It passes but it doesn't pass away
271 stories
·
85 followers

طاقچه

2 Comments

با «ب» و «ک» و یکی دو نفر دیگر که نمی‌شناختم‌شان رفته بودیم شمال٬ ویلای خانوادگی «ک». یک ویلای دوطبقه نسبتا قدیمی، از آنها که طبقه‌ی بالایشان ایوان بزرگ مفروش دارد. زمین حیاط ویلا پوشیده از شن و ماسه‌ی نرم بود، پای آدم فرو می‌رفت. رفتیم بالا. خیس عرق شده بودم و می‌خواستم اول از همه بروم حمام. با «ب» از پله‌هایی تاریک رفتیم بالا تا رسیدیم به اتاق‌. آمدم وسایلم را برای حمام بردارم که دیدم مطلقا هیچ‌چیز با خودم نیاورده‌ام. نه لباس اضافه، نه حوله، نه شانه، نه هیچی. ته ساک «ب» یک شلوارک پیدا کردم که حدس زدم اندازه‌ام باشد و برش داشتم. دیدم موهای پایم جوانه زده. گفتم شیو می‌کنم، یادم آمد تیغ هم نیاورده‌ام. مانده بودم چه کار باید بکنم. به ذهنم رسید بروم از فروشگاه‌های نزدیک ویلا لباس و شانه و تیغ بخرم. دیدم کیف پولم را هم نیاورده‌ام. واقعا انگار از یک ناکجا برم داشته بودند و پرتابم کرده بودند توی آن ویلا. هیچ‌چیز همراهم نبود. یواشکی حوله‌ی «ب» را برداشتم و رفتم توی حمام، دیدم یک شانه‌ی قدیمی آنجا توی حمام افتاده. گفتم خوب می‌شورمش و با همان سرم را شانه می‌کنم. کنار در ورودی حمام یک واکر گذاشته بودند. واکر مادر «ک» بود، شش هفت سال است فوت کرده. دلم سوخت که واکر را همانجا نگه داشته. شیر آب را باز کردم، آب یخ بود. برگشتم بیرون. باید وقت تلف می‌کردم تا آب گرم شود. شروع کردم به چرخیدن توی ویلا. به «ب» گفتم ویلا با اینکه قدیمی است، تروتمیز است و معلوم است به حال خودش رها نشده. همه‌چیز به‌وضوح مستعمل بود اما رنگی از نظافت و ترتیب داشت، و با اینکه جایی جدید و ناشناخته بود، از فرش‌هایش بدم نمی‌آمد. بعد رفتم سراغ دید زدن اشیا. کنار پنجره‌ی هال، طاقچه‌مانندی بود که می‌شد رویش نشست. روی طاقچه، دو تا شیء کوچک افتاده بود. یکی‌ش آینه بود، از این آینه‌های دردار کوچک که زن‌ها توی کیف‌شان دارند؛ در ِ آینه، مدل کوچک‌شده‌ی ساعت‌دیواری‌ سفید-طلایی‌ای بود که وقتی  کوچک بودم توی خانه‌ی وکیل‌آباد به دیوار آویزان بود. کنارش یه شی‌ء سه‌لت (Triptych) عجیب افتاده بود. برداشتم و بازش کردم، هر سه‌لت را که باز می‌کردی، از داخل لت وسط، لایه‌ی بعد باز می‌شد و سه لت کوچک دیگر داخل‌اش بود و باز داخل آن، سه لت کوچک‌تر دیگر. پنج‌شش لایه داشت و روی هر لایه، تصاویری از طبقات جهنم کشیده بودند. هر سه لت، یک طبقه از جهنم بود و بازش که می‌کردی می‌رفتی به طبقه‌ی بعد. نقاشی لت آخر، مردی لخت بود که زنجیر به دست‌وپایش بسته بودند و کسی داشت بشکه‌ای از آتش را درون حلق‌اش می‌ریخت. دوباره لایه به لایه بستم‌اش و گذاشتمش سر جایش. بعد دیدم روی میز عسلی کوچک کنار طاقچه، چند تا انگشتر قدیمی افتاده. فکر کردم لابد مال مادر «ک» بوده. شاید هم خواهرش. یکی‌یکی دستم می‌کردم و به «ک» نشان می‌دادم و او می‌گفت چه قشنگ. نگین یکی‌شان شکست و افتاد، به روی خودم نیاوردم و گذاشتم‌شان روی میز و از محل دور شدم. رفتم سراغ حمام. آب گرم شده بود. لباس‌هایم را انداختم گوشه‌ی حمام. زیر دوش بودم که مادر و پدر «ک» وارد حمام شدند. مادرش شبیه آخرین روزها بود، زردرو، و همان موهای خاکستری پریشان. پدرش شروع کرد به توضیح‌دادن که دخترم، دوش اینجاست و آن‌گوشه هم دستشویی است و این هم شامپو و الخ. بعد مادرش رفت سراغ طاقچه‌ی کوچکی توی دیوار حمام و در ِ یک جعبه‌ی عتیقه را باز کرد. اشاره کرد که بیا. گفتم چه جعبه‌ی خوشگلی. دست کرد توی جعبه و گفت شنیدم موسیقی دوست داری، اینجا کلی نوار خوب دارم، هر کدام را خواستی بردار.

بیداری.

Read the whole story
khers
2 days ago
reply
اما تفسير؟
paradoxi
7 days ago
reply
رفتم سراغ دید زدن اشیا. کنار پنجره‌ی هال، طاقچه‌مانندی بود که می‌شد رویش نشست. روی طاقچه، دو تا شیء کوچک افتاده بود. یکی‌ش آینه بود، از این آینه‌های دردار کوچک که زن‌ها توی کیف‌شان دارند؛ در ِ آینه، مدل کوچک‌شده‌ی ساعت‌دیواری‌ سفید-طلایی‌ای بود که وقتی کوچک بودم توی خانه‌ی وکیل‌آباد به دیوار آویزان بود. کنارش یه شی‌ء سه‌لت (Triptych) عجیب افتاده بود. برداشتم و بازش کردم، هر سه‌لت را که باز می‌کردی، از داخل لت وسط، لایه‌ی بعد باز می‌شد و سه لت کوچک دیگر داخل‌اش بود و باز داخل آن، سه لت کوچک‌تر دیگر.
Share this story
Delete

ترسیدن از کلمه به گاهِ پریدن از ارتفاعِ پست

3 Shares


دوراس: برایم سوال شده اگر سینما نبود تو چه‌کار می‌کردی؟

گدار:هیچ. فکر کنم شاید یک یا دو رمانِ بد با انتشارات گالیمار کار می‌کردم و همین، و این‌ها هم احتمالن از طرف ناشر رد می‌شدند. فکر کنم به نتیجه نمی‌رسیدم.



Read the whole story
Meursault
14 days ago
reply
Iran,Tehran
khers
14 days ago
reply
Ayda
14 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

۱۰۳۷

2 Shares

صبح زود بیدار شدم تا زود برسم به آزمایشگاه مشهور “مسعود”. به خیال خودم زرنگی کرده بودم و خوشحال بودم که از امتیاز نزدیکی خانه استفاده کرده‌ام و زودتر از بقیه می‌رسم و فورا نوبت‌ام می‌شود. دکمه‌ی دستگاه‌ نوبت‌دهی دم در آزمایشگاه را که فشار دادم و کاغذ بیرون جهید٬ اول باورم نشد. نوبت ۱۰۳۷. هزار و سی و هفت؟ شوخی میکنی؟ پاهایم از دیدن عدد ۱۰۳۷ شل شده بودند و دلم می‌خواست برگردم خانه٬ ولی می‌دانستم اگر برگردم ماجرا می‌رود تا حداقل شش ماه دیگر. نسخه را که تحویل دادم و پول (پول زیاد) را که سلفیدم٬ رفتم گوشه‌ای برای ایستادن پیدا کردم. پسر٬ واقعا غلغله بود. باورنکردنی. سالنی مالامال از آدم‌های ناشتا که کاغذ به دست در هم می‌لولیدند. آن‌همه آدم٬ کله‌ی صبح پنجشنبه٬ آنجا چه کار داشتند؟ یعنی روزانه این‌همه آدم باید آزمایش بدهند؟ این‌همه آدم لازم است بدانند خون و ادرار و مدفوع‌شان حاوی چه موادی است؟ واقعا باورنکردنی بود. بعدتر که دقت کردم دیدم هر یک نفری که قرار بوده آزمایش بدهد حداقل یک‌نفر دیگر را هم همراه خودش آورده٬ بنابراین مقداری از تعجب‌ام کم شد.  چون ایستاده بودم نمی‌شد کتابم را دربیاورم بخوانم و 3G گوشی هم تبدیل به E شده بود و کاری ازش ساخته نبود. تنها سرگرمی ممکن٬ تماشای آدم‌ها و گوش‌دادن به اسامی بعضا نادری بود که خانم‌های صندوقدار٬ برای سلفیدن٬ با بلندگو صدا می‌زدند. شاپرک. فرمان. قاصد. ام‌لیلی. و از این اسم‌های جدید که بار اول متوجه‌شان نمی‌شوی. دختربچه‌ی ۷-۸ ساله‌ای با مادرش کنارم ایستاده بود٬‌ چادرعربی سرش کرده بودند٬ سرآستین چادرش نگین‌دوزی و تزئینات مشعشع داشت. داشت یکی از بروشورهای آزمایشگاه را می‌خواند. دلم می‌خواست دست بکشم به سرش٬ و طبق معمول از مواجهه با حجاب کودک خونم به جوش آمده بود. کمی آن‌طرف‌تر زوج جوانی ایستاده بودند و لاس می‌زدند. ۹ صبح. دختر ازینها بود که مدام با بازوی طرف ور‌می‌رود تا علاقه و وابستگی‌اش را نشان بدهد. پسر هم خوشش می‌آمد. بعد خانمی با بچه‌ی ۳-۴ ساله‌ی زرزرو-یش وارد شد و توجه بال غربی سالن را برای مدتی به خودش جلب کرد چون داشت ماجرای خودداری بچه از ادرارکردن را تعریف می‌کرد. می‌گفت دو ساعت است بچه را بالا و پایین می‌برد و نازش را می‌کشد ولی بچه حاضر نیست در ظرف ادرار کند.  از آن بچه‌های نحس بود٬ از چشم‌هایش می‌شد خواند. مادر مستاصل و بیچاره بعد از شنیدن توصیه‌های بیهوده‌ی چند نفر٬ بچه را زیر بغل‌اش زد و دور شد. بالاخره بعد از حدود یکساعت و نیم بطالت محض٬ نوبت‌ام شد و شماره‌ی ناامیدکننده‌ام را صدا زدند. رفتم توی باجه خون‌گیری شماره شانزده٬ آستین‌ام را بالا زدم و خانم زیبایی سوزن کلفت را فرو کرد توی دستم و سه شیشه خون کشید. انصافا طول هم داد و بددست هم بود٬ چون حسابی درد گرفت و جایش هم کبود شد. حین خون‌گرفتن مثل ترسوها عرق سرد به بدنم نشست و سرم سبک شد و دلم می‌خواست مثل حیوان‌های روی میز دامپزشکی لگد بزنم و فرار کنم٬ و ناگهان فهمیدم چرا هر کسی که آمده٬ یکی را هم با خودش آورده.

در راه برگشت٬ توی راه‌پله٬ مادر مستاصل را دیدم که بچه را گذاشته بود زمین و داشت با بغض دعوایش می‌کرد. بچه توی شلوارش ادرار کرده بود.

هوای بیرون سرد و تازه بود. پیاده برگشتم خانه و به محض ورود٬ دو لیوان شیر سرد سر کشیدم.

Read the whole story
khers
14 days ago
reply
paradoxi
16 days ago
reply
Share this story
Delete

ذوب

3 Comments

اخیراً متوجه شدم چقدر به «خانه» کم‌توجهم. با اینکه عمده‌ی وقتم را (جز کار) در خانه می‌گذرانم و هرجا باشم (جز سفر) دوست دارم زودتر برگردم خانه، چقدر گوشه و کنارش برایم کم‌اهمیت است. خانه‌ی آدم‌های دیگر که می‌روم متوجه می‌شوم تا چه حد جزئیات برایشان مهم است، چطور همه‌جایش را جدی می‌گیرند، برای هر گوشه فکری می‌کنند، از درختِ دانشِ طراحان داخلی خوشه‌چینی می‌کنند، و خلاصه برای اینکه خانه باب طبع‌شان باشد تلاش می‌کنند. (البته اغلب همراه با زیاده‌روی؛ نتیجه: خانه‌هایی پر از جزئیات ناهمساز که عامل خفگی و حس ناامنی‌اند). خانه‌ی من در مقابل خانه‌ی اغلب آدم‌های اطرافم، فضایی خالی است حاوی چند تکه مبلمان خنثی، چند جلد کتاب (که بیشترشان مال من نیستند)، چند عکس روی در یخچال، و دو قاب نقاشی. به‌جز همان دو قاب و چند عکس، هیچ‌جای خانه نشانه‌ی شخصی‌ای از من وجود ندارد، یعنی اگر آن دوتا را برداریم، می‌تواند خانه‌ی هرکسی باشد، مطلقاً هر کسی. بدون جزئیات و بدون ویژگی.

و مهم‌ترین دلیل کم‌توجهی: «من قرار نیست اینجا بمانم». چه در اتاقم در خانه‌ی والدین‌ام، چه در اولین خانه‌ای که زندگی مشترک را شروع کردم، و چه در خانه‌ی فعلی، همیشه قبل از هر تصمیمی همین جمله خودش را جلو انداخته و اجازه نداده اقدام مشخصی برای شخصی‌کردن خانه انجام بدهم. توی ذهنم اینطور می‌گذرد که من که از اینجا و این وضع راضی نیستم و قرار است در آینده‌ای نزدیک از اینجا بروم (کجا؟ معلوم نیست)، پس چرا باید وقت صرفِ این مسافرخانه‌ی موقت کنم و ضمناً اثاث و وسایل و دل‌بستگی‌هایی اضافه کنم که وبال ِ گردن می‌شود و  رفتن را پیچیده می‌کند؟ آدمی که چنین سوالی از خودش می‌پرسد، پاسخ‌اش را هم آماده دارد.

 می‌خواهم جلسه‌ی بعد (در تاریخی نامعلوم) اینها را برای دکتر س. تعریف کنم و بعد در صندلی فرو بروم و اجازه بدهم غوطه‌ور در شهوت ِ «تشخیص»، موضوع را به تمام زندگی‌ام تعمیم بدهد. اینکه چرا می‌روم جایی وقت و پول (پول زیاد) صرف می‌کنم تا کسی را به اشتباه بیندازم و از اشتباهش لذت ببرم؛ این مساله‌ی بغرنج‌تری به نظر می‌رسد که دکتر س. به آن بی‌توجه است، چون از آن بی‌خبر است.

حالا نیمه‌ی روز است، وسط سالنی که هیچ‌وقت نفهمیدم چرا اینقدر مسرفانه روشن نگه‌اش می‌دارند تنها نشسته‌ام و بقیه دارند ناهار می‌خورند. نیم‌ساعت یکبار ناخوداگاه یاد پلاسکو می‌افتم و آدم‌هایی که آنجا «ذوب» شدند. سخنگوی آتش‌نشانی این کلمه را در یکی از بخش‌های خبری به کار برد و از وقتی شنیدم رهایم نکرده. «ذوب» را توی کتاب علوم دوم دبستان یاد گرفتیم، قرار نبود برای آدم‌ها اتفاق بیفتد. شاید اگر مثل امینی در مکالمه‌ی تلفنی با شاه از عبارت «آب شدن» استفاده کرده بود تصویر اینقدر غریب نبود. اینکه اشیاء و آدم‌ها حامل آینده‌های دردناکند و ما از آنها بی‌خبریم فوق‌العاده ترسناک و در عین حال مایه‌ی آرامش است. آن پنجشنبه‌ای که با ع.، ن. و م. رفتیم بازار، شمشیری ناهار خوردیم و بعد سوار تاکسی از حوالی پلاسکو رد شدیم و کمی درباره‌اش حرف زدیم، این فاجعه داشته مثل جنین در دل آن ساختمان شکل می‌گرفته و پیش می‌رفته.  من و ع.، و ن. و م. هم چندماه بعد جدا شدیم.

Read the whole story
khers
19 days ago
reply

Ayda
29 days ago
reply
می‌خواهم جلسه‌ی بعد (در تاریخی نامعلوم) اینها را برای دکتر س. تعریف کنم و بعد در صندلی فرو بروم و اجازه بدهم غوطه‌ور در شهوت ِ «تشخیص»، موضوع را به تمام زندگی‌ام تعمیم بدهد. اینکه چرا می‌روم جایی وقت و پول (پول زیاد) صرف می‌کنم تا کسی را به اشتباه بیندازم و از اشتباهش لذت ببرم؛ این مساله‌ی بغرنج‌تری به نظر می‌رسد که دکتر س. به آن بی‌توجه است، چون از آن بی‌خبر است.
Tehran, Iran
paradoxi
32 days ago
reply
«من قرار نیست اینجا بمانم». چه در اتاقم در خانه‌ی والدین‌ام، چه در اولین خانه‌ای که زندگی مشترک را شروع کردم، و چه در خانه‌ی فعلی، چه کلن. همیشه قبل از هر تصمیمی همین جمله خودش را جلو انداخته و اجازه نداده اقدام مشخصی انجام بدهم. توی ذهنم اینطور می‌گذرد که من که از اینجا و این وضع راضی نیستم و قرار است در آینده‌ای نزدیک از اینجا بروم (کجا؟ معلوم نیست)، پس چرا باید وقت صرفِ این مسافرخانه‌ی موقت کنم و ضمناً اثاث و وسایل و دل‌بستگی‌هایی اضافه کنم که وبال ِ گردن می‌شود و رفتن را پیچیده می‌کند؟

آدمی که چنین سوالی از خودش می‌پرسد، پاسخ‌اش را هم آماده دارد.
Share this story
Delete

آدم‌ها که می‌روند توی رابطه، دیگر برای بدست آوردن هم زحمتی نمی‌کشند. می‌دانید می...

3 Shares

آدم‌ها که می‌روند توی رابطه، دیگر برای بدست آوردن هم زحمتی نمی‌کشند. می‌دانید می‌خواهم چه بگویم؟ تو می‌روی بیرون و می‌دانی که شب را در هر حال با هم خواهید گذراند. فقط هم به این شب با هم بودن نیست. کل این فرایند است. آدم وقتی می‌رود بیرون و دلش کسی را می‌خواهد، برای بدست آوردنش،‌ (به خاطر اینکه کلمه بهتری الان ندارم استفاده کنم) زحمت می‌کشد. حواسش به حرف زدنش، به رفتارش،‌ به رقصش، به نوشیدنش،‌ نمی‌دانم. حواسش هست و به طور فعالانه می‌خواهد که با آن طرف وقت بیشتری را بگذراند. یا یک بازی را با هم از اول شروع می‌کند که به آخر شب ختم می‌شود. آدم که برود در رابطه، اغلب، این بازی از بین می‌رود. باید به طور مرتب آدم به خودش یادآوری کند، به طرفش هم، که باید همدیگر را «بدست بیاورند.» هر دفعه. برای هر عشق‌بازی.

Read the whole story
khers
56 days ago
reply
Ayda
69 days ago
reply
Tehran, Iran
sadoo
69 days ago
reply
Share this story
Delete

ابتدای ویرانی

1 Share
به نظر خودم همه چیز از همان موش کوچک شروع شد. از مهمانی شبانه منتهی به آخر هفته ام، برگشته بودم مست و خوشحال. دو تا مهمان کوچ سرفینگ هم داشتم که سر شب گذاشته بودمشان خانه. پنج صبح، وقتی کلید را انداختم و وارد شدم فقط صدای نفس های آرامشان می آمد. صبح‌ِ دیرتر که مهمان های -کمی دلخورم- بیدارم کردند برای خداحافظی، هنوز مست بودم. بعدش دیگر خوابم نمی برد. نیمرو درست کردم و بعدش هم استیک. یک سریال مزخرفی هم گذاشتم برای خودم. با آرامش مسخره ایی نشستم جلوی لپتاپم، هدستم را گذاشتم و هی اتفاقات شب قبل را مرور می کردم، لبخند پیروزمندانه می زدم و استیک آبدارم را تیکه تیکه و می جویدم. بعد یک چیزی از گوشه چشمانم سریع رد شد. توی یک مقاله ایی خوانده بودم که زن ها به دلایل تکاملی، سریع تر وجود جانورهایی مثل موش را تشخیص می دهند حتی به طور اغراق آمیزی حساس هستند به حرکت سریع جانوارن کوچک. در عصر شکار، زن ها  که توی غارها منتظر مردها می ماندند، باید حواسشان بود که به نوزادشان، جونده و مار وملخ نزدیک نشود. به میراث مادران غارنشینیم لعنتی فرستادم و گفتم حتما سایه پرنده ایی افتاده توی اتاق. همان موقع هم می دانستم دارم خودم را با حذف صورت مسئله آرام می کنم. ده دقیقه بعد دیدمش. یعنی هم دیگر را دیدیم. از پشت پرده خاکستری بلند اتاق آمد بیرون و سرگردان میانه راه ایستاد. تمام این ده دقیقه، استیکم را مثل آدمس، گوشه لپم گذاشته بودم و جرات جویدن نداشتم. فکر می کردم آرامم. احتمالا از بالا، تصویرم یک آدمی بود با چشم های پف کرده، صورت رنگ پریده و موهای در هم گره خورده، مچاله روی صندلی ارزان قیمتی با یک بشقاب که قسمت بیشترش از خون استیک نیمه پخته قهوه ایی شده. موش کوچکم با صدای قورت دادن لقمه نجویده ام به لانه موقتش برگشت. صدای سریال می پیچید توی گوشم و من هیچ چیز نمی شنیدم. چند دقیقه بعد این که صداها خاموش شد، پا شدم از پشت میز و بعد دیدم دست هایم و پاهایم می لرزند. نشستم روی زمین. به خودم هی می گفتم قوی باش، قوی باش، قوی. ولی نمی توانستم. مغزم کار نمی کرد. دهنم خشک شده بود. حتی صدای سرزنش گری که باید شروع می کرد به داد زدن که "دراما کویین، همه این ها برای یک موشی که توی مشتت جا می شود؟" هم خاموش بود. وقتی دوباره پا شدم نور رفته بود. یک کمی سرچ کردم که در این مواقع چه کارهایی باید کرد. دستم را هم همزمان می گذاشتم روی اسکرین، هر جا که عکسی از موش بود. آخرش رفتم لنت آوردم و لوله کردم و با دستان لرزان پرده را کنار زدم توی سوراخ کوچکی آن پشت فرو کردم. کار بدون فکر بعدیم، ریختن آرد روی زمین بود که رد پای موش را اگر برگشت پیدا کنم. خیلی وقت ها از این راه حل های سرخ پوستی من در آوردی برای مشکلاتم استفاده کرده بودم و راضی بودم. اما این بار یادم آدمد ایده اش از تامی جری رسیده به ذهنم. بعد فهمیدم فقط برایش آذوقه ریختم همه جای خانه. جارو برقی را آوردم تا آردها رو جارو کنم. کیسه اش بلافاصله پر شد و پاره شد و جارو با جیغ کوتاهی از کار افتاد، درمانده روی زمین نشسته بودم و فک می کردم اوضاع بدتر نمی شود که دوباره دیدمش. انگار آن سوراخی که پر کرده بودم لانه اش نبود یا بود ولی آن موقع توی لانه اش نبود. باورم نمی شد به این سادگی ممکن است آدم عقلش را ازدست بدهد. 
ظهر دوشنبه هفته بعدش، استادم گفت می خواد پروژه ام را متوقف کند.
تا هفته ها بعد، توی خانه ایی زندگی می کردم شب ها صدای جویدن های بی وقفه موش می داد.  
Read the whole story
khers
56 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories