It passes but it doesn't pass away
300 stories
·
97 followers

کاش می‌توانستم چنین نامه‌ای برایت بنویسم. آنچه می‌خوانی همان چیزی است که دوست دا...

1 Share
کاش می‌توانستم چنین نامه‌ای برایت بنویسم. آنچه می‌خوانی همان چیزی است که دوست داشتم برایت بنویسم. این چند خط را از بین نامه‌های داستایفسکی پیدا کرده‌ام. او بهترین راهنمای زندگی‌ام بوده است. اینجا هم به کمکم آمد. نمی‌دانی اخیرا در کتاب درسگفتارهای نابوکف، استاد درباره‌ی داستایفسکی چه گفته. خونم به جوش آمد وقتی حرف‌های نابوکف را درباره‌اش می‌خواندم. و نبودی تا برایت تعریف کنم، از خشمم. نمی‌دانم ریشه‌ی اختلاف او با داستایفسکی چیست. نمی‌خواهم هم بدانم. آخر چرا باید یکی درباره‌ی داستایفسکی چنین چیزی بگوید. او از بهترین‌هاست. دروغ گفتم. او بهترین نویسنده‌ی تمام جهان است. تمام این جهان و جهان‌های دیگر. هیچ نویسنده‌ای برای من این‌قدر جدید نبوده است. نو و جدید. نو و جدید می‌شود با هر بار خواندن متنی از او. با پایان هر رمانش او می‌میرد و دوباره با سطرهای آغازین کتاب‌هایش زاده می‌شود. آقای نابوکف به شاگردان بهت‌زده‌اش می‌گوید ــ می‌نویسم بهت‌زده چرا که نابوکف در امریکاست و دانشجویان امریکایی از نویسندگان روس گویی چیزی زیادی نمی‌دانستند و استاد برای همین آنجا بوده است؛ سر کلاس دانشگاه. برای همین وقتی به نویسندگان روس می‌رسد ابتدا از زندگی آن‌ها می‌گوید. مقایسه‌اش کن با زمانی که از نویسندگان اروپایی حرف می‌زند. بدون اتلاف وقت از آثارشان می‌گویدــ: «وضع من در برابر داستایفسکی وضعیتی است عجیب و دشوار.» مثل من. تا این‌جا مشکلی نیست. ادامه‌اش: «من در تمام کلاس‌های ادبیات خود از تنها دیدگاهی که در ادبیات مورد علاقه‌ی من است به او می‌پردازم ــ یعنی از دیدگاه هنر ماندگار و نبوغ فردی. از این دیدگاه، داستایفسکی نویسنده‌ی بزرگی نیست، نویسنده‌ای است کمابیش متوسط ــ با بارقه‌های شوخ‌طبعی درخشان، که متأسفانه برهوت کلیشه‌های ادبی فضایی میان این درخشش‌ها را پرکرده است.» تا همین‌جا خواندم و از سر کلاس ناباکوف بدون اجازه‌ی استاد بیرون زدم؛ رفتم فصل بعدی.

برگردم به نامه‌ام. در واقع نامه‌ی داستایفسکی که نامه‌ی من هم هست. حالا نامه‌ی او:
«این خونریزی ریه امانم را بریده و حملات صرع که هر روز بیش‌تر می‌شوند. دکترها گفتند فرصت زیادی ندارم ولی من از اول هم می‌دانستم فرصتی نیست. آنچه از آخرین دقایق من مانده پر از رنجی است که با روی باز در آغوشش خواهم گرفت زیرا هر آنچه در همه‌ی زندگیم حقیقی شد تنها از رنج بود. تنها هراس من در تمام زندگی همیشه این بود که شایسته‌ی رنج خود نباشم و کاش به من بگویی که امروز شایسته‌ی این رنجم. چگونه می‌توان بی‌رنج عاشق شد؟ چگونه می‌توان بی‌رنج به شکوه رسید؟ ما با همه‌ی حقیقت در دستان‌مان متولد می‌شویم و این حقیقت آرام آرام هر روز بی‌صدا از لابه‌لای انگشتان لرزان‌مان فرو می‌ریزد به دلیل همه‌ی ترس و حقارتی که در زندگی می‌پذیریم تا رنج نکشیم. تا عاشقانه زندگی نکنیم. رنج‌های زیادی در جهان من و شماست تنها برای همه‌ی آنچه که باید شهامت می‌داشتیم و می‌گفتیم و نگفتیم. به خودت اجازه بده بگویی آنچه را که دیگران شهامت اندیشیدن به آن را حتی در قلب خود ندارند. هرگز اجازه نده سکوت انتخابت باشد وقتی که قلبت با صدای رسا با تو سخن می‌گوید. می‌دانم که خیلی زود پس از مرگ من تمام این سخنان را به زبان آلمانی پیامبری برای شما باز خواهد گفت. بگذار آخرین کلماتم برای شما از عشق باشد. عشق آن گنج ارزشمندی است که می‌توانی با آن همه‌ی جهان را از آن خود کنی و نه تنها خود که تمام انسان‌ها را از گناهانشان بازگیری و رها سازی. پس برو بی‌انکه بترسی حتی یک لحظه. بر مزارم بنویس: آن خوشه‌ی گندمی که بر زمین افتاد، به تنهایی رنج کشید و خواهد مرد. ولی مرگ او خوشه‌های گندم فردا را به این صحرا هدیه خواهد کرد. در این آخرین لحظه با خود می‌اندیشم آیا شگفت‌انگیزترین چیز در مورد ما انسان‌ها این نیست که حتی با آگاهی از در چند قدمی بودن مرگ، همچنان بالاترین انگیزه و تلاش ما نه بیش‌تر زنده ماندن بلکه یافتن معنایی است که بتوانیم برای آن زندگی کنیم؟» این از این.
در قسمتی از نامه‌ای دیگر داستابفسکی نوشته: «صدای دلنشینت هنوز در گوشم است وقتی در پاسخ به سؤال کودکانه‌ام که پرسیده بودم: چگونه این همه داستان بلدی؟ گفتی: چگونه ممکن است زنده باشیم و داستانی برای تعریف کردن نداشته باشیم؟»
نمی‌دانم داستان‌هایم را برای چه کسی تعریف کنم؟ سرگردان شده‌ام؛ مانند مورچه‌ای که به مانعی برمی‌خورد. اما پس از لجظه‌ای مکث راهی را از کنار مانع پیدا می‌کند، من نیز پیدا خواهم کرد. حتما راهی خواهد بود. شاید.
Read the whole story
khers
27 days ago
reply
Share this story
Delete

روز دوم

1 Share

روز دوم
دراز کشیدم و به صدای کلاغ‌ها گوش می‌کنم. طول می‌کند تا یادم بیافتد که آن طرف اطلس کلاغ نداریم اطراف‌مان و برای همین غار غار این همه برایم جزیی از خانه است. مادر یک کلاغ لال داشت تا همین اواخر، صدای کلاغ لال فرق می‌کند، خفه‌تر است. از صدایش می‌شناختش و می‌گفت کلاغم همین اطراف است. گوش دقیق کردم و‌صدای آن لال را در هیاهو تشخیص ندادم. صبح باید از مادر بپرسم کلاغ لالش چه شد.

Read the whole story
khers
29 days ago
reply
Share this story
Delete

نبرد خشم و عقل

1 Share

برای کاری مشغول مطالعه قطعات بازمانده از زنان فیثاغوری بودم که در میانه آن و برای کار دیگری رسالات کلثوم ننه نوشته آقا جمال خوانساری و معایب الرجال بی بی خانم استرآبادی را هم خواندم و وقتی سر کار اولم بازگشتم به مطلب مرتبطی از تیانو دوم، فیلسوف نوفیثاغوری قرن ششم بعد از میلاد برخوردم. (تیانوی اول ظاهرن شاگرد یا همسر و یا دختر فیثاغورس بوده است).  تیانوی دوم در نوشته مذکور درباره یک مشکل مهم و مبتلابه بسیاری از زنان صحبت کرده و آنها را راهنمایی کرده بود. مشکلی که زنان ما هم درباره آن نوشته و نالیده‌اند و حتی در پاسخ به تمسخرِ خرافه پرستی زنان در رسالاتی مانندکلثوم ننه، همین مشکل بزرگ و محوری را موجد و مولد خرافه‌پرستی آنها دانسته‌اند: خیانت مردان!

 

در مواجهه با این مشکل فرا زمانی/فرا مکانی، بی بی خانم استرآبادی در بخش پایانی معایب الرجال تجربه خودش را پیش‌نهاده؛ اینکه در نوجوانی عاشق شده و ازدواج کرده و وقتی سی و چند ساله و مادر چند فرزند بوده با خیانت همسرش مواجه شده. محبوبِ دیروز و خصمِ امروز او را پیرزنی هفتاد ساله می‌نامد و از خانه بیرون می‌کند تا با زن جوان خدمتکار خلوت کند. بی بی خانم روایت می‌کند که رغم همه اشک و اندوه‌هایش، متانت و ادب و صبر و سکوت و بردباری پیشه کرده و در نهایت، پس از مدتی بالاخره همسر به سوی او گشته و او مجددن به خانه و نزد شوهر و فرزندان  باز‌آمده.  حالا نامه تیانوی دوم مرا از صد و چند سال قبل به هزار و صد و چند سال قبل برد.

 

توضیح میان‌متنی(آنگونه که در تاریخ آمده است، فیثاغورس(۵۶۹–۵۰۰ پیش از میلاد) نخستین فیلسوفی بود که زنان را در میان شاگردان خود پذیرفت. زنان فیثاغوری دو گروه بودند: گروه اول، آنها که  در دوران کهن و کلاسیک یونان و همزمان با فیثاغورس زندگی می‌کردند و گروه دوم  زنانی که در دوران هلنی و با الهام از اندیشه های او تفلسف کرده‌اند. از هر دو گروه این زنان جملات و قطعات حکیمانه و نامه‌هایی در موضوعات گوناگون، از حکمت عملی تا حکمت نظری، برجا مانده و به دست ما رسیده است. در اندیشه‌های فیثاغوری با جهانی طرف هستیم که کاملاً قطبی شده (روز در برابر شب، نور در برابر تاریکی، خوبی در برابر بدی، زوج در برابر فرد، مرد در برابر زن و…). این جهان نظمی ریاضی دارد. جهانی بر مدار نظم و هماهنگی.  همه فیلسوفان زن فیثاغوری بر اساس باور به همین اصل هماهنگی نوشته‌اند.)

 

اما نامه تیانوی دوم ، او که مانند بی بی خانم از طبقه صاحب احترام و برخوردار اجتماع زمان خود بوده،  بالغ بر هزار و سیصد سال  قبل از بی بی خانم، با بیان مستدل‌تر و بر پایه اعتقاد به اصل هماهنگی نسخه مشابهی می‌پیچد و می‌گوید:

 

 «بارها از شمایان درباره جنون شوهرانتان شنیدم: اینکه او معشوقه‌ای دارد و اینکه شما حسادت خشم‌آلودی نسبت به او دارید…» تیانو دوم زنان را از این خشم برحذر می‌دارد و اشاره می‌کند «نباید شر را با شر و حماقت را با حماقت جواب داد» تأکید می‌کند که اگر بی پرده و بی‌پروا با او سخن بگویید حریمی که میان شماست از میان خواهد رفت و دلداری می‌دهد «[مردِ شما] بر اساس داوریِ درست عاشق شما شده، درحالیکه، عشق به معشوق بر هوس بنیاد نهاده شده است». هشدار می‌دهد «عزیزم…از خودت در برابر معشوقه‌ها دفاع نکن، خود را از آنان متمایز کن» و این تمایز به باور تیانو دوم  با پرورش فضائل زنانه و انجام وظایف مادری و همسری و مدیریت خانه و خدمه ایجاد می‌شود، نه با مقایسه کردن خود و زنان تن‌سپار. به نظر او زنِخیانت‌دیده با حفظ فضایل و ارزش‌ها مانع به هم خوردن هماهنگی جهان شده و مرد را به راه شایسته باز می‌گرداند.

تیانوی دوم، نا گفته اعتراض‌های فرا-زمان/فرا-مکان زنان مخاطب را  حدس می‌زند و می‌نویسد:

«اگر طلاق بگیری و بروی، شوهر اولت را در هوای شوهری دیگر رها کرده‌ای و اگر او هم چنین خطایی کرد، سراغ دیگری می‌روی (زیرا تحمل بی شوهری برای زنان جوان سخت است). یا شاید هم مانند دخترانِ خانه‌مانده به تنهایی ادامه حیات خواهی داد. آیا می‌خواهی خانه و شوهرت را نابود کنی؟ پس زندگی مضطرب و تباهی خواهی داشت. یا شاید مایلی از معشوق او انتقام بگیری؟ تا زمانی که در حریم خود است تو را به درون راه نخواهد داد. دیگر اینکه نبرد با زنی که هیچ شرم و حیایی ندارد هولناک است. یا شاید خیال کنی خوب است که روزها از پی هم با شوهرت دعوا کنی؟ که چه؟ درگیری و سرزنشْ هرزه‌گردی‌های او را متوقف نخواهد کرد، بلکه جدایی میان شما را تشدید می‌کند. پس چه کنیم؟ آیا علیه او نقشه کشیده‌ای؟ نکن عزیزم. تراژدی به ما می‌آموزد بر حسادت غلبه کنیم. رساله‌ها نوشته شده درباره اتفاقاتی که از پی اقدامات خشم آلود مِدِئا رخ داد. به همین دلیل ضروریست که دستهای آلوده‌ از چشمان دور باشند، ضروریست که رنگ رخساره خبر از درد درونتان ندهد. با تحمل صبورانه، آتش اندوه و رنج‌تان زودتر خاموش خواهد شد.»

 

مدئا از مشهورترین چهره‌های افسانه‌ای یونانیست که با کشتن دو فرزندش، انتقام وحشتناکی از شوهر خیانتکار گرفت و  این جا می‌توانید درباره‌اش بخوانید. این شعر را اوریپید، دو هزار و چند صد سال قبل، از زبان او سروده:

همه زندگی من به او بسته بود، خوب می‌دانست

و اکنون شوهرم ثابت کرد که بدترینِ

همه موجوداتی است که نفس می‌کشند و صاحب شعورند.

ما زنان بیچاره‌ترین مخلوقاتیم

اول باید شوهری به قیمتی گزاف بدست آوریم

بعد او را پادشاه جسم‌مان کنیم

ابلیس دوم بدتر از اولی‌ست

بزرگترین مسئله این است که شوهر بد-

یا خوبی به دست آورده‌ایم و طلاق شرم آور است-

برای زن، او نمی‌تواند شوهرش را ترک کند…

اگر خوب باشیم و شوهر-

با ما زندگی کند بی‌آنکه به بند کشدمان

زندگی خواستنی است. غیر از این بهتر است بمیریم.

مرد، آن هنگام که از ماندن کنار اهل خانه خسته شد

بیرون می‌رود و کسالت درونش را بر دیگران آشکار می‌کند

یا از دوست و همراهی کمک می‌خواهد

اما سهم ما فقط یک شخص است …

خریسپوس(قرن سوم بعد از میلاد)، فیلسوف رواقی، مدئا را به عنوان مظهری از ستیز میان عقل و خشم برجسته کرده است.



Read the whole story
khers
31 days ago
reply
Share this story
Delete

جلیقه‌زردها و کریستف گیلویی جمعیت‌شناس

1 Share

در ماه تیر ۱۳۸۸ نوشته بودم: «روزی از این روزها در چهارچوب فعالیت‌های فرهنگی‌مان در روستاهای این منطقه، هفت‌صد آفیش را در هفت‌صد صندوق پست خانه مردم انداختیم که دعوتی بود به شنیدن قطعه‌ای نادر از باخ که نوازنده‌ ویولونی، یکی از دوستان آمده از راهی دور قرار بود اجرا کند. آن شب که آن قطعه نادر در یکی از سالن‌های محلی روستا که معمولا شهرداری در اختیار می‌گذارد، نواخته شد، غیر از خود ما هیچ‌کس نبود. هیچ‌کس نیامده بود. دوستان تعجب و شکایت خود را هر یک به نحوی ابراز می‌کردند. من معتقد بودم که مردم تلویزیون‌های خود را و سریال‌های آن را برای شنیدن قطعه‌ای هر چقدر هم نادر از باخ ترک نخواهند کرد. آنروز گویندگان و مجریان برنامه‌ها و هنرپیشگان سریال‌های طولانی را پسر‌خاله و دختر‌عمه‌های آنان خواندم و گفتم که این مردم اعضای فامیل خود را به یک شب با باخ عوض نمی‌کنند. سال‌هاست که آنها به حال خود رها شده‌اند. آن ها دعوت شما را باور نخواهند کرد، آنها دعوت شما را پاسخ نخواند گفت. اصلا کاغذ دعوت شما در میان بسته‌های رنگین تبلیغات برای خوردن و خوابیدن و آشامیدن گم شده است.» حالا سال‌ها گذشته است و مردم این روستاها که جز تلویزیون و فروشگاه‌های بزرگ دور از محلشان و مدارس کوچک و خلاصه شده «نهاد» دیگری ندارند از خانه‌شان بیرون آمده و در میدان‌ها یکدیگر را پیدا کرده‌اند.


بعد از نشریه سازندگی و عنوانش: «پیروزی پوپولیسم بر لیبرالیسم» و ماکرون عقب نشست و مقاله محمد قوچانی، احمد زیدآبادی نوشته‌اند: «حرکت جلیقه زردها نوعی جنبش توده‌وارِ نامتعارف و پیگیرِ دستاوردهای لحظه‌ای و آنی، بدون ورود به چشم اندازهای بلند مدت است و از همین روست که افزایش مالیات بر سوخت‌های فسیلی را که از نظرگاه حفظ محیط زیست، حرکتی در جهت درست است؛ هدف انتقام خود قرار داده است. بنابراین، از منظری دراز مدت و با نگاهی روشنفکرانه، شورش جلیقه زردها بیشتر به کار بهره‌برداری سیاسی سیاستمدارانی چون ترامپ می‌آید!»


ژیژک بعد از پیروزی ترامپ می‌نویسد: فراموش نکنیم که خشم توده می‌تواند جهت عوض کند. لیبرال‌هایی که از پیروزی ترامپ می‌ترسند، از گردش به راست هراس ندارند، ترس‌شان از تغییر اجتماعی حقیقی است. روبس‌پیر می‌گوید : »آن‌ها از بی‌عدالتی عمیق زندگی اجتماعی ما خبر دارند و صادقانه نگرانند. اما می‌خواهند با انقلابی بدون انقلاب به جنگ آن بروند.»


از سال‌های ۲۰۱۰ نام کریستف گیلویی با عنوان کتابش: شکاف فرانسوی، بخصوص قبل از انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۲ در رسانه‌ها به سرزبان‌ها آمد. کریستف گیلویی نقشه‌خوان است، قلمروشناس است. یعنی از روی نقشه فرانسه و به طور کلی کشورهای غربی، جمعیت‌ها را شناسایی می‌کند. نقشه‌خوان، جمعیت‌شناس است. در روزهای قبل از انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۲ رسانه‌ها از آثار گیلویی صحبت می‌کردند و به نامزدهای ریاست‌جمهوری خواندن کتاب‌های او را توصیه. نامزدهایی مانند فرانسوآ اولاند با او دیدار داشتند. نیکلا سارکوزی هم در جریان مبارزات انتخاباتی از عبارات و اصطلاحات گیلویی استفاده می‌کرد که نشان می‌داد یا خود یا مشاورانش بیگانه با ایده و اندیشه و مطالعات گیلویی نبوده‌اند.

اما در واقعیت و عمل کسی به صحبت‌های گیلویی و نقشه‌خوانی‌اش گوش نداد. فرانسوا اولاند رفت و امانوئل ماکرون آمد. گیلویی به جستجو و مطالعه‌اش ادامه داد تا امروز که فرانسه با جنبش جلیقه‌زردها روبرو شده، چندین اثر منتشر کرد و دوباره نام او شنیده می‌شود و او مهمان تمام برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی و رسانه‌هاست. انچه او می‌گوید شاید تنها به دهان مارین لوپن خوش آمده است. گیلویی معتقد است که چرخش و گردش مارین لوپن به سوی سوسیال و مطالبات چپ‌گرایانه به دلیل توجه‌ به مردمانی است که او شناسایی کرده است. این مردمان به دلیل شناسایی او دیده نشده‌اند، این مردمان را مارین لوپن شناسایی کرده چون به او رأی داده‌اند. در واقع احزاب و رهبرانشان سهمی از مردم را انتخاب نمی‌کنند بلکه انتخابات رابطه‌ای متقابل است.
البته از آن سال تا به امروز حزب و گروهی که ملانشون تشکیل داد قادر بوده که سهمی از این مردم را به سوی خود جلب کند.

اما کریستف گیلویی چه می‌گوید. گیلویی می‌گوید که جهانی‌شدن، ثروت و شغل را در متروپول‌ها، کلان‌شهرها و شهرهای بزرگ متمرکز کرده. همراه با جهانی‌سازی مهاجر هم آمده است. در واقع ورود مهاجر یا رفت و آمد انسان مهاجر همراه با رفت و آمد اجناس آزاد شده است. شهرها به دلیل گرانی از مردمان محروم یا طبقه محروم خالی‌شده و در عین حال حاشیه شهرهای بزرگ و کلان‌شهرها برای «پذیرایی» از مهاجرین آماده. به طور مثال مسکن‌هایی در حاشیه شهرهای بزرگ برای سکونت مهاجرین ساخته شده. مهاجرینی که به قول گیلویی به خدمت‌کاران ساکنین شهرهای بزرگ تبدیل شده‌اند و وسایل نقلیه عمومی آنها را از حاشیه چسبیده به شهر به شهر منتقل می‌کند و برعکس از شهر به خانه.


اما سهمی دیگر از مردم که ۶۰ در صد جمعیت را تشکیل می‌دهند، کارگر و خرده‌کارمند و دهقان و تکنیسین و بیکار و خرده‌کاسب در بیرون از شهرهای بزرگ، در شهرهای خیلی کوچک و در روستا زندگی می‌کنند که نه تنها از صنعت بلکه مرتب در جریان این جهانی‌سازی از خدمات عمومی مانند مدرسه، بیمارستان، اداره پست و وسایل نقلیه عمومی وفعالیت‌های فرهنگی تهی شده. این مردم را گیلویی خرده‌سفید می‌نامد. این مردمان کموبیش همان رأی‌دهندگان به ترامپ و به برگزیت و ناسیونالیست‌ها و حق‌حاکمیت‌خواهان در تمام غرب کنونی هستند.

این مردم مردمانی فراموش شده هستند. مردمانی که چپ‌ها در تمام غرب آنها را نادیده گرفتند. احزاب به طور کلی برای تهیه رأی به شهرها و به مهاجرنشین‌ها نظر داشتند.

کریستف گیلویی در سال ۲۰۱۴ کتابش را با نام «فرانسه‌ی کمربندی» یا چگونه طبقه محروم یا مردمی را قربانی کردیم، منتشر کرد. رسانه‌های راست از آن سوءاستفاده کردند و به مذاق رسانه‌های چپ خوش نیامد. سخنان و نتیجه‌گیری‌های گیلویی به سود راست‌های هویت‌گرا و ضد مهاجرو اسلام‌ستیز بود و با گرایش‌های چپ- بورژوا که طالب هم‌زیستی و چند‌فرهنگی بود کنار نمی‌آمد و در عین حال با اندیشه الن بادیوی »هیپوتز کمونیسم» هم که مهاجر عرب و سیاه را پرولترهای ما خطاب می‌کرد در تضاد بود. میان شهرنشین‌ها با حاشیه‌نشین‌هاشان و کمربندنشین‌ها در تمام غرب جدایی افتاده بود. نه اینکه شهرنشین‌ها خواهان زندگی در کنار مهاجرین بودند، نه، مهاجرین برایشان کار می‌کردند و شب هم به حاشیه بازمی‌گشتند. رفتگرها، صندوق‌داران فروشگاه‌های بزرگ، کارگران رستوران‌ها.


چپ‌های سوسیالیست، کارگر و خرده‌سفید را به نفع مهاجرین کنار گذاشتند. مطالبات سوسیال به مطالبات سوسیه‌تال تبدیل شد: ازدواج هم‌جنس‌گرایان، مبارزات زنان. دفاع از طبقه جایش را به دفاع از اقلیت‌ها داد.

امانوئل تود جمعیت و قلمروشناسی دیگردرست قبل از انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا و پیروزی ترامپ که پیش‌بینی کرده بود می‌گوید: « بنیان دمکراسی در انگلیس و امریکا و فرانسه ریخته شد. فرانسه از سال ۲۰۰۵ که نتیجه رفراندم مردم فرانسه را نادیده گرفت دیگر دمکراتیک نیست. می‌گوید دمکراسی را نمی‌توان بدون ملت، بدون مردم یا بدون قوم اجرا کرد. به دور عناصر وصل کننده مثل زبان و عادت‌های فرهنگی مشترک. او دمکراسی امریکایی یا ساختار امریکا را ساخته شده بر پایه‌های نژادی می‌داند. وقتی انگلیسی‌های سفید آن را پی ریختند. دمکراسی امریکایی نخست در برابر سرخ‌پوستان و بعد در برابر سیاهان شکل گرفت. جسم شهروند جسمی مطلق نیست و در برابر جسم غیر شکل می‌گیرد. در انگلیس مردم علیه کارگر لهستانی شوریدند. وقتی سیاست تاچر و گلوبالیزاسیون تمام پایه‌های حمایتی را از هم پاشیده و طبقه کارگر را به خاک سیاه نشانده بود. گلوبالیزاسیون نه ملت و قوم که افراد را به رسمیت می‌شناخت. ترامپ هم، با عنوان‌کردن دیوار مکزیکی در تصور مردم امریکا، هم در را به روی مهاجر می‌بندد و هم به روی تجارت آزاد. ایدئولوژی تجارت آزاد و گلوبالیزاسیون هواداری از رفت و آمد آزاد اجناس و افراد بود. تود اعتقاد دارد که نمی‌توان این دو را از هم جدا کرد. امری که رسانه‌ها انجام دادند. آنها بیشتر به دیوار مکزیکی ترامپ بسته به روی مهاجر توجه نشان دادند تا به دیوار بسته به روی اجناس. تود معتقد است که مبارزات انتخاباتی هیلاری کلیتون بیشتر بر اقلیت‌ها- نزد کلینتون زن هم از اقلیت‌هاست، تکیه می‌کرد تا ترامپ و نتیجه می‌گیرد که نژاد‌پرستانه‌تر و تبعیض‌آمیزتر بود و جدایی طلبانه‌تر. فصل می‌کرد و نه وصل.

از حقوق اقلیت حرف زدن سفیدپوست را برمی‌انگیزد و از سوی دیگر، باعث می‌شود که سیاه‌پوست به ضرر خود به دمکرات‌ها رآی بدهد. فراموش نکنیم که بیل کلینتون بیش از همه جوانان سیاه را زندانی کرد و اسپانیایی‌زبان‌ها سنتا چپ نیستند. ترامپ مسائل مورد توجه جمهوری‌خواهان را که بیشتر مذهبی بود به سوی مسائل طبقاتی گرداند.»



گیلویی می‌نویسد: این طبقه محروم، یک «ضد جامعه» است که دارد زاده می‌شود که با الگوی جهانی‌سازی‌شده خارج از قلمرو مخالفت می‌کند که بدون مرز، بدون طبقه اجتماعی، بی‌هویت و بی‌خصومت است که در خدمت ماشین اقتصادی‌ست که همانقدر که به بالاییان نیاز دارد مانند رؤسای شرکت‌ها و اداره‌ها به پایینیان، کارگران خدمات، مهاجر ومهاجرزاده محتاج است. برای نخستین بار در تاریخ طبقه محروم آنجا که ثروت تولید می‌شود حضور ندارد. ۶۰ در صد از مردم در جایی که ثروت تولید می‌شود ساکن نیست. اینها بیشتر از مهاجرین بازنده جهانی‌سازی هستند.


گیلویی به عنوان نقشه‌خوان و قلمروشناس انتخابات و رأی‌دهندگان می‌گوید: فرانسه متروپول در مقابل فرانسه کمربندی قرار می‌گیرد و انفجار احزاب کلاسیک سیاسی را سرعت می‌بخشد. فرانسه کمربندی، فرانسه‌ای‌ست که یا رأی نمی‌دهد یا به سود لوپن رأی به صندوق می‌اندازد. از نظر گیلویی راست و چپ بیش از دو دهه است که برای این اکثریت محروم معنایی ندارد. راست و چپی که تکثر جامعه و زیستشان را به نفع جمعیت‌گرایی و نابرابری قربانی کرده‌اند.

رأی‌دهندگان راست‌ و چپ‌ها کارمندان دولت و بازنشسته‌ها یعنی حفاظت‌شده‌های جهانی‌سازی به سود شاه‌نشین‌های جهانی‌سازی و جبهه محرومین یعنی کارگران، خرده‌کارمندان، بیکاران رأی دهندگان لوپن هستند. گیلویی مرگ حزب سوسیالیست را هم‌زمان با از بین‌رفتن طبقه متوسط که در کتاب‌های بعدی‌اش، آنچه به تازگی به چاپ رسیده اعلام می‌کند. گیلویی در اثر جدیدش آنچه بر سر طبقه محروم آمده را تنها به آنها ختم شده نمی‌بیند. این نادیده گرفته‌شدن و از میان رفتن از مردمان پایین آغاز و رو به بالا پیش‌خواهد رفت.


در باره ایالات متحده امریکا می‌گوید: از نقطه‌نظر فرهنگی و اجتماعی میان انتخاب‌کنندگان ترامپ و محرومین فرانسوی تشابه هست. همان امریکای کمربندی، قلمرو صنعت‌زدایی شده و روستاهاست که کارگران و خرده‌کارمند و خرده‌کاسب و خرده‌دهقان را در خود جا داده. آنها که در مرکز تولید بودند و امروز از آن بیرون شده‌اند. ما الگوی اقتصاد جهانی را پذیرفتیم و خود‌به خود عواقبش را هم. کارگری که سابقا چپ بود و دهقانی که راست و کارمندی که یا راست و یا چپ بود امروز یک دریافت جهانی دارد و از آنها که نتوانستند پشتیبانی‌اش کنند جدا شده است. فرانسه دارد تبدیل به جامعه‌ای امریکایی می‌شود و دلیلی ندارد که از الگویی نامطلوب آن دور بماند. ما همه‌جا در ایالات متحده امریکا و در فرانسه و بریتانیا با کمریندی روبرییم. مردمی که سابقا طبقه متوسط به حساب می‌آمدند.


آنها رافاشیست، پتنی‌ست نامیدند کار سختی نیست. ضد فاشیسم سلاحی طبقاتی‌ست. پازولینی می‌نویسد از وقتی که چپ بازار آزاد را اختیار کرد تنها چیزی که برایش باقی مانده است این است که قیافه- ژست ضد فاشیست به خود بگیرد و با فاشیسمی که وجود ندارد بجنگد.

در رسانه‌ها، سینما وسیاست، ناخودآگاهانه تحقیری طبقاتی جریان دارد. گفته می‌شد که بدون رسانه‌ها پیروزی در انتخابات ممکن نیست و ترامپ به ما ثابت کرد که اینطور نیست. آنچه هست واقعیت زندگی مردم است.
Read the whole story
khers
32 days ago
reply
Share this story
Delete

عزیزم

1 Share
خیلی وقت بود نگاهی بهت ننداخته‌ بودم اما حالا وقت تماشا کردنت رسیده. بگذار کمی آزارت بدهم بعد بایستم عقب تماشایت کنم چطور به خودت می‌پیچی و به در و دیوار می‌خوری تا خودت را خالی کنی. مدت‌ها دور ایستادم و پنهانی تماشایت کردم، آنقدر دور که من را فراموش کردی اما حالا شهوت تماشا کردنت موقع رنج کشیدن آنقدر زیاد است که دیگر نمی‌توانم نگاهم را پنهان کنم با این که تو دیگر حواست به من نیست. خوب می‌دانم بعد از این دردی که تحمل میکنی نوبت نوازش من می‌رسد، در حالی که هر لحظه بیشتر در خلسه فرو میروی و آنقدر بی‌حالی که فراموش میکنی این من بودم که آزارت دادم. همیشه همین طور است، من شکارچیِ لحظاتِ درد کشیدن تو هستم. واقعی‌تر و برانگیزاننده‌تر از درد کشیدن تو برای من دیگر وجود ندارد عزیزم.
Read the whole story
khers
80 days ago
reply
Share this story
Delete

تو می‌ترکی یا من؟

1 Share

از جمله رخ‌دادهای مشکل‌گشا در داستان‌های بچگی ما یکی هم این بود که دخترِ ماجرا، چنان به تنگ می‌آمد که از جادوگر شهر، عروسک سنگ صبوری می‌خرید و صبر می‌کرد تا تاریکی و خلوتِ شب. بعد می‌نشست رو به‌روی عروسک و همه دردهاش را بهش می‌گفت و آخر سر تکرار می‌کرد «عروسک سنگ صبور، تو صبور و من صبور، حالا تو می‌ترکی یا من بترکم؟»، در همین لحظه شاهزاده رویاها که از پشت پرده‌ای، دیواری، جایی همه حقایق را فهمیده بود، می‌پرید بیرون و دختر را محکم در آغوش می‌گرفت تا عروسک از غصه بترکد و پایان خوش ماجرا.

***‌
در یوتیوب چرخ می‌زدم. خیلی خیلی اتفاقی به گفت‌وگوی زنی با دکتر هولاکویی برخوردم درباره غم و اندوهش. شبیه وضعیت من بود و نبود و به درد خورد و نخورد، ولی این عادت را در من ایجاد کرد که گاه و بیگاه به مشاوره‌های رادیویی هولاکویی (که پیشتر نامش را از مادرم و روش‌های تربیت کودکش شنیده بودم) گوش کنم. هولاکویی دکتری جامعه شناسی دارد و روانشناسی و اقتصاد هم خوانده و مجموع اینها در کنار ذکاوت و تجربه زیاد شنیدن مشاوره‌هایش را جذاب می‌کند. رک‌گویی‌، دعوت به داشتن عزت نفس، عقلانیت، انصاف و واقع بینی در گفتارش تاثیرگذار و متنبه‌کننده است و البته از آن جالب‌تر شنیدن روایت‌های دست اول آدم‌ها درباره زندگی و مشکلاتشان است. قصه‌های منحصر به فردشان درباره ماجراها، بالا و پایین‌هایی که از سر گذرانده‌اند و پنجره‌ای که از آن دنیا را می‌بینند. از کارگری مهاجر تا آرتیست حرفه‌ای و پزشک جراح…آدمهایی مشابه، ولی متفاوت. هر کدام بار سنگینی از حضور/غیاب آدم‌ها، رخ‌دادها، خاطرات و اشتباهات به دوش دارند که روانشان را می‌خراشد. هلاکویی، آنقدر که در چند دقیقه مقدور باشد، راهنمایی‌شان می‌کند تا کمک بگیرند، «اختلالاتشان» را تشخیص دهند و بارشان را سبک کنند:

به مردی که نادانسته با زنی که پیش از اردوج دچار ام اس بوده ازدواج کرده و الان برای جدا شدن عذاب وجدان دارد می‌گوید حق داری جدا شوی چرا که طرفت با پنهان کردن بیماریش نشان داده وجدان ندارد. به دختری که رغم خیانت شوهرش و با پشیمانی او می‌خواهد در زندگی بماند می‌گوید تجربه و تحقیقات نشان داده این زندگی‌ها دوام نخواهند داشت. به مرد متأهلی که با دیدن عشق سابقش هوایی شده می‌گوید یا جدا شو و یا اگر زندگی‌ا‌ت را می‌خواهی، بعد ازدواج همه گذشتگانِ عشقی را مرده فرض کن و آیندگان را خواهر خودت بدان. در برابر بی‌تابی و بی‌چارگی او اشاره می‌کند «از کی تا حالا دنیا اینطوری بوده که آدم به هرکی می‌خواد برسه و اونجور که ما دوست داریم پیشرفته»؛ به زنی که تمام عمر فدایی شوهرش بوده و حالا خسته شده نهیب می‌زند خودت این احساس را بهش دادی که «قبله عالم» است و اول خودت را باید درمان کنی و نجات دهی و قس علیهذا… طبعن بیشتر مخاطبانش زنان هستند و آقای دکتر چیزهایی که زن‌های ما کم دارند مثل پتک توی سرشان می‌کوبد : عزت نفس، فردیت، استقلال طلبی، آزادی‌خواهی، دلیری، عقلانیت و…

یک اتفاق خیلی ساده باعث شد دست از گوش کردن به این فایلها بردارم! بین قفسه‌های کتابخانه، با عجله کتاب مستعملی را ورق می‌زدم که دقیقن در همان صفحه‌ای که مطلب مورد نظر مرا نوشته بود گلبرگِ بزرگِ خشک شدۀ قرمز رنگی پیدا کردم! پیدا کردن برگ گل خشک شده لای ورقه های همچین کتاب بی‌ربطی (بی ربط به گل و بلبل) متوقفم کرد. به سالن قرائتخانه رفتم و کتاب کهنه را زیر و رو کردم. گلبرگ دیگری نداشت. با آن متن دشوار و پر از عبارات و اصطلاحات عربی‌اش که تا مجبور نشوی سراغش نمی‌روی… برای مدت طولانی در صندلی کتابخانه فرو رفتم و به آن زن (ندیده یا نشنیده‌ام مردی گلبرگ خشک کند لای کتاب) فکر کردم و از آن روز دیگر هلاکویی برایم جذاب نبود. گلبرگ تُرد وسط آن کلمات صعب حرف می‌زد با صدایی که خیال می‌کنم هر زنی که سروکارش به آن کتاب و آن صفحه بیفتد می‌توانست بشنود.

***
ایریگاری، فیلسوف، زبانشناس و روانکاو زنانه‌نگر در یکی از کتاب‌هاش اشاره می‌کند که کار با زنان مبتلا به اسکیزوفرنی او را به این نتیجه رسانده که زنان را زبان از پا در می‌آورد. زبانی که آنها نساخته‌اند و قدرت بیان دردشان را با آن ندارند. به نظر من این در ساحت‌های مختلف و ساختارهای دیگر هم صادق است. زندگی در جهانی چنین مرد-ساز خیلی از زن‌ها را از پا درمی‌آورد. آن‌ها نمی‌توانند خودشان را به زبان بیاورند/ به فعلیت برسانند جوری که آنچه می‌خواهند بگویند/باشند درست فهمیده شود. احساسات شدیدشان بازی می‌خورد و حرف‌ها و نوشته‌هایشان رنگ «چس‌ناله» می‌گیرد؛ خدماتشان در زندگی تعبیر به نیازی غریزی می‌شود و کارها و حرف‌ها و رویاهاشان برچسب سانتی‌مانتالیسم می‌خورد – چرا که زنان مفاهیم محترمانه و ارزشمندی ندارند که با آن خود را «بیان» کنند. همچنین، هرگز امکانات واقعی و مادی کافی برای تحقق رویاهاشان نداشته‌اند. خسته می‌شوند و خسته می‌کنند و روانشان از هم می‌پاشد.

زنان موفق معمولن زنانی هستند که با ساختار کنار بیایند. مترو معیارها را بپذیرند و سرجایشان بمانند. اگر هم طالب رشد و ترقی هستند با ملاک‌های مردانه همساز شوند. پوستشان را کلفت کنند و قدری خودشیفته، با اعتماد به نفس کاذب و دافع، شبیه مردانِ جاه‌طلب شوند. بروند وسط میدان کشتی بگیرند، تقلب کنند، کلک بزنند، خیانت کنند، آدم‌ها را بازیچه کنند و زمین‌بخورند و خیانت ببینند و آخ نگویند. مثل توپ پینگ پنگ زمین عوض کنند، یک طرف مادر دلسوز باشند و آن طرف کارشناس خبره؛ در عین اینکه زن‌اند و باید بار مضاعف زنانگیِ مردپسند را نیز به دوش کشند. هم این توصیه‌ها که دکتر هولاکویی می‌کند واقعن به دردشان می‌خورد -مادامیکه نپاشند و از ریل خارج نشوند.

اما اگر چاره نیست و مفهوم نیست و زبان نیست و ساختار نیست، چرا همه تن نمی‌دهند به این سلامت و سادگی و سبکی و عقلانیت؟ اصلن چرا هنوز زن و زنانگی مانده و به هر نحوی سرکوب و مدیریت شود باز جنون باقیست؟ چرا نمی‌ترکد وقتی هیچ شاهزاده‌ای در کار نیست؟
پیچیدگی، شور، دردِ مفهوم‌پردازی نشده‌ای که گیج و گنگ و معلق مانده و به در و دیوار روان زنان می‌کوبد تا باقی بماند و زمانی فهمیده شود. و تازه از روزی که به رسمیت بشناسیمش، به اندازه تاریخ بشر زمان لازم دارد تا از تاری و ابهام درآید، شکل و شمایل و جا و جایگاه پیدا کند و تنوع و تابیدگی‌هاش  آشکار شود.



Read the whole story
khers
111 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories