردن، من را ترساند. همین حالا در کوهپایه ی سی سالگی هم در مرز احساس‌نکردن بودم، از فکر چهل سالگی خودم خفه شدم.
فکر کردم در چهل سالگی تصمیم می‌گیرم عضو گروه دف‌نوازای بشم.  سازی که از صدایش لذت خاصی نمی‌برم. کاری که نه دوستش دارم نه استعدادی در ان دارم.
به طور عجیبی یکهو از سی سالگی به چهل رسیده بودم.
به ذهنم فشار اوردم تا چهل ساله‌ی دیگری را به یاد بیاورم که زندگی خوبی داشت و از جایگاهش راضی بود. همان کاری را میکرد که میخواست. کسی را از نزدیک نمیشناختم و احساس میکردم امکان، از من دور و دورتر میشود.
ذهنم متمرکز نمی‌شد و نمیدانستم دقیقا چکار دوست دارم بکنم که نکردم.
به بقیه‌ای که می‌شناختم فکر کردم و اوضاع بدتر شد. بدتر چون کسی هم راجع‌به این چیزها حرف نمی‌زند. میدانم بقیه‌ای هم هستند که درگیر این ترسها باشند. اما انگار یک توافق دست جمعی هست برای حرف نزدن از این شکها. اگر از همین ترسها  در جمعی حرف بزنی، همه سعی میکنند با خنده به تو بگویند که بی‌خودی ترسیده‌ای و سی سالگی اول بشاشیت و شکوفایی سکسی است!! و بعد در تنهایی ناخون‌هایشان را بجوند.
§          
آن روز که با خواهرم درباره‌ی خاطره‌ی شطرنج حرف زدیم یکهو متوجه شدم که بیشتر از هرچیز دیگری  از اینکه دیگر به معجزه اعتقاد ندارم ترسیدهام.
این که ۱۵ سال پیش در تبریز، یک مرد ۷۰ ساله فکر کند باید با یک دختر ۹ ساله شطرنج بازی کند شهامت زیادی می‌طلبید. اینکه مردی در آن سن بتواند یک دختر ۹ ساله را به رسمیت بشناسد به فیلمهای حکمت‌آموز شباهت داشت. حقیقتا آن مروارید حکمتی که به خواهرم گفت، اهمیت زیادی ندارد. اما آن موقع  یک ماه بود که پدرم مُرده بود و مطمئنم که برای بار اول بود که بعد از فوت پدرم، کسی حضور خواهرم را به رسمیت شناخته بود. در  گرماگرم مرگ یکهویی و کفن و دفن، همه بچه‌ی کوچک را از سر راه کنار میزنند. انگار او انقدر بی‌اهمیت و ناچیز است و همه چیز انقدر از او بزرگتر است که نیازی به توضیح نبودن پدری که مرده، نیست.
قطعا همه‌ی ما خواهرم را در تمام ان یک ماه رها کرده بودیم، نه که با او حرف نزنیم اما انگار مردن پدرمان، در حد تمام شدن کره‌ی شکلی بوده، راجع‌به آن حرف نمی‌زدیم. آن وقت مرد مسن رندومی، وسط یک مغازه ی قاب سازی از نگاه پوپک فهمید که او شطرنح بلد است، دست او را گرفت و بعد از یک ماه نامرئی بودن بالاخره خواهرم دیده شد.
آن مرد غریبه و کاری کرد خود معجزه بود. دامبلدور هری پاتر بود.
اما حالا من امیدم را به هر معجزه‌ی روزمره‌ای از دست داده‌ام .نه که دنبال معجزه باشم اما نگار ذهنم پیر و خطکشی شده است. انگار پیرزنی هشتادوهفت ساله‌ام که با هیچ چیز هیجان زده نمیشود و در جواب هر چیزی میگوید من از اول هم گفته بودم!
بد تر اینکه من شهامت آن مرد را هم ندارم. اینکه بتوانم با دختر غریبه ای سر صحبت را باز کنم و به رسمیت بشناسمش برایم غیر قابل تصور است.
حقیقتش از همین ترسیده‌ام . از این که معجره ها را نبینم و بدتر، اینکه شهامت نداشته باشم. گوشه‌ی امنم را بچسبم و جزییات را نبینم. چون خسته‌ام. یا خودم را انقدر عاقل بدانم که فکر کنم دنیا را خوب شناخته‌ام و دنیا نمیتواند غافلگیرم کند.
حقیقت این است که من به تخم دنیا نیستم و دنیا نهایتا مسیرش را میرود. قطعا راهی برای شگفتزده کردن افراد پیدا میکند. قبل از من بوده. بعد از من هم خواهد بود .از عصر یخبندان عبورکرده، از تغییر اقلیم هم می‌گذرد. این منم که میتوانم معجزه ها را ببینم یا نبینم. و بهتر است که ببینم.
Read the whole story
khers
23 days ago
reply
Share this story
Delete
1 public comment
nasila
27 days ago
reply
حقیقتش از همین ترسیده‌ام . از این که معجره ها را نبینم و بدتر، اینکه شهامت نداشته باشم. گوشه‌ی امنم را بچسبم و جزییات را نبینم. چون خسته‌ام. یا خودم را انقدر عاقل بدانم که فکر کنم دنیا را خوب شناخته‌ام و دنیا نمیتواند غافلگیرم کند.
حقیقت این است که من به تخم دنیا نیستم و دنیا نهایتا مسیرش را میرود. قطعا راهی برای شگفتزده کردن افراد پیدا میکند. قبل از من بوده. بعد از من هم خواهد بود .از عصر یخبندان عبورکرده، از تغییر اقلیم هم می‌گذرد. این منم که میتوانم معجزه ها را ببینم یا نبینم. و بهتر است که ببینم.

این تمام خاطرات عاشقانه ای ست که می توانم از کوچه های سعادت آباد برای تان تعریف کنم.

3 Shares
اولین بار فردی مرکوری را وقتی دیدم که کنسرتش روی دیوار اتاق دوست پسرم پخش می شد. ساعت هشت شب یکی از روزهای اول اسفند بود. ما داشتیم برای اولین بار همدیگر را می بوسیدیم. فردای آن روز دوست پسرم ویدیو پروژکتورش را به یکی از دوستانش قرض خواهد داد، ما خیلی زود از هم جدا می شویم و من دیگر هیچ کنسرتی از فردی مرکوری نخواهم دید. یکی از روز های بهار سال نود و هشت، وقتی دارم سعی می کنم تعادلم را روی داربست محل کارم حفظ کنم، از موبایل غزل یکی از آهنگ های مرکوری پخش خواهد شد و من یاد ساعت هشت شب اولین روز های اسفند و طعم بوسهء دوست پسرم خواهم افتاد. 

فگر می کنم حقش بود می رفتم فرانسه و کمی برای تان از پاریس می نوشتم. یا بیروت را برای تان تعریف می کردم.  کمی از ماجراجویی های برلین و شب های عاشقانهء استانبول می گفتم. 
اما من زندگی خیلی خیلی حقیری دارم که به خانهء خیلی خیلی معمولی مان توی بلوار شهرزاد، محل کارم توی یکی از کوچه های خیابان حافظ و خانهء دوستانم توی مطهری محدود می شود. 
گاهی می روم می نشینم توی کافه های دلگیر شهر. قهوهء مورد علاقه ام چیزی شبیه کاپوچینوست. دبل شات. با شیر کمتر. ماکیاتو، با شیر بیشتر. توضیحش سخت است. باریستاهایی که بهم علاقه مند می شوند و خیلی سوسکی باهام تیک می زنند دقیقا می دانند چقدر باید شیر بریزند و لبخند مهربانم را تحویل بگیرند. 
اغلب گرسنه ام. بیشتر وقت ها تنهام. کتاب می خوانم. تئاتر نمی روم. و سینما هم. هیچ علاقه ای، مطلقا هیچ علاقه ای به بازی نوید محمدزاده ندارم. اغراق شده و غیر قابل تحمل.
فایت کلاب را ندیده ام، جنگ و صلح را نخوانده ام، قلیه ماهی نخورده ام و بسیار بسیار شهر ها که نرفته ام.
Read the whole story
saamirano
176 days ago
reply
khers
176 days ago
reply
Ayda
179 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

در ستایش سالخوردگی

2 Shares
می‌خواهم در مورد پنجاه سالگی بنویسم. پنجاه سالگی عدد کثرت همه‌ی عمرم بوده است. کسانی که ده دوازده سال به ...
Read the whole story
saamirano
186 days ago
reply
khers
186 days ago
reply
Share this story
Delete

تو اگه با من قهری

1 Comment and 4 Shares

مانند این چند وقت، الان معدن هستم. در خانه اصلا فرصتی برای نوشتن ندارم. یعنی نمی‌خواهم زنم ببیند که می‌نویسم. فردا باید به تهران بروم تا برای پسرم وقت عمل تعیین کنم. دیروز صبح زود با یک کمپرسی نزدیک خانه قرار گذاشتم تا مرا به معدن بیاورد. مجبور شدم حرف‌های راننده را بشنوم و نخوابم. دویست و ده هزار ریال صرفه‌جویی کردم. این مبلغ برای من مهم است. آن وقت زنم انتظار دارد تا تابستان یک میلیارد و پانصد میلیون ریال پول به او بدهم تا قسط اول خرید خانه را بدهیم. نمی‌توانم از دستش ناراحت باشم چون خودش نزدیک سه میلیارد پول می‌خواهد بدهد. اما با همه‌ی این حرف‌ها احساس می‌کنم رابطه‌ی خوبی با هم نداریم. احساس خوبی نسبت به او ندارم. مدام نگران خانه است و محض رضای خدا یکصدم نگرانی یا حرفی در مورد عمل قلب پسرمان ندارد. چند شب قبل داشتم لباسم را درمی‌آوردم که گفت وام را تهیه کردی؟ این حرف کمر رستم دستان را هم خم می‌کند.

پریشب بعد از مهمانی در حالی که یک زن و شوهر خوب و عالی به نظر می‌آمدیم ناگهان چند جمله گفت که فحوای کلامش می‌شد: «تو یک گاو آغشته به گی هستی که زندگی‌ام را نابود کردی». دیگر با او حرف نزدم. من معمولا در بدترین دعواها هم بی‌احترامی نمی‌کنم. در زندگی منتی هم بر سر کسی نمی‌گذارم. از این کار متنفرم. حتی اگر کلیه‌ام را رایگان به کسی بدهم باز منت نمی‌گذارم. با حالت قهر از خانه به معدن آمدم. راستش با قهر اصلا مشکلی ندارم. به سکوت و تنهایی نیاز دارم. اگر حقوق بهتری می‌گرفتم و یا حقوقم را به موقع می‌گرفتم سی روز در ماه به معدن می‌آمدم. خنده‌دار است اما از چهار سالگی تا الان که سی و چهار سالم است دنبال یک جای آرام و شخصی برای خودم هستم. اگر میلیاردر بشوم اولین کاری که می‌کنم غرق کردن میم با اسکناس است. اگر توانست از زیر اسکانس‌ها سرش را بیرون بیاورد در دهانش طلا می‌ریزم. یک خانه‌ی سه یا شاید هم چهار خوابه برایش می‌خرم. یک کیای شاسی بلند برایش می‌خرم و خرجی چهار سالش را یک جا به او می‌دهم و سرانجام برای خودم یک دفتر می‌خرم. چند برگ؟ هاهاها. خندیدیم. منظورم یک محیط، یک خانه، یک جای شخصی برای خودم است. نمی‌توانم خانه برای خودم بخرم. شاید ملت فکر کنند آنجا خانم‌بازی می‌کنم. آه خدای من اصلا نمی‌توانم شوق و شور جنسی ملت در دنیای واقعی یا سریال و فیلم را درک کنم. ما هم بلاخره آدمیم از این کارها می‌کنیم اما در این حد و اندازه؟ هیاهوی بسیار برای هیچ. من ترجیح می‌دهم میل جنسی را سرکوب کنم تا فلانش کنم. هیچ مشکلی از این بابت ندارم.

بنابراین یک دفتر مثلا کاری برای خودم می‌خرم اما آنجا را به محیط شخصی خودم تبدیل می‌کنم. یک سینمای خانگی، وسایل بازی مثل ایکس باکس، کتابخانه، میز مطالعه یک فرش برای دراز کشیدن و به سقف خیره شدن، یک وان که می‌توان بر روی لبه‌اش لیوان آب انار گذاشت و یک تخت دو نفره که تنها روی آن بخوابم. دلم می‌خواهد ورزش کنم. بنابراین تردمیل هم می‌خرم. دوست دارم برای خودم آشپزی کنم. خودم خانه‌ام را تمیز کنم. وسایل خودم را به سلیقه‌ی خودم بچینم. مطمئنم یک روز این کار را می‌کنم. حتی اگر شصت ساله بشوم.



Read the whole story
saamirano
190 days ago
reply
khers
194 days ago
reply
Ayda
195 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
1 public comment
nasila
194 days ago
reply
بنابراین یک دفتر مثلا کاری برای خودم می‌خرم اما آنجا را به محیط شخصی خودم تبدیل می‌کنم. یک سینمای خانگی، وسایل بازی مثل ایکس باکس، کتابخانه، میز مطالعه یک فرش برای دراز کشیدن و به سقف خیره شدن، یک وان که می‌توان بر روی لبه‌اش لیوان آب انار گذاشت و یک تخت دو نفره که تنها روی آن بخوابم. دلم می‌خواهد ورزش کنم. بنابراین تردمیل هم می‌خرم. دوست دارم برای خودم آشپزی کنم. خودم خانه‌ام را تمیز کنم. وسایل خودم را به سلیقه‌ی خودم بچینم. مطمئنم یک روز این کار را می‌کنم. حتی اگر شصت ساله بشوم.

اعترافات

2 Shares
ظاهراً من از عهده‌ی توضیح چرایی این مطلب که نمی‌خواهم دیگر با ن. همخانه باشم عاجزم. از روزی که این تصمیم را گرفتم هر کسی ازم پرسید خب چرا دیگر نمی‌خواهی همخانه‌ی او باشی؟ من نتوانستم توضیح درخوری ارائه کنم. همیشه یک سری غُر همیشگی توی آستینم داشتم که یعنی فلانی بی‌مسئولیت‌ است یا ریخت‌وپاشش زیاد است و این آخری‌ها هم همین‌ها را به کار می‌بردم ولی واقعاً برای خودم هم سوال شده که چرا حالا دیگر به همه می‌گویم کارد به استخوانم رسیده و «دیگه نمی‌تونم». یک زمانی من خودم جزو آدم‌هایی بودم که به همه می‌گفتم با هم گفتگو کنید. ما آدم‌ها همین یک راه چاره برایمان باقی مانده و اینقدر اطلاع از منویات درونی هم را به حدس و شهود واگذار نکنید و سعی کنید به کمک هم موانع زبان را از پیش پای هم بردارید. که گفتگو اغلب مشکلات را حل می‌کند و فقط کافیست امتحانش کنید. هنوز هم اغلب اوقات همین‌ها را می‌گویم ولی این بار دیدم که حتا علاقه‌ای به حرف‌زدن هم ندارم. من و ن. شده‌ایم مثل آدم‌ها توی روابط به بن‌بست رسیده که فقط همدیگر را تحمل می‌کنند و دیگر حتا کشش جروبحث با هم را دارند. شبیه کسانی که روزها با هم مماشات می‌کنند و وانمود می‌کنند همه‌چیز روبراه است تا شب بروند بنشینند پیش رفقاشان و پشت سر دیگری حرف بزنند و با حرف‌های تکراری و توجیهات عبث اطرافیانشان را هم کلافه کنند. البته این بیشتر مشکل من است. می دانم او هنوز می‌خواهد حرف بزند. ولی حرف راجع به چی؟ گفتگو برای چه هدفی؟ ما ده‌ها بلکه صدها بار راجع به چیزهایی که برای هرکداممان تحمل‌ناپذیر بوده است صحبت کرده‌ایم (بیشتر این من بودم که زبان به شکایت گشودم)، به توافقات جدیدی بینمان رسیدیم ولی باز به دو روز نرسیده دوباره همان آش و همان کاسه.
ژیل دلوز در کتاب مذاکراتْ تاسف‌بارترین روابط را آنهایی می‌داند که در آن زن یا مرد نمی‌توانند لحظه‌ای مشغول و یا خسته باشند بی آنکه با جملاتی همچون «اتفاقی افتاده؟» یا «چیزی بگو» و امثالهم مواجه نشوند. رابطه‌ی من و ن. هم یک مدت زیادی است که چنین کیفیتی پیدا کرده. من از روابطی که طرفین مجبور باشند سیر تا پیاز همه چیز را برای هم توضیح دهند بیزارم. فکر می‌کنم چیزی به اسم عقل سلیم میان تمام انسان‌ها قرار داده شده و آدم‌ها می‌توانند دست‌کم بدیهیات را با توسل به آن دریابند و دیگری را در موضع بازجویی بابت هر چیز کوچکی قرار ندهند. این ماه‌های اخیر از طرف دیگر من همواره احساس می‌کردم که شده‌ام مادر ن. که او همان انتظاراتی را (البته به‌زبان‌نیامدنی و نه‌چندان عیان) از من دارد که از والدینش. که همان حمایتی را طلب می‌کند که فی‌المثل مادرش به او می‌دهد و تاب‌آوری این مساله برای من بسیار دشوار و بغرنج بود. حتا چندبار به رویش هم آوردم و سعی کردم به شوخی و جدی به او بفهمانم که اگر کاری برای زندگی مشترکمان انجام می‌دهم نیاز به تشکر (مامان مرسی) ندارم و آن چه مرا خوشحال می‌کند این است که او هم گوشه‌ای از بار مسئولیت‌ها و وظایف را به دوش کشد.
واقعیت این است که کل ماجرای با هم زندگی کردن و همخانه داشتن، غالب اوقات یک سری ماجرای معمولی و پیش‌پاافتاده‌ست که از فرط پیش‌پاافتادگی گاهی به ابتذال تنه می‌زند. همزیستی مسالمت‌آمیز که دینامیسم درونی و ضرباهنگ خود را حتا با وجود مشکلات و دعواها حفظ می‌کند آن شکلی از زندگی است که دربرابر این امور پیش‌پاافتاده با ادراکی مشترک روبرو می‌شود. قرارداد نانوشته‌ای وجود دارد که شما را مجاب می‌کند برای حفظ و ارتقای کیفیت زندگی مشترکتان از چیزهایی که موجب رنجش خاطر همدیگر می‌شود اجتناب کنید یا آن را در خفا برگزار کنید. هر دو نفر آدمی که با زندگی با هم خو گرفته باشند درست و دقیق از این موارد باخبراند، دیگر درباره‌اش صحبت نمی‌کنند و وجوه روزمره‌ و اجباری زندگیشان را به سکوت و مدارا برگزار می‌کنند. ن. اما اینطور نیست و ما گویی همواره باید راجع به مبتذل‌ترین و کم‌مایه‌ترین بخش‌های زیست روزانه‌مان هم با هم «بحث» کنیم و وای که من متنفرم از یادآوری دوباره و چندباره‌ی اینکه فی‌المثل وظیفه‌ی من نیست همواره کثافت توی دستشویی را تمیز کنم. 
آن شب حدود ساعت ۱۱ آمد روبرویم نشست. پرسید با من سیگار می‌کشی؟‌ گفتم نه (جوابی که اغلب بهش می‌دهم چون واقعاً کم سیگار می‌کشم و قصد دارم کمترش هم کنم). گفت «تو هم قصد داری با من بدفاز باشی؟» من نمی‌خواستم جوابی بدهم و گفتم «دارم فیلم می‌بینم، لطفاً بعداً راجع بهش صحبت کنیم». و بعد بغض کرد و از مادر یکی از اقوامش گفت که در بیمارستان بستری است و حال خوشی ندارد. من عامدانه و با سردی و بی‌اعتنایی گفتم فکر نمی‌کنم امشب بتوانم با او همدردی کنم و پای درددلش بنشینم. و واقعاً هم نمی‌توانستم در میانه‌ی آن جنگ سرد باب مصالحه را بگشایم و بنشینم و شنونده‌ی حرف‌هایش باشم و واکنش همدلانه‌ای نشان دهم. ن. بعد از این گفتگو لباس پوشید و از خانه زد بیرون. من ماندم و فیلم ناتمام و اعصاب به‌هم‌ریخته و آغاز سردرد. من فقط می‌خواستم بینمان سکوت برقرار باشد ولی همخانه‌ام این را نمی‌فهمید. یکی از اساتید ما یک بار به بچه‌ها گفته بود شما علوم‌اجتماعی‌خوانده‌ها در روابط عاطفیتان نه پارادایم‌های جامعه‌شناختی را بلدید استفاده کنید و نه روان‌شناختی و به همین خاطر هم مدام خراب می‌کنید و گاف می‌دهید. من واقعاً نمی‌دانم باید با این وضعیت پیش‌آمده در زندگی‌ام چه کار کنم و چه رویکردی در پیش بگیرم که متهم به بی‌عاطفگی و بی‌ملاحظگی نشوم.   
فرانسس ‌ها[1] -یکی از فیلم‌های مورد علاقه‌ام راجع به دو دختری که همخانه‌ی هم‌اند ولی بعد به دلایلی جدا می‌شوند- صحنه‌ای دارد که در آن گرتا گرویگ (فرانسس) همخانه‌اش سوفی را بعد از مدت‌ها دیده و بعد رو به او می‌گوید «با من مث دوستی که فقط یه قرار سه‌ساعته‌ی برانچ باهاش می‌ذاری رفتار نکن». من نمی‌خواهم -فقط- رفیق/همخانه‌ی شب‌های فاصله‌گرفتن از خانواده برای دیدن دوست و آشناها و مهمانی‌گرفتن و سیگار کشیدن باشم. نمی‌خواهم با من طوری رفتار شود انگار صاحبخانه منم و او مهمان من است که فقط چند شب در هفته در این خانه اقامت کوتاهی دارد و می‌رود. من نمی‌خواهم از گفتگو بگریزم چرا که کماکان  به اثر معجزه‌آسای آن ایمان دارم اما هر چه بیشتر می‌گذرد، بدبینی‌ام به کسانی که حماسه‌ای از امر روزمره می‌سازند و یا تصویر نجات‌بخشی از صحبت درباره‌ی آن ارائه می‌دهند، بیشتر می‌شود. رابطه‌ی ایدئال من آن ارتباطی خواهد بود که دو طرف بی‌نیاز از صحبت  و کشمکش بر سر امور عرفی و تکراری زندگی، به یکدیگر فضا بدهند و تنها زمانی باب گفتگو را بگشایند که باور داشته باشند قادرند معنایی نو را جستجو کنند. که قرار نیست حرف‌های تکراری را برای هزارمین بار برای هم هجی کنند و پرونده‌ی دعواهای بی‌سرانجام قدیمی را از اساس بگشایند تا نقاط ضعف یکدیگر را کین‌توزانه به هم یادآوری کنند و بی‌پروا با کلماتشان به صورت هم پنجه بکشند. قلّت زمان اینطور بی‌رحمانه مقابل ماست و ای کاش ای کاش همخانه‌ی آدم می‌توانست عوض شود.  




[1]Frances Ha

Read the whole story
khers
196 days ago
reply
Ayda
196 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

دنیا و زندگی دو چیز است

1 Share

دنیا و زندگی دو چیز است. دنیا بر زندگی اعمال می‌شود. زندگی را خراب می‌کند با اینکه برای حفظ آن تشکیل شده است. می‌خواسته و می‌خواهد زندگی را مدیریت کند اما خرابش می‌کند. سین می‌گوید این دنیا را دوست ندارد اما زندگی می‌کند، زندگی را دوست دارد. خود زندگی‌ست که دوست دارد. زندگی، خودش را دوست دارد. دوست داشتن و زندگی یکی‌ست وگرنه به آن پایان داده می‌شود. اگر دوست داشتن، همان میل و آرزو در زندگی و با زندگی نباشد دنیایی ساخته نمی‌شود. دنیا با آرزو ساخته شده با میل مردمان به زندگی کردن اما آرزوها را نابود می‌کند. ما زندگی می‌کنیم تا قبل از مرگ اما در دنیا زندگی می‌کنیم و این دو چیز است. با مرگ نیست که نخستین بار می‌میریم، دنیا زندگی‌مان را می‌کشد. زنده می‌مانیم، نام آن حیات است. می‌خواهیم زندگیمان را برداریم و از دنیا برویم. ما به دنیا می‌آییم، نه ما به زندگی می‌آییم، قبل از به دنیا آمدن. آدم قبلا در طبیعت بود و هنوز دنیایی ساخته نشده بود و بعد برای بیرون رفتن از دنیا باید به خلوت می‌رفت. سر به بیابان می‌گذاشت یا به صومعه می‌شد. راهبان مسیحی در صومعه به دور خود دیواری در برابر دنیا می‌کشیدند. عروس مسیح می‌شدند. و عیسی گفته بود ولایت من در این دنیا نیست. پروست بعد از وارد شدن به دنیا از آن بیرون آمده بود و به جستجوی زمان گم‌شده و نه ازدست رفته، یک بار نوشته بودم- رفته بود.  مانند مولوی یک بار دیگر زاده شده بود. یک بار دیگر زاده شدن شاید از دنیا رفتن باشد. از این دنیا. فرانسوی‌ها آن جایی  را که پروست به آن وارد شده و بعد خارج شده بود، دنیا می‌گویند. دنیا چیزهای اضافی زندگی‌ست. هر چه که برای زندگی کردن لازم نیست اضافی‌ست. این دنیا ، دنیا نیست. سین این دنیا را دوست ندارد. من وقتی که به اندازه سین بودم، امید به تغییر این دنیا داشتم. سین ندارد؟
من در بیست سالگی امید به تغییر دنیا داشتم چون هنوز اینقدر سخت نبود، دشواری را نمی‌گویم سختی و سنگی را می‌گویم. نرم‌تر بود.
حالا چنان سخت شده است که مردمان تنها به نظرشان می‌رسد که باید خودشان وجسم و روح‌شان را با آن وفق دهند.  عده‌ای هم خودشان را می‌کشند. می‌خواهند از این دنیا بروند از دنیا می‌روند.
Read the whole story
khers
199 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories