It passes but it doesn't pass away
274 stories
·
86 followers

موج

1 Share

صبح که بیدار شدم مامان داشت با کمک راضی‌خانم برای بار دوم (طی هفته جاری) خانه‌تکانی می‌کرد. صدای جاروبرقی و ترق‌وتوروق قابلمه‌ها و ظرف‌های چینی پرده‌ی گوش‌هایم را نوازش می‌کردند و البته مثل همیشه٬ صدای خزعبلات رادیو که مامان بدون اینکه گوش بدهد روشن می‌گذاردش هم اوضاع را متشنج‌تر می‌کرد. پتوی قرمزی که حاشیه‌هایش با دقت به ملافه‌ی سفید و نخی و خنک‌اش دوخته شده بود را کشیدم روی سرم و سعی کردم بخوابم. اینکه هنوز یک هفته‌ی دیگر تعطیلی پیش رو داشتم احساس اسارت در چنگال سرمایه‌داری را در وجودم کمرنگ می‌کرد و می‌گذاشت بدون اضطراب به استراحت ادامه بدهم. در بالکن هم باز بود و باد سرد ملایمی می‌لغزید توی اتاق و تشک را سرد می‌کرد٬ پای درازم را به نقطه‌های دور تشک می‌کشاندم و خنکی‌اش مثل محتویات سرنگ به نوک انگشت‌هایم تزریق می‌شد و کیفور می‌شدم. خوابم برد و خوشبختانه هیچ خوابی ندیدم. دو سه ساعت بعد بیدار شدم و حمام کردم و حاضر شدم برای رسیدن به قرار ناهاری که با دوستانم گذاشته بودم. باغ‌رستوران جدیدالتاسیسی بود در محدوده‌ی وکیل‌آباد. زود رسیدم و بچه‌ها هنوز نیامده بودند. کیفم را انداختم روی شانه‌ام و شروع کردم به گشت‌زدن توی باغ. جای قشنگ و دلبازی بود٬ و دلپذیری هوا هم باورنکردنی بود. وسط محوطه٬ حوض و جوی‌های کوچک فیروزه‌ای‌رنگ درست کرده بودند٬ شبیه حوض‌های باغ فین کاشان. بالای چند تا از درخت‌ها هم لانه‌های کوچک پرنده گذاشته بودند و پرنده‌ها یک‌نفس تحریر می‌زدند و معلوم بود کیف‌شان حسابی کوک است. یاد قناری زردرنگی افتادم که وقتی کوچک بودم داشتیم٬ نر بود٬ و خیلی قشنگ آواز می‌خواند. کلی خواهان داشت و بهش می‌نازیدیم. دل‌م میخواست گوشه‌ای بایستم و بعد از چند روز یک نخ سیگار بکشم٬ ولی گارسون‌ها که همگی کله‌هایشان را آلمانی زده بودند مدام مشغول چرخ‌زنی در محوطه بودند و چپ‌چپ نگاه می‌کردند و دیدم حوصله‌ی اینکه یکی‌شان بیاید جلو و احتمالا زری در مورد سیگار بزند ندارم. بعد بچه‌ها یکی‌یکی رسیدند و روبوسی کردیم و نشستیم پشت یکی از همان میزهایی که کنار جوی گذاشته بودند. دلم برایشان تنگ شده بود. چهار ساعت نشستیم و حرف زدیم. پشت سر والدین‌مان صفحه گذاشتیم و از خاطرات مستی حرف زدیم و من شمه‌ای از علاقه‌ی سیری‌ناپذیرم به قاتلان زنجیره‌ای و سوسیوپت‌ها برایشان گفتم و با نگاه‌های نگران‌شان مواجه شدم. بعد بچه‌ها را رساندم خانه و با امیر رفتیم پردیس کتاب. توی راه٬ امیر از عموهای‌ مرحوم‌اش و خاطرات قبل و بعد انقلاب‌شان برایم تعریف کرد. ماشین را پارک کردم کنار محوطه‌ی بیمارستان امام‌رضا٬ و پیاده رفتیم تا پردیس کتاب. محدوده‌ی سناباد و سه‌راه ادبیات و چهارراه دکترا و خیابان گلستان و سینما هویزه و آن حوالی٬ توی ذهن من شبیه یک آدم است. آدمی که توی زندگی‌ت هست و می‌شناسی‌ش و خوبی و بدی‌اش در هم آمیخته و نمی‌توانی تفکیک‌شان کنی. همان احساس شناور و ناشناخته‌ی مرکب از علاقه و نفرتی که به آدم‌های اطراف‌مان داریم و نمی‌توانیم در موردش تصمیم قطعی بگیریم. آن منطقه٬ منطقه‌ای است در شهر مادری‌ام٬ که از وقتی اجازه پیدا کردیم تنها از خانه بیرون برویم٬ می‌رفتیم آنجا کتاب می‌خریدیم و پرسه می‌زدیم و بستنی می‌خوردیم. خیلی وقت‌ها بعد از دانشگاه٬ سر خر را کج می‌کردیم و می‌رفتیم آنجا. منطقه‌ای است که وقتی برای اولین بار احضار شدم٬ آدرس ساختمانی را دادند در همان حوالی. یادم هست وقتی بعد از دو سه ساعت از ساختمان آمدم بیرون غروب شده بود و  هوا دم داشت و داشتند اذان مغرب می‌گفتند. م. توی ماشین منتظرم بود ولی دلم می‌خواست از همانجا تاکسی بگیرم و برای همیشه از این شهر بروم. (ولی سوار ماشین شدم و برگشتیم خانه و توی حیاط گربه‌ام را بغل کردم و نشستم لب باغچه و گربه صورت خیس‌ام را لیس زد). کانون زبان هم آنجاست٬ آن سالی که کلاس عربی می‌رفتم٬ هشت صبح تابستان٬ بعد از کلاس توی کوچه‌های اطراف قدم می‌زدم و با ام‌پی‌تری‌پلیرم ام‌کلثوم و فیروز و عبدالحلیم حافظ گوش می‌دادم تا عربی‌ام "تقویت" شود. منطقه‌ای است که جهاد دانشگاهی آنجاست و اولین بار امیر را آنجا دیدم و با هم رفتیم شمال از شمال‌غربی دیدیم. ده‌ها تصویر دیگر مانند همین‌ها توی ذهنم تلنبار شده. شهری که آدم توش بزرگ می‌شود همین است. هر گوشه‌اش یک خاطره‌ی کم‌اهمیت پنهان شده. یا همان تمثیل تکراری: میدان مین. برای من البته اغلب خاطرات آزاردهنده‌اند و برای همین سعی می‌کنم زیاد به این شهر برنگردم و اگر هم برمیگردم٬ مدت زیادی نمانم. خلاصه. برای مادر و پدر و خاله‌ام کتاب عیدی انتخاب کردیم و برگشتیم. از امیر خداحافظی کردم و مسیر برگشت به خانه را جوری انتخاب کردم که از کوچه‌های کذایی رد شوم. تابلوی دکتر صراف را هم دیدم که پزشک بچگی من و خواهرم بود و آن موقع شیرین ۷۰ سال را داشت٬ ولی هنوز هم زنده است و کار می‌کند. هوا گرگ‌ومیش بود و هنوز چراغ‌های خیابان‌ها را روشن نکرده بودند. همینطور که رویکساپ گوش می‌کردم و خیابان فرهنگسرا با گاز ملایم جلو می‌رفتم٬ دیدم گذشت زمان توانسته بخش زیادی از سنگینی تلخ این شهر را برایم کمرنگ و سبک کند. حالا مواجهه با این شهر برایم به‌مراتب آسان‌تر است. خاطره‌ها همینطورند. خوب یا بد. تا مدت نامعلومی واضح و شفاف و intense باقی می‌مانند و مغزت را تسخیر می‌کنند٬ اما زمان می‌گذرد و هر روز مثل یک موج از راه می‌رسد و تخته‌سنگی که آن گوشه افتاد را می‌ساید و می‌رود.

Read the whole story
khers
5 days ago
reply
Share this story
Delete

مصاحبه با کمال داود

1 Comment and 2 Shares

کمال داود نویسنده و روزنامه نگار الجزایری‌ست. دو سال پیش کتابش که گفتگویی درونی و بیرونی و رمانی پسا رمان بیگانه کامو بود به زبان فرانسه منتشر شد و سروصدا کرد و جایزه‌هایی برد و به چندین زبان ترجمه شد. قبل و بعدش مطالبی از او در روزنامه‌های اینجا و آنجا- خانه او جنجال‌هایی بر پا کرد. مواضعی که او گرفت و طرفین هر کدام به نوعی و در جهتی بر او آشفتند و نکوهشش یا تشویقش کردند. او زمانی اسلام‌گرا بوده و چند سال پیش تکفیر شده است. فتوایی او را به مرگ محکوم کرده
چند وقت پیش روزنامه‌ای الجزایری با او مصاحبه‌ای کرده و من ترجمه‌اش کرده‌ام.


- کتاب شما به صورت خشنی مسئله شمال و جنوب را طرح می‌کند.
«منظور تاریخ است، ناتوانی ما از خارج شدن از گذشته و از زمان حال حرف زدن. سوءتفاهم بزرگ همین است. بعضی می‌خواهند بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر از گذشته حرف بزنند و من می‌خواهم از حال بگویم. من فرزند استقلالم. از آزادی حرف می‌زنم و حق دارم نخواهم که تاریخ  استعمار و جنگ آزادی‌طلبانه را بر گرده‌ خود حمل کنم.  به رفتار من در برابر پرستش تاریخ خرده می‌گیرند، من این مذهب را ندارم.  من از این جنگ زاده نشده‌ام. من حامل زندگی هستم. فرزند استقلال.

اینها باعث قرائتی آسیب‌‌پذیر در اینجا و در فرانسه می‌شود. نمی‌توانیم از شک و تردید خارج شویم. به طور کلی تاریخ، تصور و خیال را بر نمی‌تابد. وقتی که در دنیای زیر سلطه توتالیتاریسم تاریخ، قصه‌ای تخیلی می‌نویسید، به شما مظنون می‌شوند که جستاری وارونه نگاشته‌اید. رمان‌ها را باید برای آنچه هستند خواند، نه به عنوان مانی‌فست و اعلامیه‌های بدعت با این و آن. نه کتاب‌هایی رازآمیز هستند  و نه توطئه‌هایی نوشته شده.

من در ادبیات جنگ نیستم، در ادبیات تخیل هستم. در هنر و در آفرینش و در فانتاسم. مسلما ما از اینها در فرانسه و الجزایر متأثر هستیم و اینها داغش را بر ما گذاشته است. پرونده‌هایی  برای کامو گشودند، چه می‌خواهد بگوید؟ چنین شخصیتی چه را نمایندگی می‌کند؟ من احترام زیادی برای شهدا قائل هستم. برای بزرگان و اجدادم که جنگیدند تا من آزاد باشم، آزاد، تا حرف بزنم، اما برای به عهده‌گرفتن حال باید از تاریخ خارج شد. برای گرامی‌داشتش ما باید آزادی را اجرا کنیم. رفتار قربانی‌زده عمومیت یافته که در میان ما غالب است، نزد روشن‌فکران به اصطلاح چپ، نزد نظام سیاسی، رفتاری راحت‌طلب است. هر چه از بیرون وارد شود مشکوک است، چونکه از روز نخست هر چه از بیرون آمد، استعمار بود، اشغال‌گر بود. ما در مقابل دیگری و خود بیگانه‌ستیزیم.  در برابر غرب هم،  که هم‌زمان که   دل ما را می‌برد، عقبمان می‌راند و ما هم به عقب می‌رانیمش.»


- هر چه از غرب بیاید مشکوک است.
«هر چه به غرب مربوط باشد مشکوک است. اما باید قبول کنیم که غرب تمدن را نمایندگی می‌کند. تمدن در وسط بیابان افغانستان نیست. در پاریس است. در لندن و نیویورک و توکیوست. این غرب ما را آزار داده، ما را استعمار کرده، از ما دزدیده و بر ما مسلط شده. پس طبیعی‌ست که به آن مشکوک باشیم. اما امروز امانت‌دار ارزش است. مردم وقتی واهمه دارند و خود را در خطر حس می‌کنند، سرکوب می‌شوند، به بیابان افغانستان نمی‌روند. به سوی شمال می‌روند. چون که امنیت و آزادی و  و رفاه و تجمل را در شمال پیدا می‌کنند. غرب را نباید تحت  وجوه منفی‌اش دید. باید از این منطق خارج شد که همه گناه را بر دوش استعمار می‌گذارد. دامی‌ست که گرفتار می‌کند و جلوی موفقیت ما را می‌گیرد. تعطیلاتمان را در خانه آنها می‌گذرانیم، مقاله چاپ می‌کنیم. وقتی مورد بی‌مهر‌ی سیاسی  قرار می‌گیریم به سوی آنها می‌رویم. تلاش می‌کنیم تا نزدشان سفیر باشیم. بچه‌هامان را به آنجا می‌فرستیم، مقیم می‌شویم. چرا؟ آنها موفق به چیزی شده‌اند. باید در خانه انها به این اذعان کنیم تا در خانه خودمان بتوانیم بدستش آوریم.

من نمی‌خواهم روابطی بیمار با غرب داشته باشم. غرب نه حق است و نه ناحق. همین است که هست. پدر و مادر من نیست. من از غرب نه نوازش می‌خواهم و نه میراث. باید نگاهش کنم و در او آنچه من ندارم را ببینم تا از او عبور کنم. باید در چشمان هیولای باشکوه نگاه کرد و از او گذشت.»

 - هیچ‌کس در وطن خود پیامبر نیست.
«ما باید از اندیشه‌های موفقیت و توفیق شفا پیدا کنیم. تصورش را بکنید که به شما خرده می‌گیرند که به دنبال موفقیت و معروفیت می‌دوید. ما هنوز اینجاییم. بیماری اعظم ما  سرزنش موفقیت است. اما این هدف دنیاست. من این احساس تقصیر توفیق را نمی‌فهمم، باید اندیشه موفقیت را ترمیم کرد. باید به بچه‌هایمان افتخار کنیم. مشروعیت بدهیم. امتیاز برای مملکت است. بیان و ادا وتعریف ارزش ما و شرکت ما در جامعه انسانی است. نمونه‌های که به فرزندانمان هدیه می‌کنیم.

مثال دونده‌ آتنی که می‌دود و با خود می‌گوید: همه ملت‌ها دونده‌هاشان را تشویق می‌کنند و من تنها دونده‌ای هستم که می‌دوم تا ملتم را تشویق کنم که بیشترخواهی نکند.» تصویری تکان‌دهنده، خلاصه  آنچه ما هستیم.

گفتمان بخشی از بزرگان  و برگزیدگان ما  که به راحت‌طلبی از سویی و به بغض و ناتوانی خروج از قربانی‌گرایی، رد آزادی و ویژگی فردی از سوی دیگر کمک می‌کند.  دفاع از فرد در کشوری که از جنگی آزادی‌خواه زاده شده خیانت است. آزادی فردی ارزشی‌ست که باید ترمیم شود و خیانت نیست.

ما تنها کشوری نیستیم که استعمار شده‌ایم. من در ویتنام بوده‌ام. از این فاصله‌ای که آنها با تاریخ دارند یکه خورده‌ام. بله ما استعمار شدیم، کشته شدیم، ما جنگی را پیش بردیم و پیروز شدیم. اما وقتی از آنها پرسیده می شود آیا شما وزارت جانبازان دارید، می‌گویند خیر. با اینکه در حال انکار نیستند. ما این  آیین را باید تصحیح کنیم. ریشه‌ها خوردنی نیستند، از شما در مقابل باد محافظت می‌کنند، اما باید محصول داشته باشیم یا نه.»


خوش ندارید شما  را عرب یا عضو دنیای عرب بخوانند.
« چیزی که من هستم با کارت ملی الجزایر، در اینجا یا جایی دیگر، تخیلاتم، با ریشه‌های الجزایری، تاریخ الجزایر و شاید نوعی ناخوشی و ناراحتی  الجزایری. من از این اندیشه‌ای که ما نوعی ناخوشی هویتی داریم اشباع شده‌ام. می‌دانم که عرب هستم وعربیت مال من است اما من متعلق به عربیت نیستم. ما مملکتی هستیم که متفق‌القولی لازم ندارد. ما مناطق خودمان، زبانمان، تاریخمان و اجدادمان را داریم. 
تفاوت ما سر چشمه غنای ماست. گفتن از دنیای عرب مرا ناراحت می‌کند. نوعی درجه‌دادن است که از بینشی استشراقی ناشی می‌شود. چرا فرانسه فرانسه است و آلمان، آلمان، اما الجزایری‌ها عرب هستند. عربیت میراث باستانی ماست. من اما هیچ‌وقت گذرنامه عربی ندیدم. گذرنامه‌های متفاوت دیدم و زبان‌های متفاوت و تاریخ متفاوت و نبردهای متفاوت.

همانقدر میان لاتینی‌ها نقاط مشترک هست که میان عرب‌ها. من نمی‌خواهم و نمی‌توانم قبول کنم که عربیت، به مثابه ملیت یا نوعی وصلت انحصاری به من تحمیل شود .عربیت میراثی شگفت‌انگیز است، من از آن هر آنچه حال مرا غنا می‌بخشد بر می‌دارم. اما ملیت من نیست. پدر و مادر و زمین من نیست. می‌خواهم که مرا چون یک  الجزایری به رسمیت بشناسند. این ناسیونالیسم نیست، مرا همانطور که هستم محترم بشمارند.»


 - شما به امر دین می‌پردازید.
« می‌گویند من بی‌رودربایستی به دین می‌پردازم. اگر کسانی بدون رودربایستی برای کشتن از دین استفاده می‌کنند چرا من برای پرداختن به دین باید رودر بایستی داشته باشم. چرا یک خطیب بی‌سواد حق دارد که گفتمان دین را در چنگ خود بگیرد اما من حق ندارم. چون ریش ندارم؟ به عنوان روشن‌فکر الجزایری حق دارم که به دین فکر کنم. دین نه به امامان جمعه و نه به روحانیت و نه به جماعت اخوت تعلق دارد. مال من هم هست. برگزیدگان ما تأمل بر دین را باید از آن خود کنند. نباید آن را به اسلام‌گراها واگذاشت. باید از آن سیاست‌زدایی کرد.

چرا من باید خود را توجیه کنم در صورتی که من کسی را نکشته‌ام، پرسش بزرگی که دوران ما باید از خود بپرسد. هر دورانی هیولای توتالیترش را تولید کرده و اسلام‌گرایی هیولای دوران ماست که می‌خواهد صاحب دنیا شود. باید به خاطر آورد  که اسلام‌گرا مسلمان نیست، نمی‌خواهد خدا را پیدا کند. می‌خواهد قدرت را به چنگ آورد. حق ندارد مرا از اندیشیدن به کلاه‌برداری بنیادگرایانه‌اش باز بدارد.

ما باید گفتگو  در باره دین و لائیسیته را از چنگ آنها در بیاوریم. آنها که بر مسائل بزرگ جامعه چنگ انداخته‌اند به من خرده می‌گیرند که چرا به دین می‌پردازم.  شما آزادید از شعر و ادبیات و استعاره حرف بزنید اما مذهبیون انحصار مسائلی مثل  برهنگی  تن و سکس و مرگ را در اختیار خود دارند.

 متافیزیک ملک بابا نیست، مال همه است. من به دین حمله نمی‌کنم. همیشه شیفته فقه بوده‌ام، اما معتقدم که زندگی به من داده شده و من به اندازه‌ای هستم که پرسش‌هایم را مستقیم از خدا بپرسم. نه به دلال نیاز دارم و نه به واسطه  و نه به مقاطعه‌کار دینی. خدا هیچ وکالتی به کسی نداده است.  و من کسی را نگشته‌ام.»


- ما مرگ را زندگی می‌کنیم.
« مرگ باید موضوع  رمان باشد. دریافته شود. فضایی برای ترمیم باشد و نه به مانند مسئله‌ای شوم و نحس. چیزی که زندگی را روشن کند و زمان حال را. زندگی‌مان را نظاره می کنیم و گفتگو می‌کنیم و برنامه ریزی می‌کنیم، به مرگ می‌اندیشیم و نه به زندگی. مرگ را باید آنجا که زندگی را روشن می‌کند ملاحظه کرد.»


- زندگی پر از خشونت.
« تاریخ خشونت بار است. ما آن را در زمان استعمار متحمل شدیم. اما نباید عذری شود که  به قربانی‌زدگی خدمت کند و باعث شود که ما آنچه را تا به حال کرده‌ایم تا ابد ادامه دهیم. در سال‌های دهه نود خشونت را بر جسم خود متحمل شدیم، و تا زمانی که نفهمیده‌ایم  که هستیم و پی نبرده‌ایم که ما یک کشور هستیم خطر آن هست که دوباره بازآفریده شود. هدف این بود که ما کشوری آزاد داشته باشیم و داریم.»


- شما از نظام سیاسی شدیدا انتقاد می کنید.
«نظام سیاسی صورتی از خود ماست. من این معترض در بن‌بست را نمی‌پسندم. نظام خود ماییم. بر خلاء که ننشسته است.  روی کرسی نشسته است و کرسی ما هستیم. نظام هست، من هم هستم. ما مسئول سرنوشت خود هستیم.  و اگر این را نپذیریم هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم. ما با نظام چنان رفتار می‌کنیم مثل اینکه از دریا آمده است. من نظام را نقد می‌کنم چون صورتی از ناامیدی و شکست ماست. اما همه چیز تقصیر نظام نیست. اگر همه چیز تقصیر نظام باشد، نظام تقصیر ماست.»

- روزنامه نگاری را ترک می کنید.
« موسیقی را عوض نمی‌کنم، اسبابش را عوض می‌کنم. ادبیات به من امکان گفتن از خویش را می‌دهد. ادبیات شاهد دوران است. شخصیت‌های داستایوفسکی به عالم تعلق دارند، تنها روس نیستند، انسان هستند، انسان‌هایی را که در روستایی در الجزایر می‌خوانیم. با لذت، آنقدر که گویید درون شخصیت‌ها هستیم. در خلوتی عالم‌گیر که در ادبیات به اشتراک گذاشته شده است. دلم میخواهد به دنیا به مانند آینه و روح فکر کنم. فتح دنیا.

وقتی اوضاع خراب است. وقتی در گولاگ هستید. یک تکه کاغذ و یک مداد دارید، ادبیات می‌سازید. وقتی در نقطه کور انسانیت خود هستید، ادبیات تولید می‌کنید. تولید معنا آنجا که معنا ناممکن شده است.»



- شما را به عنوان روشن‌فکری  که با اسلام‌گرایی مبارزه می‌کند معرفی می‌کنند. غرب خیال ندارد شما را در نقشی زندانی کند؟
« تجارتی مداوم است. روندی طبیعی. آنها در جنگی ایدئولوژیک هستند و هر کدام از طرفین نیاز به شاهد دارد، به نفع و به ضرر تا این یا آن تز را اعتبار بخشد. این وضعیت را با کینه نمی‌توان تحلیل کرد. توطئه نیست، مکانیک آن است که باید از هم پاشید، با به نوشتن ادامه دادن. با پشتیبانی از پیش‌نهادهای خود، با تصحیح بینش خود، با مقاومت در برابر کَستینگی که به روشنفکر از جنوب آمده به طور کلی ارائه می‌شود. یعنی روشن‌فکر حامی یا متکی، شمنی که باید آینده را بخواند، پیش‌گویی کند، نقش‌هایی بین‌المللی برای روشن‌فکر موجود است، قبلا روشن‌فکران اتحاد جماهیر شوروی بود. آمده ازدیکتاتوری‌های امریکای لاتین بود و حالا ما هستیم.

ما در کمربندی امپراطوری هستیم. ما را احضار می‌کنند تا به پرسش‌هایشان پاسخ گوییم. ما می‌توانیم به این بازی جواب دهیم، آن را رد کنیم و سعی کنیم این مکانیسم را در هم بشکنیم. از آن عبور کنیم.  و از آن در مسیر استراتژی خود بهره‌برداری کنیم. بله، کمال داوود را صدا می‌زنند تا از اسلامیسم حرف بزند. جواب رد می‌دهم. چون من نه روشن‌فکر حامی آنجا هستم و نه قربانی اینجا. من نه روشن‌فکر آماده به خدمت اینجا هستم و نه روشن‌فکر ارگانیک آمده از جنوب، در خدمت نبرد ایدئولوژیک غرب.

می دانم که در مقابل مکانیسمی که از من خیلی بزرگ‌تر است ایستاده‌ام. اما محکم هستم. شما را می‌خرند با بازی‌های سیاسی و وسوسه‌هایی که شما را در گیر دعوای ایدئولوژیک بنیادین در غرب بکنند. متوجه هستم  و مقاومت می‌کنم و همواره در جهت شکستن این مکانیک عمل می‌کنم یا از آن برای اهداف خود استفاده می‌کنم. از وقتی روستایم را ترک کردم، رقیب برایم اساسی‌ست. قدرت رقیب موتور من است.

اما باید چیزی را یادآوری کنم: چرا می‌گویند کمال داود یا نویسندگان دیگر در خطر خرید وفروش و تصاحب از سوی غرب قرار دارند اما هرگز گفته نمی‌شود که  اسلامیست‌ها در عربستان سعودی شکل می‌گیرند و بازتولید می‌شوند و فرستاده می‌شوند تا هرج و مرج بیافرینند. چرا در غرب مانور هست و  نزد اسلام‌گراها نیست. دست اجنبی تنها اروپایی‌ست و وقتی در عربستان سعودی شکل می‌گیرد و به الجزایر باز گردانده می‌شود تا بی‌نظمی خلق کند و جدایی، دست اجنبی نیست.»

 - دریا نقش مهمی در ادبیات شما دارد.
« مدیترانه فضای جدایی‌ست، دیواری که ما را از هم جدا می‌کند. درنوردیدنی نیست. رومن گاری می‌گفت: «تنها متافیزیکی که می‌توانم با دست لمس کنم.» نوعی امتحان هم هست. نوعی بینش جزمی متحجر به دنیا. دریا به شما برهنگی را تحمیل می‌کند. بازگشت به جسم را، بازیافتن تن خویش. رویاروی خود قرار گرفتن. جایی که غیر از آن می‌آید، هیولایی که ما را استعمار کرد. مکان واژگونی هم.»

 - روستایتان برایتان اهمیت دارد، کودکی شماست؟
« هر هفته تقریبا به روستایم می‌روم. مال منند. برای آنهاست که می‌نویسم. وجودشان برایم اساسی‌ست، معیار من هستند. پیوندی طبیعی با ساکنینش دارم. هرگز از توفیق و معروفیت من حرف نمی‌زنند. آن را مخفیانه گرامی می‌دارند. ما از چیزهای ساده زندگی می‌گوییم، آنها حیای فوق‌العاده‌ای دارند. به من افتخار می‌کنند بدون آنکه از آن سخن بگویند. به من کمک می‌کنند تا پاهایم بر زمین قرص باشد. بچه که بودم  در رویایم دوست داشتم فضانورد باشم، بعد می‌خواستم راوی قصه‌ها شوم. کودکی خوش‌بختی داشتم. نوه هیزم‌شکن. ما خیلی فقیر بودیم اما نمی‌دانستیم. در خانه تلویزیون  نداشتیم. یک بار در هفته یک لیوان لیموناد در لیوان چایی خیلی بود.»

- پیوندتان با شهر اوران.
« دوستان من آنجا هستند. در اوران من تا مدت ها خانه‌ای ثابت نداشتم. شهری که از ساعت پنج به بعد همه به خانه‌هایشان می‌روند. درها بسته می‌شود. پرده‌ها می‌افتد. در کوچه‌ها بی‌کس بودم و می‌گشتم. جایی برای خواب نداشتم. دیوار- شهر است.
اما بالاخره یافتم. شکافی را و نشستم و تختی پیدا کردم، سقفی و خانه‌ای در شهری که جذاب است و روبه دریا گشوده. به ریشه‌ها تعصب ندارد.»

 - پاریس؟
 «پاریس، مقصد همیشگی است. پاریس ادبیات و میلر و همینگوی. پای‌تخت دنیاست.»


- سال‌های تروریسم
« مثل همه زیر ضربه. نافهمی. در انکار. پذیرش و تسلیم. سکوت و هم‌دستی. ما هنوز از آن جان بدر نبرده‌ایم. نمی‌توانی از دورانی بیرون بیایی بی آنکه به آن کلمه و صداداده باشی و آن را پذیرفته باشی.  روایتش کرده باشی  تا باطلش سازی. اما ما همه هم‌دست سکوتی بزرگیم و بهای آن  را یک روز خواهیم پرداخت. شری را که بیان نکرده و به عهده نگرفته‌ایم. حتما آن  را دوباره زندگی خواهیم کرد. نیچه می‌گوید: راز پدر را پسر فاش خواهد کرد.»

- اقلیت‌های سرکوب شده در الجزایر.
« بیماری بزرگ الجزایر متفق‌القولی‌ست. حزبی یگانه، خدایی یگانه، تفکری یگانه، ملت را خواهد کشت. ما باید به تفاوت‌هامان بازگردیم که ثروتمان است. باید آب‌یاریش کنیم. طبیعت به ما هفت رنگ داده است و ما می‌خواهیم تنها یکی را نگاه داریم. رنگ سیاه. الجزایر وسیع است و متکثر. مسلمان است، مسیحی و یهودی و بالاتر و بیشتر از اینها. ما یک جمهوری هستیم. تاریخمان غنی‌ست.»

- فهمیده و درک نشده باقی مانده‌اید؟
«سوءتفاهم، به خاطر فقدان گردش اندیشه در کشور، فضاهای گفتگو، کتاب‌فروشی اندک. از یک مسابقه فوت‌بال خیلی بیشتر از یک کتاب حرف زده می‌شود و از همه بدتر سوءنیت است. به نظر می‌رسد که نقشی به شما دادن آسان است و این شما را از تفکر معاف می‌دارد. گفتن اینکه کمال داود ضد مسلمان است، حساب همه‌چیز را می‌رسد. سوءتفاهم و یا نافهمی از این ناشی می‌شود که من از حال حاضر حرف می‌زنم و دیگران از گذشته. قطار در حال حرکت است و آنها در ایستگاه. ما زنده‌ایم و نمرده‌ایم و تاریخ متوقف نمی‌شود. دور و بر ما می‌جنبد و مذهب ما سکون است. اندیشه برگزیدگان ما، نظام سیاسی ما سکون می‌خواهد. ما با تحرک زندگی مشکل داریم. از زمان حال سنگ قبر نسازیم.

Read the whole story
paradoxi
29 days ago
reply
- دریا نقش مهمی در ادبیات شما دارد.
«
مدیترانه فضای جدایی‌ست، دیواری که ما را از هم جدا می‌کند. درنوردیدنی نیست. رومن گاری می‌گفت: «تنها متافیزیکی که می‌توانم با دست لمس کنم.» نوعی امتحان هم هست. نوعی بینش جزمی متحجر به دنیا. دریا به شما برهنگی را تحمیل می‌کند. بازگشت به جسم را، بازیافتن تن خویش. رویاروی خود قرار گرفتن. جایی که غیر از آن می‌آید، هیولایی که ما را استعمار کرد. مکان واژگونی هم.»
khers
27 days ago
reply
Share this story
Delete

بعد روضه تمام شد

1 Comment and 3 Shares
رفتم توی مطب، مطب خیلی شلوغ بود. من فکر میکردم همین که بروی توی مطب روانپزشک آدم ها مشغول گریه کردنند یا سرهایشان را تکیه داده اند به دیوار، خیره به نقطه ای نامعلوم. ولی هیچکس گریه نمیکرد. فقط یک آقایی داشت به موزاییک های کف مطب نگاه میکرد که چند لحظه بعد به حالت عادی برگشت. من اولین بارم بود. دو سه روز قبل شماره را از همکارم گرفته بودم، زنگ زده بودم و خانومی گفته بود تشریف بیارید همینجا بین مریض باید بری. حالا آن خانوم روبه رویم نشسته بود و برای منشی مطب بودن یک کمی پیر بود، حدودا 60 ساله. با مقنعه ای که تا جلو کشیده شده بود و وقتی جلوی میزش می ایستادی چندتارموی سفید را می توانستی ببینی. خانوم علاوه بر اینها یک کمی هم بی اعصاب بود. زن و شوهری همراه یک بچه سه ساله آمده بودند. بچه زیادی آب میخورد. فکر کنم یک آب معدنی را تمام کرد و بعد افتاد به جان دستگاه آبخوری ای که آنجا بود. دو سه لیوان آب خورد و من داشتم فکر میکردم اینهمه آب را چطور توی دل کوچکش جا می‌دهد که خانوم منشی داد زد بچه تونو بگیرید همه جا رو خیس کرده، که به نظرم تذکر به جایی بود چون زمین خیس و گل شده بود. بچه رفت بغل مادرش. بعد من رفتم که پول ویزیت را بدهم. جلویم خانومی شماره موبایلش را یادش رفته بود اول یک شماره دیگر داد بعد منصرف شد و داشت یک شماره دیگر میداد که خانوم منشی گفت وقت من رو نگیر فکر کن بعد بیا. خانوم بهش برنخورد، رفت و مشغول گشتن توی کیفش شد.

 همکارم بهم گفته بود آقای دکتر خیلی آدم خوبی است و برای اینکه بگوید زیادی خوب است گفت روی تابلویی نوشته کسانی که پول ویزیت ندارند می توانند با اطلاع قبلی رایگان ویزیت شوند. همه در و دیوار را نگاه کردم ولی اثری از همچین تابلویی نبود، فکر کردم شاید گذاشته باشدش توی اتاق خودش. حتی قبل از این هم که بیایم جمله را آماده کرده بودم، "اگر ممکنه من بعدا حساب کنم الان پول همراهم نیست" مشغول گشتن دنبال تابلو بودم که خانوم گفت لطفا 45 بکشید و همان موقع آن جمله، دیگر کاملا از ذهنم پاک شده بود و جایش را عبارت ای بابا گرفته بود. 45 تومان را کشیدم و رفتم روی صندلی نشستم تا نوبتم شود. حاضرین مطب را یک زن و شوهر به همراه پسر حدودا 30 ساله شان، همان زن و شوهر با بچه شان، یک مرد تنها، دو تا خانوم چادری، یک زن و شوهر و من تشکیل می دادیم. من داشتم جمله ها را آماده می‌کردم و همه سعی ام این بود که خودم را هم کمی مغموم نشان دهم. چون فکر کردم اگر بروم تو و نشانه هایی از ناراحتی توی چهره ام نباشد، دکتر فکر میکند حالم خوب است و بهم قرص نمی دهد. چون همکارم گفته بود قرص هایی میخورد که حالش را از این رو به آن رو کرده، خوشحال و امیدوار شده و به چیزهای بد فکر نمی کند. من هم همین را می خواستم. شش ماه بود که نمی توانستم از خانه بیرون بروم، یعنی میرفتم ولی فقط سرکار و برمیگشتم. همه روزم جلوی لپ تاپ می گذاشت، وقتی می رفتم بیرون توی خیابان گریه ام میگرفت، برمیگشتم خانه و دوباره خودم را راضی میکردم که بروم بیرون. میرفتم سرکار و توی مترو گریه ام میگرفت. همه چپیده بودند توی هم، هر ایستگاه آدم های زیادی سوار میشدند و مدام به تماشاگران گریه کردنم اضافه میشد و حتی ممکن بود کسی بگوید خانوم توی صورت من گریه نکن، یا فاصله انقدر نزدیک بود که ممکن بود اشک هایم بمالد روی صورت بقیه.  مردم دورم جمع میشدند و می پرسیدند که چیزی شده؟ کمک می خواهم؟ حتی بعضی وقت ها جایشان را میدادند به من، چون گریه چیز مقدسی است، یا شاید دلشان میخواست من بشینم و همانطور که بالای سرم ایستاده بودند گریه ام را تماشا کنند.

 کسی نبود که باهاش حرف بزنم، از بقیه خجالت می‌کشیدم، اینکه آنها زندگی می‌کردند اینطرف و آنطرف می‌رفتند، می خندیدند و خوشحال بودند و من یک گوشه می نشستم و کاری نمی کردم. من دچار انزوایی ناخواسته شده بودم. کم پیش می‌آمد که با کسی حرف بزنم و جمله هایی مثل شل کن، رها کن، می‌گذره، آسون بگیر و سخت نگیر را بهم نگویند. مثل فلج ها بودم. روز و شب همینطوری میگذشت و من فقط نگاه میکردم.  گاهی از قشنگی گل های فرش گریه ام میگرفت و دلم می‌خواست جای آنها بودم. از گلدان های گوشه خانه که جوانه می‌زدند، برگ می دادند، برگ هایشان سبز میشد و میریخت و من بی هیچ حاصلی گوشه خانه می نشستم، هم خجالت میکشدیم. اطرافیان وقتی حال بدم را می‌دیدند فکر می‌کردند خودم را دارم "لوس می‌کنم".آدم ضعیفی بودم که نمی توانستم حتی بدی حالم را هم به بقیه ثابت کنم، دلم میخواست از آن وضعیت و تنهایی مطلق بیرون بیایم و نمی توانستم. نمیشد، نفس کم می‌آوردم. بقیه هم نه که نخواهند ولی مستاصل و درمانده شده بودند. آدم افسرده فقط خودش ذره ذره فرو نمی‌رود بلکه بقیه را هم با خودش غرق می‌کند.

 همه اینها را آماده کرده بودم که به دکتر بگویم و حواسم به آنهایی هم که میرفتند توی اتاق و برمیگشتند بود. فکر میکردم همینکه بیایند بیرون شفا پیدا کرده اند، نمی دانم چرا. یکی یکی تو می‌رفتند و یک رب بعد بیرون می آمدند، مرسی آقای دکتر لطف کردید، خنده ای تصنعی روی صورتشان بود. ما همگی ذره ای بودیم از خانواده بزرگ افسردگان جهان. بعد نوبت من شد. رفتم تو. دکتر آقایی بود حدودا 40 ساله یا بیشتر، عینکی، دنبال تابلوی اگر استطاعت مالی ندارید رایگان ویزیت می شوید گشتم، خبری نبود. با اشاره دکتر روی صندلی نشستم. یک میز بود که او پشتش نشسته بود و دو تا صندلی اینطرف میز. اتاق خالی خالی بود و زیادی روشن. همینکه نشستم دکتر کمی آمد جلو. کمی نگاهم کرد، روی صندلیش جا به جا شد و عینک را روی صورتش جا به جا کرد یا حتی برداشتش و خیلی مصنوعی گفت چی شده؟ به من بگو. همان موقع گریه ای که تمام راه با خودم آورده بودم را روی صورتم ول کردم. توی این مدت چقدر گریه کرده بود؟ با گریه ام میشد تهران رودخانه دار شود؟ شاید. حتی یکبار نشستم و حساب کردم چندتا سطل تا حالا گریه کرده ام، یک سطل توی مترو، یک سطل توی آشپزخانه، توی حمام، توی دستشویی، زیرپتو، بله گریه ام برای یک رودخانه کافی بود. همزمان که گریه میکردم آقای دکتر معذب شده بود و سرش را انداخته بود پایین. جمله را با این شروع کردم من حالم خیلی بد است. نگفت عیبی ندارد یا نگفت خانوم گریه نکن. گفت برایم تعریف کن. گفتم من نمی توانم از خانه بیرون بروم، نمی توانم هیچ کاری بکنم. از زندگیم گفتم وقتی خواهرم زندان بود، حتی چیزهای بی ربطی گفتم مثل اینکه توی نامه برایش نوشته ام وقتی از زندان بیاید با هم می رویم پیاده روی، می رویم خیابان میرزای شیرازی قدم می زنیم، ولی حالا هرجا میگوید نمی توانم بروم. از اینکه گفتم خواهرم زندان بوده کمی معذب شدم، چون فکر کردم نکند دکتر پیش خودش بگوبد ما خلافکاریم. گفتم از مردم می ترسم از اینکه از خانه بروم بیرون ، مدام به مرگ فکر میکنم، بیشترین تصویری که جلوی چشمم است قبرستان است، باد می آید و یک لایه از خاک های روی قبر را با خودش می‌برد. آقای دکتر گفت برای چی اینطوری شدی؟ برایش توضیح دادم(دلم نمی خواهد اینجا بنویسمش) یک دانه از حرف‌هایی که شاید به همه مریض ها می گوید را از کمد ذهنش درآورد، کمی نگاهم کرد، کمی به نور اتاق نگاه کرد شاید داشت فکر میکرد این اتاق هم یک دست مبل نیاز دارد، یا داشت فکر میکرد مطبش زیادی کوچک است، گفت دنبال چیز بیهوده ای هستی. چیزی هستی که فایده ندارد، باید یک کم همه چیز را آسان بگیری. فکر کنم رویش نشد بگوید الان یک دارویی بهت میدهم که همه چیز به تخمت بشود. نسخه را که بین حرف هایم نوشته بود بهم داد و بعد  اضافه کرد ممکن است خوابت بگیرد و سرگیجه داشته باشی، یک قرص نوشته ام برای روانپریشی، یک قرص هم داده ام که یک کم مسائل برایت بی اهمیت باشد، بعد دستمالی بیرون کشید و داد بهم و اینطوری روضه تمام شد.

پله های مطب را دو تا یکی رفتم پایین، فکر میکردم آن نسخه ای که دستم است معجزه می‌کند، همینکه شروع به خوردن قرص ها کنم از آن وضعیت درمیایم، می توانم بروم بیرون، بروم توی پارک بنشینم، برم توی خیابان قدم بزنم، مثل قبل غذا درست کنم، غذا بخورم(وزنم شده بود 36 کیلو)، مثل بقیه بروم سینما، بروم مهمانی، بخندم بدون اینکه عذاب وجدان این را داشته باشم که چرا خوشحالم.

رفتم توی داروخانه. مادر و دختری جلویم بودند. نسخه را دادم به یکی از آنهایی که پشت کانتر بود. یک کمی نگاهم کرد، یا شاید من دوست داشتم فکر کند که با یک افسرده مواجه است، احساس تنهایی زیادی میکردم. داروها را از اینطرف و آنطرف جمع کرد و دختره وقتی پلاستیک داروها را دید گفت اینم افسرده س، سیتالوپرام داره. به هم لبخندی زدیم و آمدم بیرون. دیگر به طور رسمی وارد خانواده افسرده ها شده بودم.  شب قرص ها را شروع کردم. اولین قرص را که خوردم فکر کردم فردا جور دیگری از خواب بیدار می‌شوم متفاوت از این شش ماه. قرص را خوردم و صبح با همان حال بیدار شدم. خواهرم گفت یک شبه که نمی شود توقع داشت. یک هفته قرص ها را خوردم. با همکارم هم مشورت کردم، گفت یک ماه باید بخوری که قرص ها اثر کند. یک ماه گذشت. گریه ها کم شد، خنده ها برگشت، اخلاقم مثل قبل گه مرغی نبود، تا یکی چیزی میگفت نمیرفتم توی دستشویی و گریه نمیکردم، دیگر موقع خواب به چیزهای بد زیاد فکر نمیکردم. چون موقع خواب آدم به حد کافی وقت پیدا میکند که خودش را بابت روزی که گذشته به قدر کافی به صلابه بکشد و بعد خسته و ناتوان به خواب برود.
 امیدوار شده بودم، غذا درست میکردم حتی دکتر را بابت تجویز به جایش تحسین میکردم و شماره اش را به بقیه هم می‌دادم تا اینکه اولین تاثیر واقعی قرص ها را وقتی فهمیدم که خاله هما مرد. خواهرم از در آمد تو و گفت خاله هما مرده. من روز قبل خاله هما را دیده بودم. خاله هما وقتی بچه بودیم زیاد می‌آمد خانه مان و خوراکی زیاد می‌آورد. خاله هما قشنگ بود و این یکی از دلایل اصلی علاقه بهش بود. لااقل برای من. قرار بود صبح عملش کنند، رفته بودیم بیمارستان و خاله هما مثل همیشه لیچار بارمان کرده بود و گفته بود که من که دیگه می میرم ولی عیبی نداره، حیف اون محبت‌ها. مثل همیشه داشت منت میگذاشت و میگفت می میرد و ما حسرت به دل می مانیم، ولی بیشتر داشت با خودش تعارف میکرد، مطمئن بود نمی میرد وگرنه  سعی میکرد برخلاف همیشه دل اطرافیانش را به دست آورد یا کمی مهربانتر باشد. میخواست حتی در لحظات آخر هم آن چهره باصلابت را که همه را می‌راند حفظ کند. به هرکس چیزی گفت و همه دست از پا درازتر رفتند خانه.

فردایش خواهرم در را باز کرد و گفت که خاله هما مرده، نشست روی کاناپه و گریه کرد و من همانطور نگاهش کردم. ناراحت بودم و دلم میخواست گریه کنم ولی اشکی پایین نمی آمد، جایش را این فکر گرفته بود که همه می میرند این هم یکیش، البته نه به این قسی القلبی. دلم میخواست گریه کنم ولی مجاری اشکم خشک شده بود.  فقط همینها هم نبود. من زندگی ام به قبل و بعد آن قرص ها تبدیل شد. از یک آدم ترسو که نمی توانست حرفش را بزند تبدیل شده بودم به آدمی که همه چیز میگوید و حتی از ناراحت کردن بقیه هم ابایی ندارد چون پس ذهنش بدی حرفها را نمی‌فهمد، فاقد احساس است و ناراحت شدن آدم ها را واگذار کرده به خودشان. حتی انقدر جرات پیدا کرده بودم که یک شب رفتم در خانه همسایه، از تنهایی خسته شده بودم. در زدم. یکی از پسرها در را باز کرد. گفتم عرق می خورید؟ گفت گاهی. گفتم نه عرق می خورید؟ گفت نداریم عرق. گفتم من دارم می خورید؟ کاری که تا قبلش نمیکردم چون از واکنش می‌ترسیدم، از اینکه من یک جور فکر کنم و جور دیگری بشود. از اینکه نشود می ترسیدم.
 بعد از دو ماه، دوره خواب های عمیق فرا رسید. چرت زدن، از هر فرصتی برای خوابیدن استفاده کردن، توی تاکسی و اتوبوس، افتادن سر روی شانه بغلی. بیشتر روز در خواب میگذشت. همه روز تختم جلوی چشمم بود. اگر میشد الان توی تختم باشم چه میشد؟ روزها همینطور می‌آمدند و میرفتند و بیشترش را درخواب بودم، بدون اینکه بفهمم چطوری گذشته. تنها، تاریکی شب نصیبم میشد. خواب که میپرید جایش را غصه پر میکرد. خفیف تر از قبل ولی همچنان قوی. بعد ترس وابستگی به قرص ها آمد سراغم. فکر کردم اگر همه ش همینطوری بگذرد چی؟ اگر همیشه انقدر بی احساس باشم، بیشتر روز را خواب باشم یا این قرص خوردن ها به کبدم مثلا آسیب بزند چی؟ دلم بخواهد گریه کنم و نتوانم چی؟ قرص ها را قطع کردم و دیگر پیش دکتر نرفتم. چندماه گذشت و همه چیز به حالت عادی برگشت. گریه ها برگشتند، بداخلاقی ها و بی حوصلگی ها برگشت، خواب رخت بربست، بی رحمی باقی ماند و ناامیدی که چیز خیلی دوری به نظر میرسید دوباره از راه رسید. 
Read the whole story
paradoxi
23 days ago
reply
دلم نمی خواهد اینجا بنویسمش
khers
27 days ago
reply
Ayda
27 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

طاقچه

2 Comments

با «ب» و «ک» و یکی دو نفر دیگر که نمی‌شناختم‌شان رفته بودیم شمال٬ ویلای خانوادگی «ک». یک ویلای دوطبقه نسبتا قدیمی، از آنها که طبقه‌ی بالایشان ایوان بزرگ مفروش دارد. زمین حیاط ویلا پوشیده از شن و ماسه‌ی نرم بود، پای آدم فرو می‌رفت. رفتیم بالا. خیس عرق شده بودم و می‌خواستم اول از همه بروم حمام. با «ب» از پله‌هایی تاریک رفتیم بالا تا رسیدیم به اتاق‌. آمدم وسایلم را برای حمام بردارم که دیدم مطلقا هیچ‌چیز با خودم نیاورده‌ام. نه لباس اضافه، نه حوله، نه شانه، نه هیچی. ته ساک «ب» یک شلوارک پیدا کردم که حدس زدم اندازه‌ام باشد و برش داشتم. دیدم موهای پایم جوانه زده. گفتم شیو می‌کنم، یادم آمد تیغ هم نیاورده‌ام. مانده بودم چه کار باید بکنم. به ذهنم رسید بروم از فروشگاه‌های نزدیک ویلا لباس و شانه و تیغ بخرم. دیدم کیف پولم را هم نیاورده‌ام. واقعا انگار از یک ناکجا برم داشته بودند و پرتابم کرده بودند توی آن ویلا. هیچ‌چیز همراهم نبود. یواشکی حوله‌ی «ب» را برداشتم و رفتم توی حمام، دیدم یک شانه‌ی قدیمی آنجا توی حمام افتاده. گفتم خوب می‌شورمش و با همان سرم را شانه می‌کنم. کنار در ورودی حمام یک واکر گذاشته بودند. واکر مادر «ک» بود، شش هفت سال است فوت کرده. دلم سوخت که واکر را همانجا نگه داشته. شیر آب را باز کردم، آب یخ بود. برگشتم بیرون. باید وقت تلف می‌کردم تا آب گرم شود. شروع کردم به چرخیدن توی ویلا. به «ب» گفتم ویلا با اینکه قدیمی است، تروتمیز است و معلوم است به حال خودش رها نشده. همه‌چیز به‌وضوح مستعمل بود اما رنگی از نظافت و ترتیب داشت، و با اینکه جایی جدید و ناشناخته بود، از فرش‌هایش بدم نمی‌آمد. بعد رفتم سراغ دید زدن اشیا. کنار پنجره‌ی هال، طاقچه‌مانندی بود که می‌شد رویش نشست. روی طاقچه، دو تا شیء کوچک افتاده بود. یکی‌ش آینه بود، از این آینه‌های دردار کوچک که زن‌ها توی کیف‌شان دارند؛ در ِ آینه، مدل کوچک‌شده‌ی ساعت‌دیواری‌ سفید-طلایی‌ای بود که وقتی  کوچک بودم توی خانه‌ی وکیل‌آباد به دیوار آویزان بود. کنارش یه شی‌ء سه‌لت (Triptych) عجیب افتاده بود. برداشتم و بازش کردم، هر سه‌لت را که باز می‌کردی، از داخل لت وسط، لایه‌ی بعد باز می‌شد و سه لت کوچک دیگر داخل‌اش بود و باز داخل آن، سه لت کوچک‌تر دیگر. پنج‌شش لایه داشت و روی هر لایه، تصاویری از طبقات جهنم کشیده بودند. هر سه لت، یک طبقه از جهنم بود و بازش که می‌کردی می‌رفتی به طبقه‌ی بعد. نقاشی لت آخر، مردی لخت بود که زنجیر به دست‌وپایش بسته بودند و کسی داشت بشکه‌ای از آتش را درون حلق‌اش می‌ریخت. دوباره لایه به لایه بستم‌اش و گذاشتمش سر جایش. بعد دیدم روی میز عسلی کوچک کنار طاقچه، چند تا انگشتر قدیمی افتاده. فکر کردم لابد مال مادر «ک» بوده. شاید هم خواهرش. یکی‌یکی دستم می‌کردم و به «ک» نشان می‌دادم و او می‌گفت چه قشنگ. نگین یکی‌شان شکست و افتاد، به روی خودم نیاوردم و گذاشتم‌شان روی میز و از محل دور شدم. رفتم سراغ حمام. آب گرم شده بود. لباس‌هایم را انداختم گوشه‌ی حمام. زیر دوش بودم که مادر و پدر «ک» وارد حمام شدند. مادرش شبیه آخرین روزها بود، زردرو، و همان موهای خاکستری پریشان. پدرش شروع کرد به توضیح‌دادن که دخترم، دوش اینجاست و آن‌گوشه هم دستشویی است و این هم شامپو و الخ. بعد مادرش رفت سراغ طاقچه‌ی کوچکی توی دیوار حمام و در ِ یک جعبه‌ی عتیقه را باز کرد. اشاره کرد که بیا. گفتم چه جعبه‌ی خوشگلی. دست کرد توی جعبه و گفت شنیدم موسیقی دوست داری، اینجا کلی نوار خوب دارم، هر کدام را خواستی بردار.

بیداری.

Read the whole story
khers
30 days ago
reply
اما تفسير؟
paradoxi
35 days ago
reply
رفتم سراغ دید زدن اشیا. کنار پنجره‌ی هال، طاقچه‌مانندی بود که می‌شد رویش نشست. روی طاقچه، دو تا شیء کوچک افتاده بود. یکی‌ش آینه بود، از این آینه‌های دردار کوچک که زن‌ها توی کیف‌شان دارند؛ در ِ آینه، مدل کوچک‌شده‌ی ساعت‌دیواری‌ سفید-طلایی‌ای بود که وقتی کوچک بودم توی خانه‌ی وکیل‌آباد به دیوار آویزان بود. کنارش یه شی‌ء سه‌لت (Triptych) عجیب افتاده بود. برداشتم و بازش کردم، هر سه‌لت را که باز می‌کردی، از داخل لت وسط، لایه‌ی بعد باز می‌شد و سه لت کوچک دیگر داخل‌اش بود و باز داخل آن، سه لت کوچک‌تر دیگر.
Share this story
Delete

ترسیدن از کلمه به گاهِ پریدن از ارتفاعِ پست

3 Shares


دوراس: برایم سوال شده اگر سینما نبود تو چه‌کار می‌کردی؟

گدار:هیچ. فکر کنم شاید یک یا دو رمانِ بد با انتشارات گالیمار کار می‌کردم و همین، و این‌ها هم احتمالن از طرف ناشر رد می‌شدند. فکر کنم به نتیجه نمی‌رسیدم.



Read the whole story
Meursault
42 days ago
reply
Iran,Tehran
khers
42 days ago
reply
Ayda
42 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

۱۰۳۷

2 Shares

صبح زود بیدار شدم تا زود برسم به آزمایشگاه مشهور “مسعود”. به خیال خودم زرنگی کرده بودم و خوشحال بودم که از امتیاز نزدیکی خانه استفاده کرده‌ام و زودتر از بقیه می‌رسم و فورا نوبت‌ام می‌شود. دکمه‌ی دستگاه‌ نوبت‌دهی دم در آزمایشگاه را که فشار دادم و کاغذ بیرون جهید٬ اول باورم نشد. نوبت ۱۰۳۷. هزار و سی و هفت؟ شوخی میکنی؟ پاهایم از دیدن عدد ۱۰۳۷ شل شده بودند و دلم می‌خواست برگردم خانه٬ ولی می‌دانستم اگر برگردم ماجرا می‌رود تا حداقل شش ماه دیگر. نسخه را که تحویل دادم و پول (پول زیاد) را که سلفیدم٬ رفتم گوشه‌ای برای ایستادن پیدا کردم. پسر٬ واقعا غلغله بود. باورنکردنی. سالنی مالامال از آدم‌های ناشتا که کاغذ به دست در هم می‌لولیدند. آن‌همه آدم٬ کله‌ی صبح پنجشنبه٬ آنجا چه کار داشتند؟ یعنی روزانه این‌همه آدم باید آزمایش بدهند؟ این‌همه آدم لازم است بدانند خون و ادرار و مدفوع‌شان حاوی چه موادی است؟ واقعا باورنکردنی بود. بعدتر که دقت کردم دیدم هر یک نفری که قرار بوده آزمایش بدهد حداقل یک‌نفر دیگر را هم همراه خودش آورده٬ بنابراین مقداری از تعجب‌ام کم شد.  چون ایستاده بودم نمی‌شد کتابم را دربیاورم بخوانم و 3G گوشی هم تبدیل به E شده بود و کاری ازش ساخته نبود. تنها سرگرمی ممکن٬ تماشای آدم‌ها و گوش‌دادن به اسامی بعضا نادری بود که خانم‌های صندوقدار٬ برای سلفیدن٬ با بلندگو صدا می‌زدند. شاپرک. فرمان. قاصد. ام‌لیلی. و از این اسم‌های جدید که بار اول متوجه‌شان نمی‌شوی. دختربچه‌ی ۷-۸ ساله‌ای با مادرش کنارم ایستاده بود٬‌ چادرعربی سرش کرده بودند٬ سرآستین چادرش نگین‌دوزی و تزئینات مشعشع داشت. داشت یکی از بروشورهای آزمایشگاه را می‌خواند. دلم می‌خواست دست بکشم به سرش٬ و طبق معمول از مواجهه با حجاب کودک خونم به جوش آمده بود. کمی آن‌طرف‌تر زوج جوانی ایستاده بودند و لاس می‌زدند. ۹ صبح. دختر ازینها بود که مدام با بازوی طرف ور‌می‌رود تا علاقه و وابستگی‌اش را نشان بدهد. پسر هم خوشش می‌آمد. بعد خانمی با بچه‌ی ۳-۴ ساله‌ی زرزرو-یش وارد شد و توجه بال غربی سالن را برای مدتی به خودش جلب کرد چون داشت ماجرای خودداری بچه از ادرارکردن را تعریف می‌کرد. می‌گفت دو ساعت است بچه را بالا و پایین می‌برد و نازش را می‌کشد ولی بچه حاضر نیست در ظرف ادرار کند.  از آن بچه‌های نحس بود٬ از چشم‌هایش می‌شد خواند. مادر مستاصل و بیچاره بعد از شنیدن توصیه‌های بیهوده‌ی چند نفر٬ بچه را زیر بغل‌اش زد و دور شد. بالاخره بعد از حدود یکساعت و نیم بطالت محض٬ نوبت‌ام شد و شماره‌ی ناامیدکننده‌ام را صدا زدند. رفتم توی باجه خون‌گیری شماره شانزده٬ آستین‌ام را بالا زدم و خانم زیبایی سوزن کلفت را فرو کرد توی دستم و سه شیشه خون کشید. انصافا طول هم داد و بددست هم بود٬ چون حسابی درد گرفت و جایش هم کبود شد. حین خون‌گرفتن مثل ترسوها عرق سرد به بدنم نشست و سرم سبک شد و دلم می‌خواست مثل حیوان‌های روی میز دامپزشکی لگد بزنم و فرار کنم٬ و ناگهان فهمیدم چرا هر کسی که آمده٬ یکی را هم با خودش آورده.

در راه برگشت٬ توی راه‌پله٬ مادر مستاصل را دیدم که بچه را گذاشته بود زمین و داشت با بغض دعوایش می‌کرد. بچه توی شلوارش ادرار کرده بود.

هوای بیرون سرد و تازه بود. پیاده برگشتم خانه و به محض ورود٬ دو لیوان شیر سرد سر کشیدم.

Read the whole story
khers
42 days ago
reply
paradoxi
43 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories