It passes but it doesn't pass away
285 stories
·
91 followers

باقی روز به درد گذشت

1 Share

امروز بخشی، کاشف بودم. کاشف معدن. معدن کودکی. غار علی‌صدر. دالان‌های بی‌‌مشعل. با یکی حرف می‌زدم. به اشتراک می‌گذاشتیم خاطراتمان‌ را. خاطراتی که حالا دیگر به وجودشان شک می‌کنم. چون هیچ چیز دیگر از آن موجود نیست. اگر این جراحیات زیبایی تحول پیدا کند و و دیگر هیچ‌کس شبیه خودش نباشد، آن‌وقت من دیگر هیچ‌کس را بازنخواهم شناخت. صورت آدم‌ها هم مانند شهرها و طبیعت ایران تغییر می‌کند و من باید ثابت کنم که چیزی زمانی بوده است. ثابت کنم که من اهل جایی بوده‌ام با مادر و پدری اهل آنجا و آسمانی بوده است پاک بالای سر من. باید مثلا مسجدی را در نقشه پیدا کنم. در نقشه‌های کهن، یا مدرسه‌ام را. یا کوچه‌ای باریک و بلند و تنگ را که در آن هنوز قصابی در جوی میانش خروسی را سر می‌برید. بوها را چگونه ثابت کنم؟
سین یک بار شیون کرد. کودک بود. از ایران آمده بودیم و نرفته بودیم، چند سالی بود. سین شیون می‌کرد که روی آدم‌ها را از یاد برده است. روی مادرم را. گاهی حضور یکی می‌آید می‌نشنید بر تخت کنار من و من ناگهان فقدانش را زاری می‌کنم. حالا کمتر گریه می‌کنم. دردها نمی‌گذارد. چیزها هم از حد گذشته‌اند و من معصومیت رنج‌هایم را از دست داده‌ام. مثلا لویی مرد. به آقای ر گفتم نگوید. گفتم ناخوش‌تر می‌شوم. چند روز هر جا می‌رفتم لویی بود. در میان میوه‌ها هم لویی بود. بر بساط چندشنبه بازارها. هر مردی لاغرو استخوانی با موهای سپید لویی بود. لباس‌های لویی تمیز بود، لویی روستایی بود و بوی خوب می‌داد. بوی داروهایی گیاهی. به لباس‌هایش که باقی مانده فکر می‌کردم.
من اینجا حافظ کودکی سین هستم. به یادش می‌آورم کودکی‌اش را. ضامن کودکی سین هستم. کسی ضامن کودکی من نیست. گاهی به سراغ تعزیه‌های شهرم می‌روم. می‌خواهم مرا بیدار کند. کودکی‌ام را صدا کند. هر جا می‌روم در تاریخش پناه می‌گیرم. چند کتاب تاریخ اینجا را خریده‌ام.
درد غربت ندارم. درد نیست شدن دارم. بازهم که برگردم، چیزها سرجاشان نیستند. مردم هم. من دلم می‌خواهد که مردم عادت نکنند. با این همه تغییر کنار نیایند. اما می‌آیند. ابزارها را از آن خود می‌کنند. و در آینه که می‌نگرند و خود را که نمی‌یابند، ترسشان نمی‌گیرد. می‌خواهند غیر باشند و من می‌جویمشان. و آنها نیستند.

باقی روز به درد گذشت. درد جسمی. درد آدم را با خودش آشنا می‌کند. با جسم. بعد از درد وقتی ساکت شد، آدم می‌خواهد فراموش کند، به چیزی فکر نکند. فراموش می‌کند. جسم را.
درد آمده بود و به سر رسیده بود. به ته نه، به سر رسیده بود. باید وضعیتی پیدا می‌کردم و سر را به طوری، جایی می‌گذاشتم که درد دادم را به آسمان نبرد. فکر می‌کنم که می‌دانم چرا باید روزی تن را ترک کرد. منتهی نمی‌دانم بعدش باید به کجا رفت.
Read the whole story
khers
10 days ago
reply
Share this story
Delete

می‌دانم دارم شورش را در می‌آورم و دوبار قبل از این هم گفته‌ام

1 Share
نشسته بودم کنار مادربزرگم حرفی نداشتیم که بلند شد از طبقه بالای کابینت استکان کمرباریک قجرنشان ویژه‌ی مهمانش را بردارد و از زیر دامنش، یک کله‌ی کوچک مشکی یک لحظه پیدا شد و به من لبخند زد. وقتی برگشت نشست می‌دانستم زندگی مثل قبل نمی‌شود. گفتم بیا، لحظه‌ای که منتظرش بودی، لحظه‌ای که می‌تواند مثل یک خط قاطع، تا اینجای زندگی هردمبیل‌ات را هر طور که گذشته، به جمعبندی برساند و اعلام کند معنایی اگر باشد در باقی زندگیت به آن خواهی سید و اگر نباشد و نرسی هم جای نگرانی نیست. چون دیگر رسما دیوانه محسوب میشوی و دیوانگی خودش شکلی از رسیدن است. (منظورم شکل واضح و قطعی دیوانگی است، نه آن مدل دیوانگی که همه در قرار اول بهش اعتراف می‌کنند: «من خیلی دوست دارم همراه چایی‌ام خربزه بخورم. دیوونه‌ام نه؟»؛ « هاها بگذار بگم چی شد. کتونی سبزارو روز نامزدی فرید پوشیدم، باهاشون راحت بودم. لباسمم دیده بودی که، حریر یاسی بود. ولی خب عوضش خیلی راحت بود. دیوونه‌ام نه؟»، «من آیفون 8 میخواااام و بگذار بهت بگم، این هیچ تضادی با اینکه دیووونه‌ام نداره».  نه. اگرچه جالب نیست آدم داخل پرانتزِ توضیح، جواب نقل قول فرضیِ از آدم‌های فرضیِ ساخته‌ی متنِ خودش را بدهد، اجازه بدهید قبل از هرچیز بگویم «خیر، شما دیوانه نیستید. عاقل‌ترین و حسابگرترین‌های جمع مایید که همه چیز را با هم بُرده‌اید. هم مزایا و مواهب یک زندگی از سر حسابگری خود یا پدران و مادران محترم، هم برچسب یلخی و شلخته‌ی بی‌توجه که ممکن بود تسکین‌دهنده‌ی زخمِ بازنده‌ها باشد. این است که بازنده‌های این مسیر علاوه بر باخت، باید صلیب جدیت را هم بردوششان حمل کنند. مجبورند حمل کنند چون شما حسابگرها علاوه بر همه چی، صندلی‌های شوخ‌طبعی و باری به هرجهتی را موقعی که بازنده‌ها داشتند با ترس و لرز پول‌هایشان را جمع می‌زند ببینند به اجاره خانه می‌رسد یانه، یکجا  پیش‌خرید کرده‌اید»؛ اینجا پاسخم به نقل‌قولهای فرضی از مدعیان دیوانگی به پایان می‌رسد و بر می‌گردیم به هدف پرانتز که گفتن این بود که: نه، منظور این جنس دیوانگی نیست. منظورآن مدلی است که آدم زیر دامن مادربزرگش کله‌ای کوچک و شیطانی می‌بنید که به او با دهان بدون لب‌اش لبخند می‌زند: واقعی و باجزییات و چروکهای ریز دور چشم و دهان و بوی عجیبی از دهانش متصاعد می‌شود که جتما نتیجه‌ی غذایی است که چند ساعت قبل خورده و ترکیبی بوده از چیزهای مشمئزکننده‌ی هنوز زنده و جسدهای در حال تجزیه در معده‌ی اجازه بدهید بگویم، شیطانی‌اش).

بله دیوانگی شکلی از رسیدن است. داستانهای زیادی هست که جزییات زندگی یک آدم را، جزییات بی‌اهمیت زندگی یک آدم را ردیف می‌کند تا برسد به لحظه‌ی موفقیت او. به جایی که معنای زندگی را پیدا می‌کند. حالا از استیو جابز گرفته تا پیکاسو تا خبرنگاری که تروریستها سرش را می‌برند یا کارمند یک سازمان امنیتی که اطلاعات را چون حق مردم آمریکا و جهان است که بدانند، درز می‌دهد. آدمهایی که کسی شده‌اند و معلوم بوده چه کاره‌اند، بدون آن لحظه‌ی پایانی که برند معنی‌اش را پیدا می‌کند این جزییات حوصله‌سربر است و کسی بهش علاقه ندارد. مگر آنکه صاحب یک برند دیگری آنها را نگاشته یا ساخته باشد. آدمی که جایزه ادبی و سینمایی معتبری گرفته باشد و سری در سرهای دنیای فرهنگ داشته باشد؛ یا حتی بخواهد سری در سرها پیدا کند و در نیمه‌ی مسیر باشد؛ شاید گفتنش درست نباشد اما اغلب لازم است که کمی هم از نظر تیپ و قیافه و سر و وضع خوب باشد یعنی اگر جذابیتی در قهرمانش نیست، شخص خودش با جذابیتِ شخصی به نحوی تعادل را برقرار کند. سهراب شهیدثالثی کیارستمی‌ای جیم جارموشی کسی باشد خلاصه. او می‌تواند زندگی بی‌هدف و پرجزییات یک نفر را تعریف کند؛ چون در چنین داستانی هدف اصلی خود مؤلف است؛ معنا آنجا ساخته می‌شود و منتقدین خواهند گفت «ما در این اثر با زندگی یک کارمند بیمه‌ی عادی و روزمرگی بی‌فراز و فرودش آشنا می‌شویم و فلانی(مؤلف) توانسته، ما را با عمق تراژیک روزمره‌ی ادمهای عادی در حومه‌ی شهری پرت افتاده آشنا کند». در غیر اینصورت وظیفه‌ی خود قهرمانِ فیلم یا داستان است که به آن جزییات با موفقیت تجاری یا صنعتی یا هنری و معنوی خودش با رسیدن لحظه‌ی موعود (اعم از مرگ قهرمانانه تا احیای برند اپل) معنا بددهد. به همین ترتیب آن جزییات با نقطه‌گذاری نهایی معنا پیدا می‌کنند و چیزی می‌شوند که وانمود می‌کنند قبل از آن نقطه‌گذاری هم بوده‌اند. همه‌ی اینها را گفتم که توضیح دهم چرا خود دیوانگی و فروپاشی کامل روانی هم می‌تواند شکلی از این رسیدن باشد. جایی که قهرمان داستان دیگر بیخیال حفظ آنچه حفظ‌‌ ناکردنی است می‌شود و از نظر ذهنی فرو می‌پاشد. مثال زیاد است. از دسته‌ی دلقکهای سلین تا طوبی و معنای شب و بوف کور خودمان یا مثلا فیلم پی و فیلم اینک آخرالزمان و حالا که حرف آخرالزمان شد اصلا خود جنگ آخرالزمان یوسا که پر از شخصیت‌هایی است که رستگاری‌شان با پیوستن به جنون منتشر شده در فضا رقم می‌خورد. آدم همینطور بنشیند و کمی فکر کند کلی داستان یادش می‌آید که حکایت آدمهایی است که در نهایت، بیخیال زندگی مبتنی بر حفظ عقل شده‌اند و ترجیح داده‌اند دیگر دست و پا نزنند و بزنند به دل دیوانگی. البته سینما مدیوم مناسبی برای ترسیم این موقعیت نیست. در ادبیات داستانی اگر فکر کنیم همیشه مثالهای بهتری پیدا می‌کنیم.). در این داستانها لحظه‌ای معنا بخش به چزییاتِ بی‌معنا همان لحظه‌ی دیوانگی است. انگار دیوانه شدن موفقیتی باشد در اندازه‌ی احیای برند اپل، یا به توفیق تجاری رسانیِ برندِ کوبیسم و الخ. به همین دلیل بود که آنجا آن بالا(ی متن) بعد از مواجهه با کله، به خودم گفتم «بیا! لحظه‌ای که منتظرش بودی». چون می‌دانستم دیدن این کله می‌تواند نقطه‌ی مناسبی برای معنی بخشی به  همه‌ی زندگی باری به هرجهتم باشد. چون (می‌دانم دارم شورش را در می‌آورم و دوبار قبل از این هم گفته‌ام) دیوانگی شکلی از رسیدن است. 

چای را که خوردیم من مردد شده بودم. آیا فقط در زندگی همین کله را خواهم دید؟ آن هم فقط زیر دامن؟ جای دیگری هم او را خواهم دید؟ آیا اشکال دیگری از هیولا هم در جاهای دیگر زندگی‌ام ظاهر می‌شود؟ اگر فقط همین کله باشد و اگر فقط آن را زیر دامن مادربزرگم ببینم چه؟ دارم زندگیم را می‌کنم ماهی یکبار (یا خانه‌ی پر دوبار) به مادربزرگم سر می‌زنم. همه‌اش باید چشم بدوانم کله را ببینم. تازه مادربزرگم هم باید دامن پوشیده باشد و هم باید یک طوری بلند شود که کله، فرصت کند از زیر دامنش آنطور شیطانی بیرون بیاید. ممکن است یک ماه مادربزرگم کلا شلوار بپوشد. ممکن است دامنش آنقدر بلند باشد که جا برای رخ‌نماییِ کله نماند. ممکن است برود مسافرت؟ دیوانه که نباید اینطور حسابگرانه خودش را بیاندازد دنبال مواجهه با مدرکِ دیوانگی‌اش. می‌دانم فکر جالبی نیست. ولی اگر مادربزرگم بمیرد چه؟ اگر کله هم با او از بین برود؟ این چه شکل مزخرفی از دیوانگی است که باید انقدر برای حفظ‌‌‌ اش مراقب و حسابگر باشم؟ چه فرقی دارد با دیگر نگرانی‌های سمج و مبتذل روزمره‌ام اصلا؟ دراقع فقط یک کله به چیزهایی که باید حسابشان را نگه دارم اضافه شده، و خب خبر بد اینکه درست فکر می‌کردم. حالا بیشتر مادربزرگم را می‌بینم. دائم طفلک را به طرق مختلف می‌فرستم دنبال چیزهایی که در طبقات بالایی کابینت است. ازش می‌خواهم تابلوی رو دیوار را کج و راست کند خودم دور از دیوار دوزانو مینشینم و وانمود می‌کنم از پایین دارم تعادلِ قاب را چک می‌کنم و بطور کلی به شدت نگران تعادل و توازنِ تابلو ام. می‌فرستمش روی نردبان چون لامپ خانه‌اش بنظرم نیاز به عوض شدن دارد: «مردم فکر می‌کنند باید لامپ حتما بسورزد که عوضش کنند»  و مادربزرگم متعجب می‌گوید مگر همینطور نیست؟ با تاکید کارشناسانه می‌گویم «نه. لامپ را باید قبل از سوختن عوض کرد». فکر می‌کند یک کمی زده به سرم. خب برو لامپ را عوض کن؟ « نه من سرگیجه می‌گیرم» می‌فرستمش بالای نردبان. معلوم است که می‌داند کارهایم طبیعی نیست. چیزهای بدتری را در زندگی پشت سر گذاشته و یک نوه‌ی وسواسی نگرانش نمی‌کند. می‌رود بالا و آها، کله، خودش را نشان می‌دهد و لبخندی به هم می‌زنیم. جز این چیزی تغییر نکرده و همه چیز به بی‌معنایی و کسالت‌باری قبل است که خودش از هر کله‌ی سیاهی که از زیر دامن مادربزرگ آدم بیرون بیاید ترسناک‌تر است؛ به معنای منفی‌اش طبعا. اصلا اگر یک آدم فهیم می‌خواست یک داستان ترسناک ماوراءالطبیعی تعریف کند، (مثلا کافکا را فرض کنید داده‌اند یکی از این فیلمهای ترسناک کلیشه‌ای تسخیر و احضار را بسازد.) احتمالا روند فیلم برعکس معمول می‌شد. اولِ فیلم همه چیز خوب و خوش است و اجنه و ارواح خبیث راه به راه خودشان را نشان می‌دهند و شخصیت‌ها را دفرمه و سلاخی و دیوانه می‌کنند و بعد کم کم عاملِ ترس وارد می‌شود: حضور ارواح کم می‌شود و شبحِ واقعا ترسناک کسالت (رویم نشد بنویسم بی‌معنایی)، سرش را می‌کند در زندگی قهرمانان فیلم. پایان خوش برای چنین فیلمی می‌تواند لحظه‌ای باشد که هیولاها برمی‌گردند و در یک پایان کافکاییِ واقعا ترسناک، هیچ هیولایی دیگر هیچ جا نیست و قهرمان لقمه‌ی صبحانه در دست دارد می‌دود که به اتوبوس شش و نیم صبح برسد.

از حالم در این روزها بخواهید، مثل کسی که منتظر است پارتنرش به او پشنهاد ازدواج بدهد، دائم چشمم انتظارم که رابطه‌ام با کله، گسترده‌تر شود. خودش را جای دیگری نشان بدهد یا دست کم زیر دامن‌های دیگری هم ظاهر شود. حمله‌ای چیزی کند و الخ. اما کله، مثل دوست پسر یا دوست دختری که از شرایط فعلی و ملاقات‌های حسابگرانه و محدود راضی است، ماهی یکی دوبار لبخندی بهم می‌زند و حتی بنظرم مواظب است بیشتر از این جلو نرویم. اگر بیش از دوبار در ماه به مادربزرگم سربزنم و هردوبارش هم او دامن پوشیده باشد و موقعیت ایستادنش هم مناسب رخ نمودن کله باشد، خودش را نشان نمی‌دهد. در حالیکه می‌دانم آنجا است اما می‌ماند توی دامن تا من حدم را بدانم. من هم اگرچه راضی نیستیم اما برخلاف همه‌ی شواهد، هنوز کاملا قطع امید نکرده‌ام. کم وبیش مثل باقی موارد در زندگی‌.   

Read the whole story
khers
10 days ago
reply
Share this story
Delete

گاهی وقت‌ها می‌رم نوشته‌های دیگران در مورد بیماری‌شون رو می‌خونم. زیاد این کار ر...

2 Shares
گاهی وقت‌ها می‌رم نوشته‌های دیگران در مورد بیماری‌شون رو می‌خونم. زیاد این کار رو نمی‌کنم، چون هر دفعه حال‌ام بدتر از پیش می‌شه. گاهی این کار رو می‌کنم، چون هر دفعه یه چیز جدید هم می‌فهمم. 

چیزی که باعث شده همه‌چی برای من سخت‌تر بگذره، اینه که با وجود خوب و راضی‌کننده بودن پروسه‌ی تشخیص، بعدش خیلی رها شدم. نه اطلاعات خاصی از دکتر و پرستار گرفتم، نه ساپورت‌گروپ و این‌چیزها دیدم. توی چند ماه اخیر فقط دو سه بار پرستار بتافرون زنگ زده به علی‌رضا حال و احوال و گفته یه سر بزنم، هر دفعه ما اون تاریخی که خواست بیاد نبودیم، حرف هفته‌ی بعدش رو زده‌ان و دیگه خبری نشده. این نوشته‌ها، اطلاعات خوبی بهم می‌دن که منبع دیگه‌ای براشون ندارم. خیلی وقت‌ها پیش اومده حالتی، حسی، اتفاقی رو نمی‌دونستم باید ربط بدم به ام‌اس یا نه. مثلاً این که اشتباه تایپ می‌کنم. گاهی کلیدها جا می‌افتن یا فشار داده نمی‌شن، یه سری اشتباه معمول و قابل پذیرش. گاهی پیش میاد که یه کلمه رو کاملاً جور دیگه‌ای می‌نویسم. مثلاً می‌خواهم بنویسم می‌روم، می‌نویسم برود، یا کلمه‌ای از جمله توی ذهنم هست، موقع تایپ حذف می‌شه. انگار ارتباط معیوب مغز و اندام می‌خواد خودش رو جلوی چشم بیاره. می‌دونم که سابق بر این هم پیش می‌اومد، اما نمی‌دونم چقدر ربط داره و چقدر باید انتظار بهتر یا بدتر شدن‌اش رو داشته باشم. توی جلسه‌های معاینه‌ی چند ماه یک بار دکتر هم موقعیتِ پرسیدن‌شون پیش نمیاد. 

دو روز پیش، یه چیزی خوندم که خیلی تکون‌ام داد. سوال صفحه‌ی فروم این بود که دوست دارین مردم چه چیزی در مورد ام‌اس‌تون بدونن. بعضی عبارت‌هاش خیلی ناراحت‌کننده بود، بعضی‌ها مفید و بعضی‌ها کلیشه -ام‌اس جنگ روزانه‌اس و بلا بلا-. هرچند نمی‌تونم بگم کلیشه‌ها نادرست‌ان. وقتی هر روز صبح ده-بیست دقیقه‌ای باید روی تخت کم‌کم تکون بخورم تا ببینم امروز وضعیتم چطوره، بلند شم چند قدم امتحانی راه برم ببینم چه کارهایی ازم بر میاد، چطوری می‌تونم بگم ام‌اس جنگ روزانه نیست؟ خودم هم گمونم اون اوائل یه بار نوشتم ام‌اس تقلای هرروزه‌اس. 

یه نفر گفته بود ام‌اس الان جزئی از منه و پیش میاد که در موردش حرف بزنم، مثل لباس و رنگ مو. ولی این نیست که ام‌اس منِ جدیدی رو شکل داده باشه. من همون آدم قبلی‌ام که یه چیزی بهش اضافه شده. درست. 
یه نفر گفته بود برام مهم نیست مردم در مورد ام‌اس چی فکر می‌کنن. تا قسمتی درست.
یه نفر گفته بود دلم می‌خواد بدونن من حال‌ام در لحظه تغییر می‌کنه، ممکنه قولِ یه کاری رو داده باشم، موقع انجام‌اش ببینم که نمی‌تونم از پسش بر بیام. خیلی درست. 
یه نفر گفته بود دلم می‌خواد بدونن وقتی ازم می‌پرسن چته، خیلی وقت‌ها نمی‌شه راحت توضیح داد. آب طلا. 
حالا بریم سراغ اون چیزی که تکون‌ام داد. 

یه نفر توضیح داده بود درک‌ام از موقعیت فیزیکی‌ام تغییر کرده. گفته بود سابق بر این درست تشخیص می‌دادم خودم کجام و اشیای کنارم کجا، الان نه. خیلی نامحسوس و جزئی، رسیده‌ام به جایی که انگار ام‌اس بین مغز من و دنیای بیرون فاصله انداخته. 
این حرف خیلی قشنگ بود. واقعاً قشنگ بود و از اون چیزهایی بود که من تا حالا تشخیص نمی‌دادم واقعیه یا خیال می‌کنی. فرق ام‌اس با خیلی از بیماری‌ها اینه که عوارض و علائمش مشخص نیستن. تازه همون‌هایی که مشخص‌ان هم اون‌قدر عجیب‌ان که نمی‌شه راحت به کلمه درشون آورد. همین گزگزی که می‌گم، اون گزگز استاندارد و شناخته‌شده‌ی خواب‌رفتگی نیست؛ یه چیز خفیف‌تره که مداومت‌اش آزارت می‌ده. بی‌حسی‌اش این‌طور نیست که دست روی پوستت بکشی و نفهمی، این‌طوره که انگار کم‌رنگ شدی و با طولانی‌شدن‌اش، عاصی‌ات می‌کنه -دیشب‌اش داشتم به خودم می‌گفتم حاضرم برق به دستم وصل کنم یا سراغ زنبوردرمانی برم اگه حتی یه درصد احتمال بدم تاثیر داره-. یه چیزهایی هم هست که نمی‌تونی مستقیم ربط بدی، می‌گی شاید همین‌طوریه که هست، شاید ربطی به ام‌اس نداره. حتی خیلی وقت‌ها خودت رو سرکوب می‌کنی که بابا حالا بزرگ‌اش هم نکن، همه‌چی که مربوطش نیست. بعد می‌بینی آدم‌های دیگه هم دچارش بودن و دلیل داره و خب، می‌فهمی که مثلاً از سرِ شکم‌سیری روی خودت عیب و ایراد نذاشتی. این که بشناسی چی به چیه خیلی کمک می‌کنه به نظرم. رانندگی مثلا هیچ‌وقت کار خوش‌آیند یا راحتی برای من نبوده. این چند ماهه توی ماشینِ در حال حرکت نشستن هم حالم رو بد می‌کنه حتی. تشخیص نمی‌‌دم الان آینه می‌خوره به ماشین بغلی یا نه، یا این ماشینی که توی تقاطع میاد قراره ترمز کنه یا می‌خوریم بهش. سر هر تقاطع و سبقت نفس توی سینه حبس، استرس دائمی، درد بیشتر. فکر می‌کردم... نمی‌دونم چی فکر می‌کردم، احتمالاً فکر می‌کردم یه چیزیه که هست و باید باهاش مقابله کنم، چون دلیلی نداره. الان فکر می‌کنم که خب عزیزم، به درک که دلت برای رانندگی تنگ شده. وقتی نه روی پات برای کلاج و ترمز کنترل داری، نه درست اطرافت رو تشخیص می‌دی، بهتره فکرش رو هم نکنی. 

وقتی روز دوم پریود نیست و به فکر این نیستم که احتمال خطای شلیک گلوله توی مغز چقدره یا علی‌رضا از پیدا کردن جنازه‌ی من توی خونه چه حالی می‌شه خیلی عاقلانه با این دست مسائل مواجه می‌شم. می‌پذیرم‌شون. بعد یه تاریخ مشخص می‌رسه و همه‌چی هجوم میاره. 

من دوست دارم مردم چی در مورد ام‌اس‌ِ من بدونن؟ این که حمله نداشتن اگه نه بیشتر، به اندازه‌ی حمله داشتن سخت می‌گذره. 

Read the whole story
khers
14 days ago
reply
Ayda
25 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

با بچه‌ها صحبت این را می‌کردیم دلتنگی یعنی چی. من هم می‌گفتم من دیگر دلم برای ای...

2 Shares

با بچه‌ها صحبت این را می‌کردیم دلتنگی یعنی چی. من هم می‌گفتم من دیگر دلم برای ایران تنگ نمی‌شود. آنها هم بحث می‌کردند که من معنای دلتنگی را چیز دیگری می دانم و گرنه مگر می‌شود دل آدم تنگ نشود.
من دلتنگی زیاد کشیده‌ام در زندگی. معنای این یکی را خوب می‌فهمم. برای همین است که می‌گویم دیگر دلم تنگ نمی‌شود. مگر چه مانده که دل من تنگش شود؟ خانه‌مان را که فروختیم و الان تویش آپارتمان زده‌اند. کوچه را که دیگر هیچ شباهتی به آنچه من بیست و اندی زندگی را در آن نفس کشیدم ندارد و اگر به من نگویند نمی‌توانم فرقش را با همه کوچه‌های دیگر شهر که در آنها بزرگ شده ام بگویم. همه شبیه هم شده‌اند. همه هیچ شباهتی به آن خاطره ندارند. مادربزرگها و پدر بزرگه‌ها یا رفته‌اند یا باقی‌مانده‌شان ربطی به آن چه در سلولهای من خشک شده ندارند. دختر خاله‌‌ها که آن زمان‌ها پشت در قائم می‌شدند از خجالت وقتی می‌رفتیم خانه‌شان، حالا برای خودشان تنها می‌روند مسافرت خارج از کشور. آنکه موقع توقف زمان چهاردست و پا راه می‌رفت حالا کتاب «سرمایه» بدست در کتابخانه ایستاده است. با دوستانتان- اگر هنوز در ایران زندگی کنند- هیچ رابطه‌ای وجود ندارد یا به «لایک» ختم شده. (معمولا از خوشحالی، به فضولی، به رودربایسی (لایک) و بعد به بی‌تفاوتی و آنفالو می‌انجامد این پروسه پیدا کردن یک دوست آن زمان‌ها. برای شما اینطور نیست؟) کسی دیگر نمانده. خاطره‌ها تغییر کرده اند. وجود ندارند.

زمان از یک جایی برای مهاجر می‌ایستد.(فکر کنم جمع مزخرفی بستم که گفتم برای مهاجر. این وضع و حال الان من است. شاید تغییر کند و یک چیزی بیایید یا حالی بیاید که خیلی قلقلک بدهد. مهاجرت هیچ دونفری یک شکل نیست. ) هرچه شما بگویید قیمت ها در ایران چطور است، هنوز من آخرین قیمت شلوار جین در ایران برایم سیزده هزار تومان است. من تغییر طبیعی این چیزها را ندیدم. عکس را-حتی اگر مرتب هم ببینی در همه سالها- باز توی سرت نمی‌رود که این همان خانه و کوجه و شهر و دختر خاله و …است. اینها غریبه‌اند. من قدر این خوشبختی را می دانم که نزدیک به پدر و مادر و خواهر برادارم زندگی کنم. بقیه رنگ‌ها،‌ هر چقدر هم پررنگ، تسلیم زمان می‌شوند و کمرنگ می‌شوند. من مفهوم خانه-که برای من یعنی خانه پدر و مادر را اینجا دارم. خانه مادر آدم همیشه خانه مادر آدم است. روی میز وسط هال، -وسط کالیفرنیا هم که باشد- رومیزی پهن است. رومیزی که دورش گلدوزی شده است. این یعنی خانه. زیر کتری همیشه روشن است. چایی هر لحظه شبانه روز آماده است. این یعنی خانه. صدای رادیو-به فارسی- همیشه در خانه پخش است. اخبار بخش مهمی از زندگی است. اینها یعنی خانه. اینکه آدم از حیاط سبزی بچیند و بیاورد سر میز غذا، یعنی خانه. اینکه تا از زیر دوش در بیایی مادرت تختت را مرتب کرده باشد یعنی خانه. اینکه پدر و مادر شبها هنوز-حتی اگر تو مهمانشان هم باشی- ممکن است بگویند که شرمنده ما یه سر می‌رویم شب نشینی خانه آقا و خانم فلان. شما شامت رو -که آماده و گرم و حاضر و تازه است- بخور، «ما خیلی زود برمی‌گردیم.» از این خانه تر داریم؟

من فکر می‌کنم در نهایت تعریف غایی ما از این نوع دلتنگی‌ها همین مفهوم خانه باشد. من در خانه خوبی بزرگ شدم. (با همه بدبختی‌های جاری در همه زندگی‌ها) می‌دانم- و سعی می‌کنم قدرش را بدانم- که چقدر خوشبختم که در فاصله معقولی از خواهر و برادر و پدر و مادر زندگی می‌کنم و نه تنها این که این سعادت را که آنها توانستند یک جوری همان خانه را اینجا برای خودشان بسازند. احتمالا برای رفع دلتنگی خودشان. من می‌توانم که از خانه‌ای که در آن بزرگ شدیم به این خانه الان آنها برسم تغییرش را دیدم ذره به ذره . با همان آدمها و حتی خیلی از ذرات کوچک آن خانه. مادرم دیگر از انها استفاده نمی‌کند اما هر دفعه که در کابینتش را باز می‌کنم آن ته ردیف فنجان‌ها، فنجان‌هایی را می‌بینم که مامان با خودش از ایران آورده بود. این‌ها از این کابینت به آن کابینت مهاجرت کردند. با ما. این هنوز ربط من است به آن مملکت. من وقتی آن فنجان‌ها را می‌بینم یاد آشپزخانه ایران می‌افتم. اما اسم کوچه و شهر و چلوکبابی دیگر معنایی ندارد چون عوض شده اند و الان اگر عکس کوچه بعثت را به من نشان دهند من یحتمل هیچ‌کدام از خانه ها هم نشناسم.
من الان هم دلم برای خانه تنگ می‌شود. می‌روم یک سر سکرمنتو. دلتنگی‌ام دو ساعته تمام می‌شود و آنوقت می‌خواهم برگردم خانه خودم. این دو با هم خیلی فرق دارند. «خانه» با «خانه خودم» خیلی فرق دارد.

Read the whole story
Meursault
23 days ago
reply
Iran,Tehran
khers
23 days ago
reply
Share this story
Delete

نهنگ خاکستری

1 Share
1. به نهنگ خاکستری فکر کن.
2. خودت را به یاد بیاور درحالی که سعی می‌کردی به جمع چهارنفره‌ی گوشه‌ی حیاط مدرسه راه پیدا کنی.
3. یک لیوان آب بریز برای خودت و همینطور که در خانه راه می‌روی کم‌کم بنوش.
4. سیگار بکش.
5. یک کمی دیگر آب بخور.
6. روی تختت دراز بکش، به سقف خیره شو، سعی کن هیجان‌زده شوی.
7. هیجان‌زده شو.
8. گوشی موبایلت را ازکنار تخت بردار عکسهای جدید افراد لیست مخاطبانت را چک کن و همزمان تصور کن هر کدام چه حسی دارند: خوشحال؟ ناراحت؟ ناامید یا عصبانی.
9. به فیلمهای اخیری که دیده‌ای فکر کن، سعی کن خط داستانی‌شان را بخاطر بیاوری.
10. به اسم نویسنده‌ی کتاب درک یک پایان فکر کن، سعی کن اسم نویسنده‌اش را بخاطر بیاوری.
11. اسم نویسنده را با موبایل جستجو کن.
12. از تخت بلند شو.
13. دوباره دراز بکش.
14. سعی کن به یاد بیاوری چرا در سریال تویین پیکس جای نوک پرنده روی شانه‌های لوراپالمر بود و در فیلمش پرنده کامل در قفس مانده بود.
15. شلوارهایت را نگاه کن فکر کن کدام با چه کفشی مناسب است.
16. برو چای ته لیوانت را خالی کن یکی دیگر بریز.
17. تیشرتت را عوض کن.
18. به دریا فکر کن، به تصویر رویایی نوشیدنی در دست و صندلی ساحلی. سعی کن بخاطر بیاوری چرا همیشه کیفیت تصور از اصلش بالاتر است.
19. به یک چیز خوشمزه فکر کن.
20. برو دم یخچال سعی کن یک چیز قابل خوردن پیدا کنی.
21.  میوه‌های توی یخچال را نگاه کن.
22. برو جلوی کتابخانه یک کتاب پیدا کن.
23. فریدون سه پسر داشت را پیدا کن بعد بگذار کنار ببخشی به یکی که به نظرت به قدر کافی سبک‌مغز است.
24. روی لپتاپ چک کن ببین کدام کار دوراس ترجمه نشده.
25. سعی کن به یاد بیاوری گلدان به فرانسه چه میشد.
26. دیکشنری فرانسه_فارسی را چک کن.
27.  دراز بکش.
28. برو در بخش پیشنهادات اینستاگرام.
29. پست «پاره شدن خشتک مجری در برنام زنده را»  کلیک کن.
30. جدی باش.
31. پست «حرفهای فرزاد حسنی درباره‌ی ازدواج و بچه‌دار شدن» را باز کن.
32. سیگار بکش.
33. سعی کن ایده‌ی امبرتو اکو درباره‌ی اختلال گزینش فرهنگی در دنیای اینترنت را به یاد بیاوری.
34. زورکی به امبرتو اکو بخند (به خودت القا کن خندیدن به امبرتو اکو معنی‌دارتر از خندیدن به فرزاد حسنی است و جلوی این حس را که همه‌ی این فکرهایت بی‌ارزش است بگیر).
35. سعی کن با فکر کردن و بدون نگاه کردن به متنها سردربیاوری ژاک رانسیر حرف حسابش چیست بالاخره.
36. پست «اعتراف بهاره رهنما: من بوتاکس دارم» را باز کن و کامنتها را بخوان.
37. تلفنت را جواب بده.
38. سعی کن در دلت نوری روشن شود و سعی کن با کندوکاو در آن خاموشش نکنی.
39. بند قبل را باخته‌ای (بدون شک) پس بلند شو برو کنار پنجره ببین گربه‌ی خانه‌ی روبرویی آنجا پشت پنجره دارد خیابان را نگاه می‌کند یا نه.
40. سیگار بکش و خودت را جای گربه بگذار. از چشم گربه به خودت زل بزن.
 41. مانده‌ی چای در لیوان را خالی کن و دوباره بریز.
42. سعی کن سیر استدلالهای هاسپرس علیه بیانگری را به یاد بیاوری.
43. خودت را در آینه نگاه کن.
44. برو فضای ادبیات بلانشو را ورق بزن و جملاتی را اتفاقی برای خودت ترجمه غلط غولوط کن.
45. سعی کن صرفا با دیدن یک مدخل دانشنامه بفهمی حرف حساب  هانری چه بوده و چرا خودش را خسته کرده برای گفتن حرفهایی که به محض بیرون آمدن از دهان بی‌معنی بنظر میرسند.
46. خودت را سرزنش-مسخره کن.
47. لیوان آبت را بردار و سعی کن بخاطر بیاوری اسم همکلاسی لیسانست که آنروزها خیلی برازنده بنظرت میرسید چه بود.
48. سعی کن مراحل دوگانه‌ی سوررئالیسم را با سیزن یک و دو تویین پیکس تطبیق دهی و به این نتیجه برس که سیزن سه، گامی به پیش است (بعد از هفتاد سال مثلا) و همزمان خودت را بخاطر این تلاش مذبوحانه مسخره_سرزنش کن.
49. مسیجهای تلگرامت را سین کن. سعی کن جواب بدهی.
50. بند قبلی را باخته‌ای. دراز بکش.
Read the whole story
khers
23 days ago
reply
Share this story
Delete

Why Someone Has To Die?

1 Comment and 3 Shares
با س. اسنپ گرفته‌ایم به سمت فرودگاه که کسی را برداریم، یا خودمان برویم جایی. وسط راه یک‌هو لاشه‌های بدنی از آسمان می‌افتد جلوی ماشین. خونِ کدر و گوشت براق و لزج. س. بررسی‌شان می‌کند و می‌گوید خواهرم است. خودکشی کرده. سیانور خورده. در خواب می‌دانستم که سیانور ماده‌ای است که می‌خوری و بدنت تکه‌پاره و آش‌ولاش می‌شود. س. می‌گوید خواهرش خودکشی کرده و توی صدایش نه غم است، نه هیچ حس دیگری. من خواهرش را ندیده‌ام و هیچی ندارم بگویم. می‌دانم دیگر نمی‌رویم جایی. شب است و تنها چیز روشن خون است.
خبر مرگ ا. را که شنیدم، س. خانه‌ی من بود. از سفر برگشته بودیم و شب پیش من مانده بود. صبح بیدار شدم و در همان حال خواب و بیدار موبایل را چک کردم و انبوه پیغام‌ها را دیدم که ازم می‌پرسیدند خبر درست است یا نه. زنگ زدم به آشنایی و گفت بله، درست است. به س. گفتم فلانی مرد. یک‌جوری که انگار می‌خواهم بگویم سفر خوبی شد، یا سفر خوبی نشد، یا هر چیز بی‌اهمیت دیگری. بعد فهمیدم ا. خودش را کشته شده است، طی یک برنامه‌ریزی دقیق. 
صبح بیدار شدم و فکر کردم چه عجیب که س. در خوابم بوده. خبر مرگِ مریم میرزاخانی را شنیدم. بعد فکر کردم خودکشی ا. برای من همین است: خونابه‌ها و لاشه‌های گوشتی که تا بخواهی ازش فرار کنی از آسمان می‌بارد جلوی پایت. همیشه دارد چکه می‌کند روی زندگی‌ام. عیان و غیرقابل‌انکار. یکی باید بمیرد تا دیگران قدر زندگی را بیشتر بدانند، یکی مُرد و مُرده‌اش همیشه جلوی پای ما خواهد بود. این قطعی‌ترین واقعیتِ زندگی است.
Read the whole story
paradoxi
95 days ago
reply
همیشه دارد چکه می‌کند
khers
94 days ago
reply
Ayda
94 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories