It passes but it doesn't pass away
312 stories
·
103 followers

یک قطعه‌ی کوتاه برای تصویر پنجره‌ای که رو به ساختمان‌های آجری باز می‌شود

1 Share

 

اگر یک روز معمولی با بی‌آرتی به سمت شرق بروی، حد فاصل سبلان تا آیت، سمت راست را که نگاه کنی چشمت به دو سه زنبور فلزی می‌افتد که هنر سازمان زیباسازی شهرداری تهران است و توجه را جلب می‌کند بس که بی‌قواره است و بی‌تناسب با فضا. روزهای تهران عموماً آلوده‌اند. دود غلیظ و انبوه در هوای سرد و خشک، رد خود را بر زنبورها نشانده. یحتمل زمان زیادی از نصب زنبورها در فضای شهر نگذشته ولی رنگ‌ورویشان هم رفته‌است‌. این وسط آدم‌های شاغل در واحد زیباسازی شهرداری تهران به نظرم از زنبورها هم جالب‌تراند. آن‌ها فکر می‌کنند با کوچه‌های مسقف با چترهای رنگی و آدم‌های پلاستیکی رنگی و فرشته‌های نئونی رنگی و پسربچه‌‌ها‌ی نیکوکار که دست پیرمردهای فرتوت و ریغماسی را گرفته‌اند، می‌شود چهره‌ی تهران را بزک کرد. اتاق فکرشان (به فرض که چنین چیزی وجود دارد)‌ را تصور می‌کنم که نشسته‌اند دور هم و یکی (که جوان است و کت‌ و شلوار آبی سیر پوشیده با پیراهن سفید) نوک انگشتان دو دستش را به هم می‌ساید و هیجان‌زده و با صدایی مشابه صدای لیدرهای نتورکی می‌گوید ایده‌ی نابی دارد. بعد رئیسش می‌پرسد چه ایده‌ای؟ و او با آب‌وتاب می‌گوید به نظرش اگر موانع سنگی پیاده‌روها را رنگ کنند، محشر می‌شود. زنبور اما یحتمل نظر کارمند خردی بوده که در شیفت پایانی‌اش یاد طرح روی جلد دفتر مشق بچه‌اش افتاده و گفته توکل بر خدا. همان هم زده و گرفته و مورد پسند مدیر منطقه قرار گرفته و بعداً حتی برایش تشویقی هم رد کرده‌اند. مدیران تهران، که مشتی نوکیسه‌ی نان‌به‌نرخ‌روزخور و کاسبکاراند، همان سلیقه‌ای که به انتخاب نمای رومی-یونانی ویلاهای لواسان و مبل‌های سلطنتی و تابلوی وان‌یکاد طلاکوب و چادر حریراسود گلدار ملیله‌دوزی‌شده انجامیده را در زیباسازی تهران هم به کار گرفته‌اند. میثم، همیشه این وجه ایدئولوژیک مدیریت شهر را به باد انتقاد می‌گرفت [و هر بار که فعل ماضی را درمورد او به کار می‌برم، انگار گلویم خشک می‌شود]. او می‌گفت از قضا «زیبایی چهره‌ی شهر»، «برند شهر»، «چهره‌ی معنوی ام‌القرا»، توسعه در مسیر حیات طیبه و مفاهیمی از این قبیل هستند که به خشونت و طرد می‌انجامند [باید آب بخورم].

تصویر پنجره‌ به چهره‌ی معنوی ام‌القرا ربطی ندارد. در عکس احتمالاً ساعت ۱۰ شب است. یک پنجره‌‌ پیداست با قاب سبز و پرده‌های نارنجی طرح‌دار که تصویر کتابخانه‌ی روبرو را بازمی‌تاباند. قبلا روز را پشت پنجره دیده‌ام. باز هم در یک عکس دیگر. پنجره دور است. هزارها کیلومتر آن‌‌سو‌تر. در آپارتمانی قرار دارد و روبرویش درختانی سرسبز و ساختمان‌هایی با نمای آجری دیده می‌شوند. پایین پنجره یک صندلی -به گمانم- لهستانی گذاشته‌اند که دستی روی آن قرار دارد و دو نفر به آن تکیه زده‌اند. من یکی از این دو نفر را می‌شناسم. دو نفرِ ایستاده پای پنجره، سیگار و آبجو در دست دارند و دهان‌های نیمه‌بازشان گویی ساعت‌هاست در کار است و دود بیرون می‌دهد و کلمه.

داشتم فکر می‌کردم ربط زنبور و ترافیک و آلودگی و بی‌آرتی با پنجره‌ی سبزی که پرده‌‌های نارنجی دارد و درخت و ساختمان آجری چیست و چرا این دو تصویر با هم در ذهنم ظاهر شده‌اند. مثلا با خودم فکر می‌کنم تیشرت قرمز تو با آن پنجره تماس پیدا کرده یا دست‌هایت پرده‌ها را کنار زنده‌اند و پنجره‌ را باز کرده‌اند. یا روز بارانی، وقتی الکل در کاسه‌ی سرت به جریان افتاده، پیشانی و گونه‌ها را به پنجره ساییده‌ای تا احساس خنکی کنی ولی نه خیلی طولانی. مثلاً خیال کن پنجره‌ی سبز تو در نه هزار و پانصد کیلومتر آن‌سوتر، خانه‌ی من در طبقه‌ی سوم ساختمانی قدیمی در خیابان جمهوری را در خیال خود می‌دید و خیال پنجره خود را توی چمدان تو پنهان کرده و آمده نه هزار و اندی کیلومتر این‌سوتر و جا خوش کرده در پایه‌های این میز چوبی و هردومان را می‌پاید. من در بی‌آرتی‌های تهرانپارس-آزادی، چیزی جز تصویر حزن‌آلود زنبور زنگارگرفته و دودخورده در خیابان آزادی ندارم که با تصویر پنجره‌ات تاخت بزنم. شاید هم تصویر مسافری که از تمام شکوه و شوکت تهران، تنها ساندویچ فلافل با نوشابه نصیبش شده و دارد دست‌ازپادرازتر به ترمینال برمی‌گردد. 

تو اما باید برایم از زنبورهای پشت پنجره بگویی که دور ساختمان‌های آجری پرواز می‌کردند. از زنبورهای اهواز بگویی و کاشان و دماوند. باید برایم از انفصال بگویی و به جایی تعلق نداشتن. تعلق داشتن و بریدن. بریدن و از نو آغازکردن. برایم از حشره‌های مرده در درزهای پنجره‌ی سبز بگو. بعدها، برایم تعریف کن که پرده‌های نارنجی را چه وقت‌هایی از روز کنار می‌زدی تا رقص غبار در نور آفتاب را تماشا کنی. برایم از ریشه‌های درخت‌های دور بگو. شاید من هم سال‌ها بعد داستان درخت انجیری را گفتم که در هفت‌سالگی شیره‌اش روی دست‌هایم می‌ریخت و انگشت‌هایم را چسبناک می‌کرد.

Read the whole story
khers
85 days ago
reply
Share this story
Delete

از چهل سالگی‌ها

2 Shares

تقریبن تمام رابطه‌های اطرافم دچار بحران میان ازدواج سالی‌اند. آمدم بنویسم میان‌سالی، دیدم آن یک اتفاق یک‌نفره است، اما میان-ازدواج-سالی یک اتفاق دونفره برای میان‌سالگی ازدواج است. تقریبن بی‌شک و تردید (چه غلط‌ها) اطمینان دارم که آن‌هایی هم که من نمی‌شناسم یا آن‌قدر نزدیک نیستم که از بحران‌شان بدانم یا بفهمم هم همین بحران را دارند. بازتر که بخواهم بکنم، منظورم رابطه‌هاییست که از دهه‌ی بیست و سی سالگی آدم‌ها گذشته، هیجانات فرو نشسته و به زعم من تحمل‌ها و امیدواری‌ها و ایده‌آلیسم‌های سراب‌طور هم به انتها رسیده و ناگهان واقعی بودن ملالت‌آوری زندگی نه تنها یک‌نفره‌اش، که خصوصن دو نفره اش خورده توی صورت آدم‌ها. این طور می‌فهمم که همین حدود ۴۰ سالگیست که این سیلی برای آن‌هایی که کم و بیش چشمِ بازتر یا منعطف‌تری در نگاه به زندگی دارند به صورت‌شان اصابت می‌کند. حواسم هست که چه قلدرانه (شما بخوان حتا دگمانه) دارم دسته بندی می‌کنم، اما اجازه بدهید یکی از عوارض این دهه‌ی چهل هم پر رو شدن در بعضی قضاوت ها باشد. 

رابطه‌هایی که ازشان خبر دارم همه توی دست‌اندازند. بعضی در حد چاله‌چوله بعضی هم چاه و برخی سرعت‌گیر را ندیده‌اند و الان ماشین‌شان توی هوای معلق است تا ببینیم که چطور به زمین بر می‌گردد. روی چهار چرخ یا شاید سقف. خیلی‌ها البته دارند امیدواری بیست و سی سالگی‌شان را هنوز حمل می‌کنند و تحمل می‌کنند و مدیریت می‌کنند و به فکر/جرات اقدام هم نیستند و یحتمل این‌ها می‌توانند کاندیداهایی باشند برای هیچ کار نکردن تا آخر تا برسند به لَختی اواخر میان‌سالی و شاید بشوند مدلی از رابطه‌های قدیمی‌ترِ عادت‌مدار. اما ذهنم را بیشتر آن‌هایی مشغول کرده‌اند که دارند پیله پاره می‌کنند. من از آن‌جایی که هیچ‌وقت توی پیله به آن مفهوم کلاسیک‌ش جا نشدم (افتخار است؟ هنوز نمی دانم)، جای قبلی این آدم‌ها را دقیق نمی‌فهمم. تجربه کرده‌ام اما نمی‌دانم این که ۱۵ سال در یک رابطه باشی و دست از پا خطا نکرده باشی و حالا احساس خفگی کنی و ببینی که هوا برای تنفس کافی نیست دقیقن چه حالی ممکن است داشته باشد. چطور ممکن است آدم بخواهد همه چیز را بدرد و بدرد و بدرد. در عین حال شهامت به‌هم زدن این چهار دیواری‌ای که هزاران روز و شب را در آن با یکی سپری کرده‌ای خیلی شهامت بزرگیست. خیلی کار بزرگیست. 

طبعن خیلی‌ها که همین کار را هم می‌کنند و کرده‌اند و به هم زده‌اند (جدا شده‌اند) و دردش را کشیده‌اند، اما باز نگاهم الان به آن‌هاییست که دنبال راه حل‌های میانه‌اند و بازسازی دلشان می‌خواهد و ترمیم. باز کردن پنجره در دیواری که هزار سال است کاغذ دیواری بوده یا پارکت کردن کفی که از ازل سنگ‌فرش بوده. روان‌شناس‌هایی گاهی به من توصیه می‌کردند که پدر و مادرها را از جایی به بعد وادار به اساس‌کشی یا تغییر خانه نکنید چون تحملش را ندارند و ممکن است افسردگی‌های حاد یا تنش‌های جدی عصبی ببینند. حس می‌کنم این هم شبیه همان است. روتینی آن‌چنان محکم را به هم زدن. اوه. 

بعد بر می‌گردم نگاه می‌کنم که خب بعضی‌ها هم کردند و شد. صادق که باشم مثال موفق زیاد ندارم جلوی چشمم چون این کار شبیه کوبیدن یک نفر در مثلن ۴۰ سالگی و از اول ساختنش است اما می‌بینم که کردند و شد. ورژن سخت‌ترش وقتی‌ست که یکی از دو نفر قائل به تحمل و ادامه و همان رفتار محکم مدارِ خشکِ جوانی‌ست ولی نفر مقابل می‌خواهد بزند بیرون. این احتمالن همان ورژنی‌ست که گاهی منجر به از هم پاشیدن می‌شود.  اما خلاصه کنم. امامان من (خدا به دور) همان‌هایی هستند که کردند و شد. دوباره چیدند (حالا هر طور چیدمانی که به واقع راه های رسیدن به خدای محتمل هزاران است) ولی توانستند که بچینند و شد. حتا اگر برای چند سالی شد، باز هم شد. الان که بزرگ شده‌ام، این یکی از الگوهای موفق رابطه است برایم، چون شخصن همان آدمی هستم که بدون رابطه می‌میرد. چه کسی نمی‌میرد؟

Read the whole story
khers
120 days ago
reply
Ayda
133 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

می‌دانم که غم است

2 Shares

گاهی فکر می‌کنم شاید هم که در خواب می‌بینم که بازمی‌گردم به خانه‌ای. من که همیشه پیش رفته‌ام، حالا می‌خواهم بازگردم. بازگردم به خانه‌ای که پدر و مادرم در آنند. اما نه به رویا تمکین می‌کنم و نه به خواب. می‌دانم که نمی‌تواند که خانه‌ای باشد، خانه‌ای نیست، نمی‌تواند پدر و مادری باشند، که نیستند. اگر هم بود و می‌بودند، مانند وقتی که بودند، من نبودم. می‌دانم که میل شدید بازگشت است. می‌دانم که غم است. غم چیزی‌ست که آدم را به جایی که نیست می‌خواهد ببرد. یا آدمی را که نیست می‌خواهد بیاورد. شعف، یعنی همین‌جا، همین‌ها.
اما من می‌خواهد از همین‌جا برود، از همین‌ها برود.
Read the whole story
Ayda
158 days ago
reply
Tehran, Iran
khers
162 days ago
reply
Share this story
Delete

365filmsbyauroranocte: Agnès Varda’s last words in her last film...

1 Share




365filmsbyauroranocte:

Agnès Varda’s last words in her last film ‘Varda par Agnès’ (2019)

We miss you :___(

Read the whole story
khers
520 days ago
reply
Share this story
Delete

OLD

1 Comment and 3 Shares

رفته بودم باشگاه که خواهرم زنگ زد. نمیدانم صحبت چطور به اینجا رسید ولی
 خاطرهای از کودکی خودش و نوجوانی من تعریف کرد که کاملا یادم رفته بود. خواهرم نه سالش بود و من سیزده ساله. با هم به یک مغازهی قاب‌سازی رفته بودیم تا پازلی که ساخته بودیم را قاب بگیریم. مغازه پر از قاب بود و بوی چوب می‌داد. دو مرد مسن، جایی پشت قابها با هم شطرنج بازی می‌کردند. به ما گفتند تا برویم و آنجا روی مبل بشینیم و منتظر باشیم تا قاب آماده بشود. من روی مبل نشسته بودم و به دور و بر نگاه میکردم. توجه پوپک (خواهرم) به صفحه شطرنج جلب شده بود. یک‌آن نمیدانم چرا یکی از مردهای مسن به پوپک گفت که شطرنج بلدی؟ که پوپک بلد بود. گفت دوست داری بازی کنی؟ که پوپک دوست داشت.
مرد مسن، بیست دقیقه یا چیزی درآن حدود، با پوپک شطرنج بازی کرد. وقتی بازیشان تمام شد، به پوپک گفت: قبل از اینکه حرکتی بکنی نمی‌توانی به همه‌ی احتمالات فکر کنی. باید شروع کنی و بعد تصمیم بگیری.
§          
یکی از بدترین قفل‌های زندگیم را از بعد از تولد سی سالگیم تجربه کردم. نمی‌توانستم بنویسم. حالا هم نمی‌توانم. همه چیز، سر میخورد و به توده‌ی بی‌مفهومی تبدیل میشد.
قادر به توضیحش نیستم. دارم دست‌وپا می‌زنم.
چیزی که اتفاق افتاد این بود که احساس میکردم، چیزها به محتملی گذشته نیستند. اگر از من بپرسید که دقیقا چه چیزی را نامحتمل‌تر از گذشته می‌دانم، نمیدانستم.در مقام مقایسه، مادرم وقتی سی ساله بود من هفت ساله بودم. من، خودِ هفت ساله و مادر سی ساله‌ام را به خوبی به یاد دارم. مادر سی ساله من در ذهن من زن بزرگی بود. خیلی با الانش که پنجاه ساله است فرقی نمیکند. در نتیجه احساس میکردم فرق چندانی بین سی تا پنجاهم نخواهد بود.
احساس میکردم تمام شد. من و هرچیزی که میتوانستم باشم، تمام شد. از این لحظه به بعد همه چیز من، ادامه‌ی گذشته‌ام است.
بیست‌وپنج سالگی این‌طور نبود. من می‌توانستم هر کسی که می‌خواستم باشم. می‌توانستم فکر کنم که روزی نویسنده‌ی خوبی می‌شوم. دکتری هیدرولوژی می‌گیرم یا نمی‌گیرم. کد می‌زنم یا نمی‌زنم. همه را می‌توانستم انتخاب کنم.
 اما بعد تولد سی سالگیم به مرور احساس کردم مسیر، دیگر معلوم شده و انتخابی نیست.
من، در میانه‌ی علم دست‌وپا خواهم زد. نه خیلی پایین، چون به واسطه‌ی دبیرستان پادگانیی که رفته‌ام، بلدم با ماتریس‌ها کار کنم. اما نه خیلی بالا، چون دغدغه‌ی علم ندارم.
دقیقا دغدغه‌ی چه چیزی دارم؟ - هیچ و این هیچ، چیزی از جنس ملال و پلاسیدگی بود.
حقیقتش نگاه کردن به جولیانو، بیشتر ترساندتم.
جولیا، یک هفته بعد از من چهل‌ودو ساله شد. در واقع من تا بعد از تولد او متوجه سنم نشدم. روز تولدش بود که دلشوره و استرس شروع شد.
بهترین حالت چهل‌ودو سالگی را جولیانو تصور کردم و دیدم که این بهترین حالت، چقدر ناراضی و دور است.
جولیانو مرد جذابی‌ست. سری تراشیده، بدنی عضلانی، چشمانی ریز با چروک‌های کوچک. چشم‌ها حواسشان به دور و بر هستند، انگار که چیزی گم کرده باشند.
روز تولدش اصرار کرد که همه به بار برویم و او مهمانمان کند. نفهمیم در زمینه‌ی الکلی‌جات را با خودم حمل کردم و با بقیه رفتم. آنجا بود که درگیر جزییات رفتارش شدم.
مثلا، می‌دانستم که ازدواج کرده و زن و زندگی دارد. می‌دانستم که خانه‌اش در استکهلم است و از اوپسالا تا استکهلم، با احتساب توقف‌ها، یک‌ساعت راه است. می‌دانستم که هفته‌ی پیش فنلاند بوده و از فردا، به کپنهاگ می‌رود.
در نتیجه نمی،فهمیدم که اصرارش به ماندن تا دوازده شب، مستِ سگ شدن و برنگشتن به خانه، از همه عجیبتر، اصرارش به رقصیدن، چیست.
جولیانو اصلا بلد نبود برقصد، از این کار لذت خاصی هم نمی‌برد. اما اصرار داشت این کار را بکند.
این اصرار و این لذت نبردن، من را ترساند. همین حالا در کوهپایه ی سی سالگی هم در مرز احساس‌نکردن بودم، از فکر چهل سالگی خودم خفه شدم.
فکر کردم در چهل سالگی تصمیم می‌گیرم عضو گروه دف‌نوازای بشم.  سازی که از صدایش لذت خاصی نمی‌برم. کاری که نه دوستش دارم نه استعدادی در ان دارم.
به طور عجیبی یکهو از سی سالگی به چهل رسیده بودم.
به ذهنم فشار اوردم تا چهل ساله‌ی دیگری را به یاد بیاورم که زندگی خوبی داشت و از جایگاهش راضی بود. همان کاری را میکرد که میخواست. کسی را از نزدیک نمیشناختم و احساس میکردم امکان، از من دور و دورتر میشود.
ذهنم متمرکز نمی‌شد و نمیدانستم دقیقا چکار دوست دارم بکنم که نکردم.
به بقیه‌ای که می‌شناختم فکر کردم و اوضاع بدتر شد. بدتر چون کسی هم راجع‌به این چیزها حرف نمی‌زند. میدانم بقیه‌ای هم هستند که درگیر این ترسها باشند. اما انگار یک توافق دست جمعی هست برای حرف نزدن از این شکها. اگر از همین ترسها  در جمعی حرف بزنی، همه سعی میکنند با خنده به تو بگویند که بی‌خودی ترسیده‌ای و سی سالگی اول بشاشیت و شکوفایی سکسی است!! و بعد در تنهایی ناخون‌هایشان را بجوند.
§          
آن روز که با خواهرم درباره‌ی خاطره‌ی شطرنج حرف زدیم یکهو متوجه شدم که بیشتر از هرچیز دیگری  از اینکه دیگر به معجزه اعتقاد ندارم ترسیدهام.
این که ۱۵ سال پیش در تبریز، یک مرد ۷۰ ساله فکر کند باید با یک دختر ۹ ساله شطرنج بازی کند شهامت زیادی می‌طلبید. اینکه مردی در آن سن بتواند یک دختر ۹ ساله را به رسمیت بشناسد به فیلمهای حکمت‌آموز شباهت داشت. حقیقتا آن مروارید حکمتی که به خواهرم گفت، اهمیت زیادی ندارد. اما آن موقع  یک ماه بود که پدرم مُرده بود و مطمئنم که برای بار اول بود که بعد از فوت پدرم، کسی حضور خواهرم را به رسمیت شناخته بود. در  گرماگرم مرگ یکهویی و کفن و دفن، همه بچه‌ی کوچک را از سر راه کنار میزنند. انگار او انقدر بی‌اهمیت و ناچیز است و همه چیز انقدر از او بزرگتر است که نیازی به توضیح نبودن پدری که مرده، نیست.
قطعا همه‌ی ما خواهرم را در تمام ان یک ماه رها کرده بودیم، نه که با او حرف نزنیم اما انگار مردن پدرمان، در حد تمام شدن کره‌ی شکلی بوده، راجع‌به آن حرف نمی‌زدیم. آن وقت مرد مسن رندومی، وسط یک مغازه ی قاب سازی از نگاه پوپک فهمید که او شطرنح بلد است، دست او را گرفت و بعد از یک ماه نامرئی بودن بالاخره خواهرم دیده شد.
آن مرد غریبه و کاری کرد خود معجزه بود. دامبلدور هری پاتر بود.
اما حالا من امیدم را به هر معجزه‌ی روزمره‌ای از دست داده‌ام .نه که دنبال معجزه باشم اما نگار ذهنم پیر و خطکشی شده است. انگار پیرزنی هشتادوهفت ساله‌ام که با هیچ چیز هیجان زده نمیشود و در جواب هر چیزی میگوید من از اول هم گفته بودم!
بد تر اینکه من شهامت آن مرد را هم ندارم. اینکه بتوانم با دختر غریبه ای سر صحبت را باز کنم و به رسمیت بشناسمش برایم غیر قابل تصور است.
حقیقتش از همین ترسیده‌ام . از این که معجره ها را نبینم و بدتر، اینکه شهامت نداشته باشم. گوشه‌ی امنم را بچسبم و جزییات را نبینم. چون خسته‌ام. یا خودم را انقدر عاقل بدانم که فکر کنم دنیا را خوب شناخته‌ام و دنیا نمیتواند غافلگیرم کند.
حقیقت این است که من به تخم دنیا نیستم و دنیا نهایتا مسیرش را میرود. قطعا راهی برای شگفتزده کردن افراد پیدا میکند. قبل از من بوده. بعد از من هم خواهد بود .از عصر یخبندان عبورکرده، از تغییر اقلیم هم می‌گذرد. این منم که میتوانم معجزه ها را ببینم یا نبینم. و بهتر است که ببینم.
Read the whole story
khers
598 days ago
reply
Share this story
Delete
1 public comment
nasila
602 days ago
reply
حقیقتش از همین ترسیده‌ام . از این که معجره ها را نبینم و بدتر، اینکه شهامت نداشته باشم. گوشه‌ی امنم را بچسبم و جزییات را نبینم. چون خسته‌ام. یا خودم را انقدر عاقل بدانم که فکر کنم دنیا را خوب شناخته‌ام و دنیا نمیتواند غافلگیرم کند.
حقیقت این است که من به تخم دنیا نیستم و دنیا نهایتا مسیرش را میرود. قطعا راهی برای شگفتزده کردن افراد پیدا میکند. قبل از من بوده. بعد از من هم خواهد بود .از عصر یخبندان عبورکرده، از تغییر اقلیم هم می‌گذرد. این منم که میتوانم معجزه ها را ببینم یا نبینم. و بهتر است که ببینم.

این تمام خاطرات عاشقانه ای ست که می توانم از کوچه های سعادت آباد برای تان تعریف کنم.

4 Shares
اولین بار فردی مرکوری را وقتی دیدم که کنسرتش روی دیوار اتاق دوست پسرم پخش می شد. ساعت هشت شب یکی از روزهای اول اسفند بود. ما داشتیم برای اولین بار همدیگر را می بوسیدیم. فردای آن روز دوست پسرم ویدیو پروژکتورش را به یکی از دوستانش قرض خواهد داد، ما خیلی زود از هم جدا می شویم و من دیگر هیچ کنسرتی از فردی مرکوری نخواهم دید. یکی از روز های بهار سال نود و هشت، وقتی دارم سعی می کنم تعادلم را روی داربست محل کارم حفظ کنم، از موبایل غزل یکی از آهنگ های مرکوری پخش خواهد شد و من یاد ساعت هشت شب اولین روز های اسفند و طعم بوسهء دوست پسرم خواهم افتاد. 

فگر می کنم حقش بود می رفتم فرانسه و کمی برای تان از پاریس می نوشتم. یا بیروت را برای تان تعریف می کردم.  کمی از ماجراجویی های برلین و شب های عاشقانهء استانبول می گفتم. 
اما من زندگی خیلی خیلی حقیری دارم که به خانهء خیلی خیلی معمولی مان توی بلوار شهرزاد، محل کارم توی یکی از کوچه های خیابان حافظ و خانهء دوستانم توی مطهری محدود می شود. 
گاهی می روم می نشینم توی کافه های دلگیر شهر. قهوهء مورد علاقه ام چیزی شبیه کاپوچینوست. دبل شات. با شیر کمتر. ماکیاتو، با شیر بیشتر. توضیحش سخت است. باریستاهایی که بهم علاقه مند می شوند و خیلی سوسکی باهام تیک می زنند دقیقا می دانند چقدر باید شیر بریزند و لبخند مهربانم را تحویل بگیرند. 
اغلب گرسنه ام. بیشتر وقت ها تنهام. کتاب می خوانم. تئاتر نمی روم. و سینما هم. هیچ علاقه ای، مطلقا هیچ علاقه ای به بازی نوید محمدزاده ندارم. اغراق شده و غیر قابل تحمل.
فایت کلاب را ندیده ام، جنگ و صلح را نخوانده ام، قلیه ماهی نخورده ام و بسیار بسیار شهر ها که نرفته ام.
Read the whole story
saamirano
751 days ago
reply
khers
751 days ago
reply
Ayda
754 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories