It passes but it doesn't pass away
249 stories
·
82 followers

1 Comment and 2 Shares

مدتی بود میم دچار عوارض عجیب غریبی می‌شد و هفته دوم جولای معلوم شد سرطان داره. چند روز اول گیج بودم و نمی‌دونستم تکلیف من این وسط چیه و اولین راهی که به ذهنم رسید ناپدید شدن بود. فرار بزدلانه و به چاک زدن همیشه برام راحت‌تر از موندن یا خروج شرافت‌مندانه‌ست. احساسات متضاد دیگری هم داشتم٬ مثلا گاهی از ترس قالب تهی می‌کردم و گاهی از دراماتیک بودن ماجرا هیجان زده می‌شدم. یک بخشی از وجودم فرق چندانی بین تجربیات تلخ و شیرین قائل نیست و همین‌که در فضایی ناشناخته قراربگیرم تحریک می‌شه. احساس می‌کنم نوشتن و یادداشت‌های شبانه‌م این بلا رو سرم اوردن و ذهن بیمارم چک لیستی از موقعیت‌هایی که نیاز دارم تجربه کنم تا بتونم بنویسم‌شون تهیه کرده و هربار که به یکیش می‌رسم ارضا می‌شه. 

مشخص نبود سرطان کجاها رو گرفته و در چه مرحله‌ئیه و چندروز بعد فرستادنش تموم بدنش رو اسکن کنه. از اداره رفتم راديولوژي سراغش و بعد از مدت‌ها ديدمش٬ لاغر شده بود و شلوار اسکینی کرمیش که قبلا مثل پوسته‌ی چرمی تنبک قالب تنش بود از باسنش آویزون شده بود. عصبانی بود و نگاهم نمی‌كرد و يك لحظه حس كردم معذبه يا شايد ازين كه بهم خبرداده پشيمون شده. گفت با خواهرش حرف زده و به اون هم گفته كه دوست نداره حالا که مریضه سروکله آدم‌ها پیداشه و براش دلسوزی کنن. خودزنی كردنش فضا رو غيرشفاف و غليظ کرده بود و نمی‌ذاشت احساسات واقعی آدم بياد رو و هنوز هم نمی‌دونم این‌جور وقت‌ها واكنش مناسب چيه. كمي بحث كرديم و توضیح دادم طبیعیه موقع بحران حمایت آدم‌ها ازت بیشتر شه و ميم گريست و عصبانيتش تبديل به قطرات آب شد و از چشمش چكيد بیرون.

خبرها هرروز بدتر و بدتر می‌شدن. اول فقط بدخيمی استخون پاش بود و بعد معلوم شد این سر کوه یخه و منشا سرطان ریه بوده و به ستون فقرات و لگنش هم متاستاز داده. دکترش صريح گفت علاج درین موقعیت معنی نداره و بحث فقط سر کند کردن روند سرطانه. میم وحشت‌زده بود و از مطب دکتر که بیرون اومدیم می‌لرزید. دست و پام رو گم کرده بودم و دهنم چسبناک شده بود و بزاقم عین سریشم کش میومد و به زحمت گفتم «آی ام ساری». انگار این هم مثل بقيه چيزها تقصير منه و سرطان هسته‌ی انگور بوده كه من اشتباهی تف كردم توی ريه میم و حالا درخت شده و خوشه كرده و داره همه جاش رو می‌گيره. تاثیر حرف‌هام روش چند برابر شده بود و مثل اسفنج کلمه‌هایی که از دهنم درمیومد رو جذب می‌کرد و محتاط شده بودم و هر جمله رو بیست بار قبل از به زبون اوردن سبک سنگین می‌کردم و باز هم فایده نداشت و حرف‌های احمقانه و پرت و پلا می‌زدم. رفتيم خونه‌ش و روی كاناپه شيری رنگ نشيمن نشستم و بهش گفتم باز خوبه کبد و کلیه و اندام‌های حیاتیت سالمه و اونم گفت «البته فعلا». کاش لال می‌شدم و اون چندروز اول کمتر حرف می‌زدم. ناآروم بود و عرض اتاق رو لنگان لنگان راه می‌رفت و بعد زنگ زد شام بيارن و برای ياروی پشت تلفن هم تعريف كرد كه سرطان داره. قبلا هم دیدم آدم‌های مستاصلی که خبر هولناکی می‌شنون چطور به هر موجود زنده‌یی چنگ می‌ندازن و توی مترو برای مسافر رندوم بغل‌دستی‌شون از گیرکردن دست بچه‌شون توی چرخ گوشت می‌گن. تا نیمه‌شب راجع به مرگ و زندگی حرف زدیم و تو همون لحظات به نظرم خیلی عمیق و کشف و شهودی میومد و خيلی تحت‌تاثیر قرارگرفتم و به خودم گفتم یادت بمونه‌ها و البته مثل تموم حرف‌های تحت تاثیر الکل فرداش یادم نمیومد. 

همون‌قدر که پروسه‌ی تشخیص کند پیش رفته بود و سه چهار ماه ازین دکتر به اون دکتر می‌رفت و معلوم نبود چشه و فکر می‌کرد از ورزش آسیب دیده حالا یک دفعه دکترها رفته بودند روی دور تند و دو روز بعد براش وقت جراحی گذاشتن. میم طفره می‌رفت و می‌خواست زمان بخره و انگار که قراره ببرندش حبس ابد بابت یک روز دیرتر چونه می‌زد. در ظاهر به غير از پادرد مشكلی نداشت و حتی شاداب و تندرست به نظر می‌رسید و آدم توی انکار می‌موند و باورش نمی‌شد که اصلا نیازی به درمان داره. چندبار چشم‌هام رو گرد کردم و بهش گفتم بابا آخه تو که هیچیت نیست. عقلم به چشممه و فکرمی‌کنم آدم مريض بايد ناله كنه و روی زمين سينه‌خيز بره و رد خون به جا بذاره وگرنه قبول نيست. توی بیمارستان كه منتظر پذیرش نشسته بودیم پیرزن عفريتی درحالی كه کپسول اکسیژنش رو دنبالش روی زمین می‌کشید اومد جلو و همین‌جور که تفش می‌پاشید از قشنگی میم تعریف کرد و كمي هم دستش رو به رون میم ماليد و ازش پرسيد كه چرا اين جاست. بخشي از فرهنگ بيمارستانيه كه مريض‌ها دوره بیفتن فضولی کنن و اوضاع هم ديگه رو بپرسن و شاید هم رقابته و می‌خوان ببینن کی زخم‌وزیلی‌تره و کاپ قهرمانی رو می‌بره. دیدن ویلچرها و تخت‌های بيمارستانی و پیری‌های رو به گور دگرگونم كرده بود و از فضا و کارکنان و مریض‌ها می‌ترسیدم و دوباره به فكر فراركردن افتاده بودم.

بعد از جراحی چندروزی اومد خونه من تا دوران نقاهتش رو بگذرونه. همیشه خودم رو دست بالا می‌گيرم و شیرجه می‌زنم وسط رودخونه و فكرمی‌كنم از پسش برميام ولی در عمل معلوم مي‌شه توهم دارم و برآوردم از توانايی‌هام اشتباهه. تصوری از مريض بدحال نداشتم و فكر می‌كردم عين زكام مختصر و مفيده و برهنه که شد از دیدن جای خنجر جراحيش و ازین‌که چطور با این سرعت عضلاتش تحلیل رفتن خوف كردم. تا صبح بالا می‌اورد و از درد كلافه بود و مدام بابت این که تختم رو اشغال كرده معذرت خواهی می‌کرد و اصرار داشت من برم روی تخت و بذارم اون روی كاناپه بخوابه و بدتر اعصابم رو متشنج می‌كرد. يك‌بار هم نيمه شب اومد بالای سرم و آرام پشتی کاناپه رو تکون داد که اگه بیدارم باهام حرف بزنه و من هم خوابم که به هم بریزه مثل حیوان بی‌شعور می‌شم و بهش توپیدم و بعد که رفت عذاب وجدان با شن‌کش به جونم افتاد و خودم رو تکه پاره کردم. يك وقت‌هایی هم ترس مثل جانوری درنده بهش يورش مي برد و روحیه‌ش افت می‌كرد و هق‌هق می‌گريست و منهدم می‌شدم. از بیرون که آدم‌های سانتیمانتال رو می‌بینم افراطی‌گری عاطفی‌شون به نظرم لوس و قلابی مياد اما خودم که سانتیمانتال می‌شم خيلي واقعيه و دنيا تبدیل به مجموعه‌یی واكنش احساسی كه مثل بخارهای رنگی در فضا شناورن می‌شه و جز اون هيچی وجود نداره.

گاهی ازین‌که خواستم در پروسه بیماریش همراهیش کنم پشیمون می‌شم و حس می‌کنم گیرافتادم و راه پس و پیش ندارم. گاهی هم جری می‌شم و بیهوده به درودیوار می‌زنم و فکرمی‌کنم مسخره‌بازیه و دست منه و اگه کارهای اداریش رو انجام بدم مشکل حل می‌شه. قضيه ترحم نیست و دراصل حیفم میاد دنیای زشت از وجود عزیز و زیباش محروم شه. توی گوگل مقالات بی‌سروته راجع به خواص ضدسرطان هسته‌ی گلابی و رژيم خام‌خواری و نمازدرمانی می‌خونم و توهم دارم كه مسئله رياضيه و بايد يك جوابی داشته باشه. نمی‌دونم شايد هم دارم از موقعيتش استفاده شخصی می‌كنم و می‌خوام با تصوير رنجورش كه به زندگی جوع كرده و پايه‌ی ميز رو چسبيده و نمی‌خواد بره خودم رو ادب كنم. تازه يادم انداخته بابت نفس كشيدن احساس قدرت كنم و هرروز صبح به انعكاس درخشانم توی آينه سلام نظامی‌ بدم.




Read the whole story
paradoxi
36 days ago
reply
بابت یک روز دیرتر چونه می‌زد.
khers
35 days ago
reply
Share this story
Delete

کسی دلتنگ لایک زننده نخواهد شد.

2 Shares
تا قبل اینستاگرام شاید موقعیت مشابه فقط وقتی ایجاد می شد که از جلو خونه ای که روزی خونه تو بوده یا جایی که خونه دوست نزدیکت بوده بگذری و چراغ خونه روشن باشه و پرده ها کنار. بعد ببینی آدمهایی که روزی دوستانت بودن دارن دور یک میز شام باهم شام میخورن. بچه ات داره روی زمین با یکی قطار بازی میکنه. مردی که روزی دوستش داشتی داره صفحه گرامافون رو عوض می کنه. خونه گرمه و آدمها شاد و بعد دستهات رو بذاری کناره صورتت, خم شی و بچسبی به شیشه و زل بزنی و منتظر بشی خودت از آشپزخونه با کاسه سالاد بیای سرمیز و بشینی پیششون و شروع کنی بلند بلند چیزی رو تعریف کردن همون لحظه ناگهان یادت بیافته تو اینور شیشه ای, اینور خیابون…
این موقعیت امکان رخ دادنش برای اجداد طرد شده قبل اینستاگرامی ما خیلی بعید بود و شاید برای همین بود که آدمها انقدر برای “دنیا بدون من” خودشون عزاداری نمیکردن. شاید تنها راه حل ندیدن باشه که وجود ابزارک های دیدن واقعا کار رو سخت کرده. زندگی اینور پنجره کار سختیه و اینکه از خودت توقع داشته باشی “بفهمی” گاهی توقع اضافه است از خودت.
واقعا خوشحالم به زندگی بعد مرگ باوری ندارم چون واقعا دلم می سوخت برای اموات که هرروز مثل ماه های گذشته من بالای میزی پرواز کنن که بازماندگانشون بدون حس کردن جای خالیشون شام میخورن و شاهد زندگی خودشون منهای خودشون باشن. هرچند که نسخه پیچیده شده توسط جهان همینه: فراموش کردن به قصد بقا.
Read the whole story
khers
67 days ago
reply
Ayda
70 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

چرا کیارستمی اینقدر بر می‌انگیزاند

1 Share

این را پاییز ۲۰۱۴ نوشته بودم:

چرا کیارستمی این همه بر می‌انگیزاند؟
پاسخ من این است: چون کیارستمی فرق دارد.  و چون کیارستمی در بیرون از ایران عزیز است.
من در گذشته از کیارستمی نوشته‌ام. دیگر خیال این کار در سر ندارم. به عنوان مترجم ایشان می‌توانم ادعا کنم که اندکی خود ایشان را هم می شناسم. آن‌قدر که کیارستمی در نوشتن خودشان را افشا می‌کنند. پس منظورم شناخت ایشان در زندگی شخصی نیست. شناخت از ایشان به من می‌گوید که ایشان در خانه خود پیامبر نیستند- ضرب‌المثلی این را می‌گوید و از این پیامبر نبودن خوش‌بخت نیستند.   منظور آوردن پیام نیست. یعنی در خانه خود عزیز نیست. آن‌که در خانه خود عزیز نیست به عزیز بودن در یرون از خانه محتاج می‌شود.  و این مسئله خانه است. باید باشد که نیست. بیرون خانه هم معمولا غرب است حداقل صدای غرب به گوش می‌آید که خود این هم مسئله است. و گرنه بزرگ‌ترین کارگردان هند و بزرگ ترین کارگردان ژاپن از کیارستمی قدردانی کرده‌اند و او را عزیز داشته‌اند. اما این‌ها اهمیت نداشته‌اند. پس باید از خود خویش پرسیده شود چرا «کن» مهم است و چرا عزیز بودن نزد غرب مهم است و حساسیت برانگیزچرا اصلا ما نمی‌دانیم در هند چه خبر است و در ژاپن چه خبر است. چرا نگاه ما به غرب است و نگاه ما به پیامبر خانه در غرب.  و چون ما از قدردانی از پیامبر خود در خانه عاجزیم، یوسف عزیز مصر می‌‌شود.  و بعد برادران به او حسادت می‌وزند. بله در غرب فرعون هست و فرعون‌ها هم یا با غرض و یا بی‌غرض هر دو روز یک بار تاجی بر سر عزیز می‌گذراند. البته همان‌طور که ژیژک به درستی می گوید کیارستمی در دام غرب نیافتاده است. خودش را نمی‌گویم. خود آدم خیلی پیچ درپیچ‌تر از آثار خود است. فیلم‌های کیارستمی به دام غرب نیافتاده است. تا زمانی که در ایران فیلم می‌ساخت و به گفته خودش می‌شد هنوز فیلم ساخت. کیارستمی هنوز به زبان فارسی حرف می‌زند.  در بیرون از خانه هم به زبان مادری حرف می‌زند.  و من فکر می‌کنم که کیارستمی در خانه پدری خوش است.
کیارستمی بر می‌انگیزاند چون انقلاب زیرو رویش نکرده است. کیارستمی قبل از انقلاب کیارستمی بوده است و بعد از انقلاب هم همان که قبل از انقلاب. نه جنگ او را در بر گرفته است. نگاه‌اش را می‌گویم، نه بعد از جنگ و نه سال‌های هفتاد و نه بعد از آن. کیارستمی ایران را خانه خود را می‌شناسد و اتفاقا پیامیر خانه خود است.  و از نظر من بیرون از خانه‌اش را خوب نمی‌شناسد. از این رو فکر می‌کنم که فیلم‌های ساخته شده بیرون از خانه‌اش موفق نیستند. چون مواد خام را کیارستمی از خانه به دست می‌آورد منتهی در دیگ و حرارت وآشپزخانه خود می‌پزد. حالا از این‌ها بگذریم. قصدم حرف زدن از او نیست. برگردم به اول، اول حرفم. مسئله این است که تکلیف خانه با سینما روشن نیست.  و تکلیف تماشاگران و اهالی سینما با سینما. این هم باعث نمی‌شود که ایران سینما نداشته باشد، که البته کارگردان دارد تا سینما. فیلم دارد تا سینما. می‌گوییم سینمای کیارستمی. یا سینمای مخمل‌باف. تا به این جا من هر که را دیده‌ام که خواسته پرده کیارستمی را پاره کند- که من همه را ندیده ام و نخوانده‌ام بر پایه شناخت و سلیقه خود از سینما بوده است. ممکن است بگویید که مگر قرار است غیر این باشد؟ پاسخم این خواهد بود که بله. چون در ایران هر کس برداشتی از سینما دارد. ممکن است که بگویید در هر جایی همین است. آنوقت پاسخم این خواهد بود که ایران فرق دارد با جاهای دیگر. چون ایران جایی‌ست خانه‌ای‌ست که قرار بوده سینمای خودش را ابداع کند. همان‌طور که می‌خواسته نقاشی خودش را ابداع کند. ایران جایی‌ست که از یک طرف پرده و تصویر ممنوع باید باشد- در سهمی از جامعه یهودی از این هم فراتر است، و از طرفی دیگر تصوری هالیوودی از سینما  و تصویر دارد. این چیز کوچکی نیست. همه، تقریبا همه از پستان سینمای امریکایی شیر مکیده‌اند اما هنوز در وسعت اندیشه و دین و فلسفه مسئله تصویر را حل نکرده‌اند. یک خانم متفکر فرانسوی که در باره تصویر کار می‌کند و به سینما مسلما اشنا و به سینمای کیارستمی هم، تا به حوزه علمیه هم رفته است. به حوزه علمیه رفته است تا از «حوزه»  تصویر را یپرسد. چون  تصویر در تمام ادیان ایراهیمی مسئله بوده است. مسیحیت به آن پاسخ گفته.  و از آن سینما به وجود آمده.
سینما پدیده‌ای غربی‌ست. این‌جا می‌خواهم بگویم اگر سینمایی ایرانی و اسلامی باشد، نزدیک به سینمای کیارستمی‌ست. هم‌چون که متفکر و شاعری بزرگ و فرانسه زبان و مسلمان از لبنان یک جایی نوشته بود اگر اسلام سینما داشته باشد نزدیک به سینمای دوراس خواهد بود. خلاصه کنم. می‌خواهم بگویم چون شناختی و معرفتی از اسلام و تمدن‌اش- تمدن یعنی تمام آن چمدان کتاب‌ها و متون و همه آن‌چه بر اساس آن ، گرفته از آن،  و به قول کریستیان بوبن  با نسیم و طراوت آمده از آن متون و پیام‌ ساخته شده، نیست، سینمای ایران اسلامی هم نیست.  یا اندیشه اش نیست.
مسئله در ایران اسلامی این است که می‌خواهد در دنیای جدید باشد و دنیای جدید را غرب ساخته است- می‌خواهد فیلم بسازد، جشن‌واره هم داشته باشد، نقاشی کند، شعر بگوید، سیلست‌مدار زن هم داشته باشد زیر چادر- چون نشان و نشانه اوست، ورزش‌کار زن هم داشته باشد، آن‌ها را به مسابقات این دنیا هم بفرستد اما ایرانی اسلامی باشد. رجوع به این برنامه تلویزیونی و خانمان با پوشه و رو پوشه که می‌خواستند اسلام‌شان را به ایرانیت بچسبانند- رنگ سیاه در اسلام مکروه نیست؟
قبل از اینکه کیارستمی را دوست داشته باشیم- فیلم‌هایش را- با خودش چه‌کار داریم که چه گفت با چه نگفت، باید تکلیفمان را با سینما روشن کنیم.  و البته تکلیف‌مان را با فیلم‌سازی که تکلیف‌مان خود‌بخود با فیلم‌ساز هم روشن می‌شود.  هالی‌وود کارخانه رویا سازی بود و تبلیغ رویای امریکایی و نگاه امریکا به جهان. جهان‌بینی امریکایی. آیا می‌خواهیم تبلیغ رویای ایران اسلامی بکنیم که البته معلوم نیست چیست.  و از سینما استفاده ابزار این کار؟ می خواهیم سرگرمی بسازیم؟ مردم را سرگرم کنیم؟ خیلی‌ها را می‌شناسم که از سینما چنین برداشت و توقعی دارند. می‌خواهیم مردم را خام کنیم و رام کنیم و به سوی خودمان بکشانیم؟ یا مثلا می‌خواهیم بدانیم و بفهمیم تصویر با ما چه می‌کند و چه می تواند بکند و چه باید بکند. با اصلا همه این‌ها خودش بازار است- و تکلیف ایران اسلامی با بازار هم روشن نیست،  و هر کس کالایش را عرضه می کند و خریدار می‌آید و خوب کالایی هم که به بازار داخلی راه نداشت خودش را به بازار خارجی می‌فروشد. گل‌شیفته به خارج میرود و خارجی می‌شود. ایشان شاید فکر و یا گمان می‌کند که سینما  و هنر و این‌ها این جا و آن‌جا ندارد و یکی‌ست.  و زن در سینما و جسم و تن زن و مرد در سینما همان باید باشد که غرب تا به حال گفته است. اصلا زن در سینما چه باید باشد؟ تن در سینما چه باید باشد؟ آقای کیارستمی تا در ایران فیلم می‌ساختند زن را جز آن‌طور که  در بیرون از خانه بود  نشان نمی‌داد. زن با چارقد به رخت‌خواب نمی رفت، خاصه اگر زن شهری بود. کیارستمی جاهایی را نشان می داد که بیرونی اندرونی تقریبا شبیه هم بودند و آن تضاد و تناقض شهرهای بزرگ و جامعه شهرهای بزرگ که ایران اسلامی نتوانسته حل‌اش کند- که خود در به وجود آمدنش نقش داشته، و پاسخ اش گوید، نباشد و این از درست‌کاری او می‌آمد. گل‌شیفته به خارج می‌رود چون ایران اسلامی در عین حالی که به او اجازه رویای سینما می‌دهد، راهی پیش پایش نمی‌گذارد. اگر هم کسی راهی جلوی پایش می گذارد که او را تا حدی شاید راضی می‌کند کارگردان است.  این‌جا ایران اسلامی‌ست که شکست خورده.  و در واقع نظام است که گل‌شیفته را به خارج از خود فرستاده است. ایران اسلامی در رویایش شکست خورده است. مسئله و مشکل رویاست و ابزار رویاسازی.  نمی داند که ابزار خود فرهنگ می‌سازد.
در خود شکست خورده است. از خود شکست خورده است. خود را نداسته و نشناخته،  می‌خواسته  مثل دیگری، غرب نباشد. ایران اسلامی توقع زیادی از خودش دارد. حتی به یک فیلم خوب از غرب هم رضایت نمی‌دهد. توقعی که برآورده نمی‌شود. مثلا تصمیم نمی‌گیرد فیلم نسازد، حتی به اسکار و هالی‌وود و امریکا هم می‌خواهد فیلم بفرستد و در مسابقات آن‌ها شرکت کند. فروغ بد بود اعتصامی خوب بود. رمان خوب نیست. رمان خوب خوب است. بی‌آن که قبل از همه این‌ها بداند رمان چیست. چقدر اسلامی‌ست. نه این‌که با فقه مغایر است یا نه. با تفکر و فلسفه و نگاه و جهان بینی اسلامی جور در می‌آید یا نه. که همه این‌ها فرهنگ را ساخته است.  و برعکس.
بله انقلاب اسلامی فرصت اندکی داشته است که به همه این‌ها رسیدگی کند. چون زمان و دوران قبل از انقلابی بوده است و آدم های قبل از انقلاب به زندگی در بعد از انقلاب ادامه داده‌اند. آدم های قبل از  انقلاب در فرهنگی ساخته شده بودند، در فرهنگ سینمایی که از سینمای جهان تغدیه کرده بوده. نظام در این جهان میان این جهان و میان هجوم این جهان به وجود آمده است.  توانش اندک است و توقع‌اش زیاد.
هشدار خطر جدایی دین از فرهنگ را باید جدی بگیرد و خودش را کنار بکشد. چیزها و کارهایی را واگذارد به غیر از خودش. غیر را به خارج نفرستد.  بگذارد راه‌اش را پیدا کند. که حاتمی کیا برای پاره کردن کیارستمی از چماق او کمک نطلبد. 
Read the whole story
khers
68 days ago
reply
Share this story
Delete

Smoking Kills!

1 Comment and 2 Shares
اولین باری که سیگاری روشن کردم و سعی کردم بکشم هفت هشت سالم بود. اون موقع ما پنج نفر بودیم که توی بیست متر جا زندگی می‌کردیم. البته یه حیاط خیلی بزرگ داشتیم. برعکس اقلیم نسبتا سردی که اون منطقه داشت، انگار مردم فضای باز بیرون رو به فضای زیرسقف ترجیح می دادن. ولی اکثر روزای زمستون و پاییز مجبور بودیم زیر سقف باشیم. بابا خیلی سیگاری بود و هست. مامان هیچ وقت سر این موضوع باهاش کنار نیومد. یعنی توی اون سی سالی که من باهاشون زندگی کردم هیچ وقت از این جنگ خسته نشدن و دست برنداشتن. مامان فقط و فقط استدلالش این بود که بچه ها و من نمی خواهیم دود بخوریم. و بابا جوابش این بود که سی سال خونه پدرت دود خوردی چیزیت شد؟ یادم نیست اگر یک زمانی از این جر و بحث بدم می آمده. تا جایی که یادم هست بهش عادت داشتم. جر و بحث های کم تکرارترشان را دوست نداشتم. بدم می آمد. اما این یکی یک روتین بی خطر شده بود. لابد یه جور ابراز خود. اولین باری که تو زندگیم دیدم بابا سیگارشو برداشت برد توی حیاط کشید بالای سی سال داشتم. برای همین تعجبی نداشت که چشمام چهل تا شده بود. نشسته بود پای گل‌های رزش و با ریتم نامجو می‌خوند تو درمیان گل ها چون گل میان خاری و سیگار می کشید. حالا دو نفرن تو یه خونه بزرگ که یه حیاط بزرگ داره. ما توی مهی از دود بزرگ شدیم. اما وقتی توی اون هفت هشت سالگی بابا منو با اون سیگار تا کمر تفی دستگیر کرد، پشت دستمو با سوزن سوراخ سوراخ کرد که دیگه از این غلطا نکنم. یادمه که سر این موضوع با مامان دعواشون شد و من از دعوای اون دوتا بیشتر از تنبیهی که شده بودم غصه خوردم. مامان همیشه به بابا می گفت بچه از رفتارت یاد می‌گیره نه از سخنرانی‌هات. ولی بابا توی تمام اصول تربیتیش مثل کامل رطب خورده‌ای بود که منع رطب می‌کرد. وقتی بزرگ‌تر شده بودم و پرروتر بهش می‌گفتم، خودت چرا می‌کنی؟ می‌گفت تو هم هر وقت چهل سالت شد هر گهی دلت خواست بخور.
بابا هیچ وقت لب به هیچ دود دیگری به جز سیگار نزد. ولی من توی دوران اول دانشجویی هر چیزی رو تجربه کردم. سیگار اون اوایل توی جمع دوستای به خصوصی بود و بیشتر وقتا نبود. بعد یه جایی چشممو باز کردم و دیدم اصن تصوری از نبودن سیگار ندارم. دیشب تا صبح مجبور بودم بیدار بمونم و کار کنم. سیگارم دیروقت تموم شده بود و تا هشت که دکه باز کنه دیوونه شدم. توی شیش هفت ساعتی که گذشت یه لحظه نبود که فکرش از سرم دور بشه. استرس، بی‌تابی، عدم تمرکز. تمام تنم و هستیم می‌خواست که این دود بره تو ریه‌م. بعد، سرگیجه‌ی اولین پک صبح. اولین پک صبح نشئگی داشت. گمون نکنم هیچ کسی تو هیچ بهشتی اون حسی رو داشته باشه که من صبح بعد از پک اول داشتم. اما داستانی که می‌خوام بگم تازه الان شروع می‌شه.
یه جایی چشممو باز کردم و دیدم اصن تصوری از نبودن سیگار ندارم. تا سه سال پیش که یه داستان عشق پیری اتفاق افتاد برام و عشقم از سیگار بدش می‌اومد. شاید فکر کنید اغراق می‌کنم. ولی واقعیته. اون موقع یه روزی یهویی تصمیم گرفتم که دیگه نکشم و توی بیشتر از یک سال و نیم حتی یک بار هوس نکردم سیگار بکشم. هیچ مقاومتی نبود. دلم نمی‌خواست اصلا. هیچ میلی نداشتم. من که قبلش شده وسط امتحان بزنم به چاک و یه سیگار بکشم، حتی وقتی دود همکار (که فقط پسرا حق داشتن بکشن) بهم می‌خورد، با وجود تمام ممنوعیتی که محل کارم داشت هیچ کششی برای زدن حتی یه پک نداشتم. نه هوای سرد، نه هوای بارونی، نه خستگی کار، نه چرت بعد از ظهر، نه شام یا ناهار سنگین، نه کافه رفتن و دوستای سیگاری، نه مستی، هیچ کدوم میلی به کشیدن سیگار توی من ایجاد نکردن. هنوزم برام سواله که چطور چنین چیزی ممکنه؟ حتما آدمای سیگاری می‌دونن چی می‌گم.
عشق ترشح یه سری هورموناست که بیخود و بی‌جهت درباره یه آدم خاص بالا می‌زنه. اون آدم احتمالا از خیلی آدمای محتمل دیگه‌ای که دور و بر هستن چیز بهتری نداره، حتی شاید چیزای خیلی بدتری هم داشته باشه. فقط انتخاب طبیعیه که تعیین می‌کنه اون هورمونا با کی بالا بزنن و هیچ منطق و احساسی هم نمی‌تونه اون هورمونا رو کم کنه. هیچی به جز خود عشق! من هیچ معنای شاعرانه و عرفانی و آسمانی براش ندارم. شاید بقیه داشته باشن و براشون جواب هم بده. ولی تجربه‌ی من میگه که فقط و فقط همینه. با تمام بی سوادیم تو این حوزه بذارید بگم که: ژن. و تنها نظریه‌ای که برای اون بی میلی یک سال و نیمه به سیگار داشتم اینه که من جای اعتیادمو با عشق عوض کرده بودم. شاید جای نیکوتینی رو که قبلش تمام سلول‌هام بهش وابسته بودن با هورمون. شاید جای وابستگی ذهنیم به سیگار رو با وابستگی ذهنیم به یک آدم دیگه. نمی‌دونم. ولی به هر حال بعد از فروکش کردن اون عشق که درد و رنج به خصوصی هم نداشت یه شب مستی یه پک به سیگار کسی که کنار دستم بود زدم و ادامه پیدا کرده تا همین امروز.
صبح وقتی که سیگارو از دکه گرفتم و گذاشتم تو جیبم، یعنی به محض اینکه خیالم راحت شد که هست، شروع کردم یه جور دیگه فکر کنم. به همون چیزایی که مدت زیادیه، هر بار یه سیگارو روشن می‌کنم بهشون فکر می‌کنم: همیشه از خودم می‌پرسم که اولین باری که توی جمعی رسما سیگار کشیدم به دنبال چه معنایی از خودم می‌گشتم و هیچ وقت جوابی به جز این پیدا نمی‌کنم: یه دختر آزاد و مستقل. وقتی هنوز پک اولی به سیگار نزدیم، جذابیت سیگار کشیدن فقط جذابیت پرفورمنسه. بعد از اون پک می‌شه گفت دودش رو دوست دارم و برای همین می‌کشم. یا بهش اعتیاد دارم و نمی تونم نکشم. ولی قبل از پک اول فقط ژسته. چند وقت پیش اتفاقی یه مطلبی توی فیسبوک دیدم که یادم نیست از کی بود. اما موضوعشو سرچ کردم و یه لینکی درباره‌ش پیدا کردم. مختصر می‌کنم.
داستان اینه که شرکت‌های دخانیات آمریکا برای گسترش بازارشون از یه آدمی به اسم برنیز کمک می‌خوان که بتونن مشتریان زن رو ترغیب به سیگار کشیدن بکنن. برنیز دستی به روانشناسی داشته و پدر روابط عمومی جدید شناخته می‌شه. توی دهه بیست توی آمریکا سیگار کشیدن زن‌ها یه تابو بود. زن‌های کمی سیگار می‌کشیدن و توی خیابون هم سیگار کشیدن برای زن‌ها ممنوع بود. اما موج فمینیسم و برابری خواهی جدید بین زن‌های شیک پوش و جوون طرفدارهای زیادی داشت. به این ترتیب این آقای برنیز سیگار رو تبدیل می‌کنه به «مشعل آزادی» و از زن‌ها می‌خواد که برای نشون دادن اینکه با مردها برابرن در فضای عمومی سیگار بکشن. بهشون سیگار کشیدن ِ بااتیکت رو یاد میدن و در روز عید پاک زن‌های امروزی ترقی‌خواه سیگار به دست رو به خیابون می‌فرستن. به این عکس نگاه می‌کنم که چقدر مسخره است. فکر می کنم که چطوری هویتی که توی اون سن و سال، تصور می‌کردم مستقل و آزادانه شکلش می‌دم یه هویت کاملا وابسته، فرودست، و کالایی بود. وابسته از این جهت که دلیلی به جز منع اجتماعی که نمی‌خواستمش و پذیرش در اجتماعی که می‌خواستمش برام وجود نداشت. فرودست به این دلیل که فقط سیگار نکشیدن نبود که سیستم داشت به من تحمیلش می کرد، سیگار کشیدن هم کاری بود که سیستم داشت به من تحمیلش می کرد. و کالایی که خواست‌های انسانیش تبدیل به بازار صاحب ثروت می‌شن. بازاری که نه تنها جایی برای ایده نمی‌ذاره بلکه مستقیما بدن رو نشانه می‌ره. و کالایی...
اما سیگاری شدن اینطور در سطح پرفورمنس باقی نمی مونه. بعد از مدتی تبدیل به یه تجربه درونی میشه. در غالب مواردی که یه آدم سیگاری سیگار می‌کشه، به نوعی لحظات درد و رنجشو تسکین میده. سیگار اغلب همراه لحظات تنهایی و بی‌کسی آدم سیگاری می شه. پیرمرد یهویی خودشو تنها می بینه، با تصویری که نمی دونم کیه، که در میان گل ها چون گل میان خاره، و یه سیگار. همراه انزوا، تبعید، بهتر بگم خودتبعیدی، خودطردی. تنها چیزی که میشه با اطمینان گفت که مطلقا برای آدم سیگاری محلی از اعراب نداره اینه که دیگران چه تصوری ازش دارن. توی اغلب سیگار کشیدن‌های آدم سیگاری، اصلا دیگرانی وجود ندارن. دلم می‌خواد بدن سالمی داشته باشم، تمرینای شبه نظامی ببینم. تو کوه و کتل زندگی کنم. لذتایی ببرم که آدمو روبراه می‌کنن. اگه روبراه نباشم هیچ وقت نمی‌تونم خونه‌ای تو مراکش داشته باشم. هیچ وقت نمی‌تونم هیچی داشته باشم.
دیگه اوایل قرن بیستم نیست. روزگار بدن های امیدوار تموم شده. روزگار خشم و هیاهو تموم شده. روزگار بدن های مایوس، بدن های متنفر، بدن های سرد، بدن های تنهاست. روزگار بدن های تکه تکه، بدن های سوخته، در تلوزیون. روزگاری که دیگه همه می دونن که کاری از دست کسی برنمیاد. روزگاری که حالا روی پاکتای سیگار نوشته سیگار کشیدن، می کشد. روزگار انتقام شخصی از بدن خود.
Read the whole story
Ayda
97 days ago
reply
دیگه اوایل قرن بیستم نیست. روزگار بدن های امیدوار تموم شده. روزگار خشم و هیاهو تموم شده. روزگار بدن های مایوس، بدن های متنفر، بدن های سرد، بدن های تنهاست. روزگار بدن های تکه تکه، بدن های سوخته، در تلوزیون. روزگاری که دیگه همه می دونن که کاری از دست کسی برنمیاد. روزگاری که روی پاکتای سیگار نوشته سیگار کشیدن، می کشد. روزگار انتقام شخصی از بدن خود.
Tehran, Iran
khers
90 days ago
reply
Share this story
Delete

#درانتظارقطاربعدی

2 Shares

تا داد نزده بود bitch تو فکر میکنی کی هستی, فکر میکنی از من بهتری؟ متوجه حضورش نشده بودم. داد که زد اول فکر نکردم مخاطب کلمه سلیطه منم ولی اون برای اینکه مطمئن بشم سلیطه کیه در فریاد بعدیش مشخصا به جزییاتی اشاره کرده که مطمئن شدم روی سخنش با منه.

آره، تو سلیطه با اون کت شلوار تنگ سورمه ای و اون کفشای سلیطه‌گی نوک تیزت و کیف آنچنانیت و عینک بشقابی پرادای آشغالت. تو فکر میکنی کی هستی؟

حقیقت این بود که من ابدا فکر نمیکردم کسی هستم چون نیستم. هستم. من یک کارمند بودم که صبح دوشنبه را با جلسه کشدار در سایتی خارج از شرکت شروع کرده بود و مجبور شده بود کت شلوار آستردار و گرم و نامناسب برای تابستان مخصوص جلساتش رو تن کنه و بعد از جلسه برگشته بود سرکار و همه روز با ده انگشت کوبیده بود روی کیبرد و الان در راه برگشت عینک زده بود که چشمهای از خشم و استیصال گریه‌ کرده‌ امروزش رو از آدمها پنهان کنه و حتی شاید اگر صندلی برای نشستن پیدا کرد پشت تاریکی شیشه‌های بشقابیش و در امان از نور مهتابی قطار چرت کوتاهی بزنه. چرت بزنه تا وقتی رسید خونه انقدر جون داشته باشه که ابتدا اول بره گوشت چرخ کرده‌ای که تو کیف آنچنانیش بود را بگذاره یخچال، رو بذاره یخچال، اون کفشهای نوک تیز را رو با کفش ورزشی عوض کنه، تنها کت شلوارش را رو آویزون کنه که برای جلسه بعدی چروک نشه و بدود دنبال پسرش تا مدرسه. ده دقیقه به شش برسه و خوشحال باشه که بابت تاخیر جریمه نشده، کوله چرب و نوچ پسرش را بندازه روی رو بندازه رو دوشش و دوتایی با هم برگردن خونه و پسرش همه راه در مورد ماشینها و ساخت و ساز و کفش‌دوزک ماشینهای گذری نظر بده و خودش بین جوابهای سرسری به سوالهایی که دیگه بعد از چندسال مادری دستش اومده سوال‌کننده‌شون سوال‌کننده‌اشون برای هیچکدومشون جواب نمی‌خواد، به جراحت پای مادرش در ایران فکر کنه، به شام شب، به خشمش، به شام شب، خشمش، جزوه‌ای که برای کار جدید باید بخونه، به ساعتی که قیمت برق نصف می‌شه و می‌تونه لباس بشوره،به پول،به پول، این هزارپاهای دوسر عوضی که معلوم نیست از کدوم گوری دارن میان و …

نمی‌خواستم زن را نگاه کنم. می‌دونستم با اولین نگاه دوباره شروع خواهد کرد  می‌کنه سرم فریاد زدن ولی انگار نگاه نکردنم بیشتر خشمگینش کرد. حس کرد نفرتش رو نادیده گرفتم و انقدر یک سره مملو از نفرت بود که انگار خودش را نادیده گرفته بودم. گرفتم. اینبار فریاد می‌زد. کسی کاری نمیکرد، حتی نگاهش نمی‌کردند انگار صدای زن مثل یک نخ فقط متصل بود بود متصل به گوش من و برای باقی قطار کوپه‌ای بود مثل هر روز که گاهی سکوتش با صدای بلندگویی که هرروز که گاهی بلندگویی اسم ایستگاه بعدی یا دلیل تاخیر را اعلام می‌کند می‌شکست. #صرفاهمین و صرفا همین.

هرکسی خودش رو مشغول نشان می‌داد. نه من را نگاه می‌کردند نه زن را و انقدر در این تظاهرکاری موفق بودند که شک برم داشته بود نکند فریادهای زن ساخته و پرداخته تخیل من است. این تظاهر به ندیدن، زل زدن به جهت دیگر، پاورچین از کنار جنازه رد شدن، خصلت خیلی آدمهاست حتی خودم. رو برمی‌گرداندم از ترکیب ظالم و مظلوم، از صحنه شکار و طعمه و فرار می‌کنم از موضع‌گیری در برابر بی‌عدالتی‌های خُرد خرد و در سطح غیربین‌المللی. مادامیکه که هردوطرف بالغ باشن و شاهد خونریزی هم نباشیم خیلی از ماها سربرمی‌گردونیم، به هدفون پناه می‌بریم، از گروه‌های فیس‌بوکی خارج می‌شیم، با انگشتهای بالا گرفته از ترس تاییدات سرانگشتی در سکوت عبور می‌کنیم و با انگشتهای بالا گرفته از ترس تایید سرانگشتی کنار می‌خزیم و می‌گذاریم یکی اون یکی رو بدره یا یک عده یکی رو بدرن چون دریدن از نظر ما صرفا مفهموم فیزیکی داره و کسی از سلیطه و جنده خطاب شدن وسط مترو و نامه و جمع نمرده پس چرا کاری کنیم یا موضعی بگیریم که به خود ما هم بگن سلیطه یا دچار خطر بشیم یا مهمونی دعوت نشیم. برای نشیم.برای همین کاملا درک می‌کردم چرا هرکسی خودش را خیلی عمیق مشغول به کار عبثی رو مشغول به کاری نشان می‌داد، خودم معمولا یکی از آنهایی بودم که مثلا دارند با دقت نوشته روی دیوار قطار را می‌خوانند “برای نشستن روی این صندلی زنان باردار، معلولین و سالمندان در اولویت هستند.” #هزاربارخوانده‌شودتاغائله‌خوابیده‌شود #هزاربار
زن عصبی‌تر شد و کمی نامفهموم حرف می‌زد، مثل کسی که خیلی مست یا روی مخدر باشد. اینبار نگاهش کردم، ناخودآگاه خواستم ببینم کسی که انقدر از من متنفر است چه شکلیست. مثل باقی متنفرهایم معمولی بود. کاپشن و شلوار ورزشی آبی کمرنگ مخملی تنش بود و کلاه کاپشن را در این هوای چهل درجه روی سرش کشیده بود. زن بسیار قد بلندی بود و کفش هم به پا نداشت. هیچی به پا نداشت، پا برهنه بود. کیفش که بین پاهای برهنه‌اش روی زمین بود اگر اصل بود گرانقیمت بود و خودش با این قد و بالا می‌توانست یک مانکن باشد. کم کم دیگر متوجه حرفهایش نمی‌شدم، فحشها ول می‌شدند در قطار و من نگاهم را می‌دزدیدم . او گاهی ساکت می‌شد تا صدای روبات طوری در بلندگو قطار معذرت می‌خواست که امروز قطارها کندتر حرکت می‌کنند ساکت شود. کارمندانی مسافری که مثل من هرروز سوار مترو می‌شوند می‌دانستند مترو بیش از لر یک ماه است که کند‌تر از معمول حرکت می‌کند و الان حتی  این احتمال وجود دارد که معمولش شده باشد همین سرعت ارابه‌ای و این دیگر معذرت خواهی ندارد.

بالاخره قطار به یک ایستگاه رسید. دو ایستگاه قبل‌تر از ایستگاه خانه ولی پیاده شدم. بقول مادرم از تو می‌لرزیدم. حس می‌کردم معده‌ام می‌خورد به ریه‌ام که احتمالا از نظر آناتومی حس غلطی است. پابرهنه بودن زن برایم یک تهدید بود و با اینکه خوب حفظ ظاهر کرده بودم ولی تمام مدت حس کرده بودم اگر اراده کند به سمتم خیز خواهد برداشت و انقدر سر سلیطه‌ام سرم را به شیشه خواهد کوبید که بمیرم. می‌دانستم تاحالا این اتفاق نیافتده ولی انقدر ایمانم را به اجتماعات انسانی از دست داده‌ام که فکر کردم اگر این اتفاق هم بیافتد، حتی اگر برای اولین بار در تاریخ متروِ کند‌تر‌ازمعمولِ تورنتو زنی تصمیم بگیرد سر زنی دیگر را انقدر به شیشه بکوبد که زن بمیرد باز عده‌ای با شعار “ببین خودت چیکار کردی”، “لابد بد نگاهش کردی”، “لابد تو اول عصبیش کردی”،”خوب قبول کن حضور یک زن کفش‌دار ممکنه باعث خشم یک زن بی‌کفش بشه” ، “روابط زنانه همینه دیگه” در سکوت خرد شدن و متلاشی شدن کله من را نگاه کنند و در همین حین حتی ممکن است یک مرحله در کندی‌کراش بالاتر هم بروند. #براوو

بجای نورت‌یورک، یورک‌میلز پیاده شدم چون همین یک چیز را خوب یاد گرفته ام “کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من” یا بعبارت دیگر “خودت به داد خودت برس چون به باقی چه؟”  و خب همیشه حداکثر پنج دقیقه بعد، بعد؛ قطار بعدی می‌آید و به تقریب خیلی خوبی این احتمال وجود دارد در آن زنی شما را سلیطه خطاب نخواهد کرد  نکند و شما هم می‌توانید  بتوانید در کندی‌کراش یک مرحله بالاتر بروید و صد البته این احتمال هم هست اینبار درهای قطار باز شود و یکی با مسلسل شما را به رگبار ببندد و فردا در صدر اخبار سی.بی.سی بنویسند “زنی که لابد اجلش رسیده بود دو ایستگاه زودتر پیاده شد تا در یورک میلز آبکش شود” #آری‌رسم‌روزگار‌چنین‌است

Read the whole story
khers
90 days ago
reply
Ayda
97 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

آری به خواب جهان می‌توان گرفت

1 Comment and 2 Shares

سر ظهر علی پروین رو توی آبدارخونه‌ی اداره دیدم. شلوار کتان کرمی و پیرهن سفید با چهارخانه‌های محو آبی یخی پوشیده بود و توی مایکروفر نهارش رو گرم می‌کرد. از کارمندهای واحد مالیه و تو این مدت دو سه بار بیشتر ندیدمش. این پا و اون پا کردم و بیخود چندبار شیر آب رو بازکردم و بستم تا غذاش رو از مایکروفر دربیاره و ببینم راسته می‌گن هرروز چلوکباب کوبیده می‌خوره یا نه. شایعه بود و توی بشقابش یک برش درشت سینه بوقلمون با دورچین سیب‌زمینی تنوری و ترشی کلم داشت.

برگشتم پشت میزم و یکی دو ایمیل جواب دادم و دیگه کاری برای انجام نداشتم و از پنجره خیره شدم به بیرون. آسمان آفتابی و درخشان و خیابون مملو از جمعیت بود و مردم دسته دسته توی پیاده‌روی عریض برادوی راه می‌رفتن و تاکسی‌های زرد در عبوربودن و این بالا پشت شیشه‌های دوجداره جوری سکوت مطلق بود انگار ناشنوام و وسط ازدحام و همهمه چیزی جز زنگ گوش خودم رو نمی‌شنوم. لفاف بیسکوییت شوری که توی کشوم داشتم رو باز کردم و عمیق گاززدم و خوشمزه بود و پوستش رو توی دستم مچاله کردم و به سمت سطل زیر پام نشونه گرفتم و قبل از پرتاب نگاه کردم و دیدم سطلم نیست. چون هفته‌یی دو سه روز این‌جا نیستم همکارها سطل و گاهی صندلیم رو می‌دزدن و کم و کسری که دارن از وسایل من تامین می‌کنن. به منشی گفتم سطلم رو دزدیدن و رفت از انبار برام یک سطل نو اورد و اسمم رو با ماژیک روش نوشت و مثل کاپ قهرمانی برد بالای سرش و گفت دیگه کسی نمی‌تونه بدزددش. خیلی ناراحت شدم و نزدیک بود یک چک بخوابونم زیر گوشش. همیشه برای اسمم آرزوهای بزرگی داشتم و از تو چه پنهون هنوز هم دارم و نمی‌دونم، بهم برخورد. کمی ایستاد بالای سرم و حرف زد و دختر خوش مشربی هم هست و مهلت نمی‌داد من جمله رو ببندم و از وسطش داخل می‌شد و ادامه کار رو دست می‌گرفت. بین همکارها رابطه‌م با منشی و پیک از همه بهتره و البته بابام هم همین‌طوره و با پیک موتوری تهیه غذای سر کوچه‌مون خیلی دوست بود و هر وقت جوجه کباب می‌اورد بابام لباس پلوخوری می‌پوشید و می‌رفت دم در با هم دست و روبوسی می‌کردن و راجع به جوجه حرف می‌زدن و بابام می‌گفت هیچکی مثل شما نمی‌شه و الحق استادین و یارو می‌گفت بنده‌نوازی می‌فرمایین مهندس و بعد بابام براش حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت می‌خوند و یک بسته اسکناس نو رو مثل شاباش دور سرش می‌چرخوند و می‌ذاشت جیب طرف و یارو می‌گفت به خدا نمی‌گیرم و قابل شما رو نداره و مهمون کلبه خرابه‌ی ما باشید و با هم گلاویز می‌شدن و تقابل اشک‌ها و لبخندها می‌شد و هم رو در آغوش می‌فشردن و دیگه بابام پشت سرش یک کاسه آب می‌ریخت و بدرقه‎ش می‌کرد. البته بابام سنش که بالارفته خیلی پرحرف شده و در واقع از هر فرصتی برای حرف زدن با مردم استفاده می‌کنه و تو مهمونی‌ها اون قدر خاطره تعریف می‌کنه که کبود می‌شه و مامانم بهش چشم و ابرو میاد و البته حالا خود مامانم هم ازین سروزبونی‌هاست و همچین کم‌صحبت نیست و دیگه ببین چه خبره که این به اون می‌گه کمتر حرف بزن.

من مثل مامان بابام یک‌سره نیستم و نمودارم سینوسیه و یا خیلی ساکتم و مردم فکر می‌کنن لالم و زبونم رو عقرب گزیده یا اون‌قدر حرف می‌زنم که مستمعین کف می‌کنن پرپر می‌شن می‌ریزن دور مجلس و البته بعد از مهاجرت چون تنهاتر و منزوی‌تر شدم و کمتر آدمیزاد می‌بینم سیاه و سفیدیم شدیدتر شده و بعضی وقت‌ها اصلا دهنم باز نمی‌شه و فقط با اشاره سر و دست برگزار می‌کنم و بعضی وقت‌ها برعکس از صبح که از تخت خواب پیاده می‌شم دهنم بازه و تو خیابون با سنجاب‌ها و کفترها حرف می‌زنم و می‌رم و تا شب که بر می‌گردم خونه به زور در دهنم رو می‌بندم و مهر و موم می‌کنم می‌خوابم.

از اداره که اومدم بیرون رفتم سوپرمارکت برای خریدهای یخچالی. برای شام می‌خواستم لوبیاپلو بپزم و لابه‌لای قفسه ها دنبال رب گوجه فرنگی می‌گشتم و همه کنسروی بودن و منم تو خونه دربازکن ندارم و تو هم که برام نمی‌خری. محصولات دیگه مثل لوبیا و نخود و ذرت با در آسان بازشو موجود بود ولی نمی‌دونم چرا حیف‌شون اومده این آپشن رو روی قوطی رب هم بذارن. دیگه گفتم دربازکن بخرم و لوازم خانگی‌شون رو نگاه کردم و فقط ازین دربازکن چرخ‌دنده یی‌ها که شبیه ابزار شکنجه قرون وسطاست داشتن. روش استفاده این چرخ دنده یی‌ها رو بلدنیستم و چیزهای ناشناخته هم وحشت‌زده‌م می‌کنن. حالا این که خوبه یک بار دم پله برقی مترو زن جلوییم از سوار پله شدن می‌ترسید و دستش رو گذاشته بود روی جان پناه و نوک پاش رو میورد به سمت پله و انگار که اره برقی دیده باشه استرسی می‌شد و نمی تونست فرودش بیاره.

خریدهام دو کیسه بزرگ و سنگین شد و از فکر این‌که بخوام تا ایستگاه مترو حملش کنم گریه‌م گرفت. مخصوصا این اواخر گاهی توی اداره دست درد می‌گیرم و احتمالا حمالی برام منع پزشکی داشته باشه. دیدم پیری‌ها ازین چرخ دستی‌های توری مرغی دارن و خریدهاشون رو می‌ندازن توش و می‌برن ولی من از تصور خودم با فرغونی از جنس که دنبالم می‌کشم ناراحت می‌شم و ترجیح می‌دم ایستاده بمیرم. البته می‌شد از فروشگاه بغل خونه خریدکنم که دیگه بارکشی نداشته باشم ولی این یکی فروشگاهه رو دوست دارم و خوشم میاد بیام این‌جا. این‌ها با موزیک دهه هشتادی و دکور مزرعه و صندوق‌های اکسپوز میوه و چوب‌های رنگ سرخود به مشتری حس خرید از بازارهای روستایی رو می‌دن و خوب انسان شهرنشین هم از فروشگاه‌های غول پیکر متحدالشکل زنجیره‌یی خسته شده و عقده‌ی فضاهای صمیمی خودمونی گرفته و سیستم هم یک سری فروشگاه‌های دیگه با کلیدواژه‌های ارگنیک، خانگی و محلی انبوه‌سازی کرده که احساس میوه چیدن از درختان باغ آقا جو‌ن‌مون رو بهمون بده. اتفاقا یک کیلو زردآلو خریدم که عینهو زردآلوهای باغ آقاجون خدابیامرزم تو زادگاهمون ریز و طلایی و شیرین بود و خاطره تلخ زردآلوهای کال و درشت و بی مزه‌ی بازاری رو شست برد.

چندقدم که رفتم یادم اومد دیگه فقیر نیستم و می‌تونم سوار تاکسی شم. با این‌که ماه ها از ثبات اقتصادیم گذشته هنوز ذهنم روش‌های فقیرانه بهم پیشنهاد میده و دائم یادم می‌ره که منم می‌تونم لباسم رو بدم خشک‌شویی و سوار تاکسی شم و حوله‌ی روبدوشامبري روبدوشمابری بخرم. بعد اشتباهی عوض تاکسی رفتم سمت ماشین پلیسی که کنار خیابون پارک بود. این اتفاق که سوار ماشین اشتباهی بشم به دفعات تو زندگیم افتاده و اولین بارش در یازده سالگی و خرید آجیل شب عید بود که عوض رنوی کرمی بابام سوار رنوی سبز سدری یکی از شهروندان شدم و یارو از پشت رل حیرت‌زده برگشته بود و صندلی عقب رو نگاه می‌کرد و مامانم اومد درو بازکرد کشیدم بیرون.

دستم رو انداختم زیر دستگیره ماشین پلیس و هرچی وررفتم قفل بود و بازنشد و البته دیدم که پشت پنجره رو به حالت قفس میله‌کشی کردن ولی خوب همه این جزئیات بعدا یاد آدم میاد و تو اون لحظه موتور مغز به سمت هدف شتاب گرفته و چیزی جلودارت نیست. با پشت دست تقه‌یی زدم به شیشه و علامت دادم که در رو باز کن. پلیسه پیاده شد و من چند قدم عقب عقب رفتم و تازه چراغ گردون آبی و قرمز روی سقف رو دیدم و دچار حمله خنده عصبی شدم و با کف دست می‌زدم روی رونم و ریسه می‌رفتم. پلیسه گفت حالا اشکالی نداره و آروم باش ولی خوب کمی هم مشکوک شده بود و باهام محکم و پرقدرت و طولانی دست داد و در حالی که توی چشمم خیره شده بود اسمم رو پرسید. تو دانشکده افسری این تکنیک‌ها رو برای تحت سلطه روانی قراردادن مخاطب یادشون می‌دن و البته الان دیگه تو کتاب‌های راز موفقیت و کلید کامیابی و شیر جنگل باشیم همه این نکات رو ذکرکردن و در تیتراژ میلیونی جلوی دانشگاه تهران می‌فروشن.

سوار تاکسی بعد شدم و کمی جلوتر پشت ترافیک یکی سر راننده‌م داد زد و بهش فحش نژادپرستانه داد و من به رانندهه گفتم ناراحت نشیا و البته جوابم رو نداد و انشالله که کر و لال بوده. رسیدم خونه و شام پختم و چمدونم رو بستم و دوش گرفتم و صورتم رو صابون مالیدم و ریش و سبیلم رو تراشیدم و ناخون‌هام رو گرفتم. ناخون‌هام خیلی رشد می‌کنن و هر شب می‌گیرم‌شون و صبح که بیدار می‌شم باز دراومدن و دو شاخه شدن و از هر شاخک سه تا ناخون جدید درومده و دستم شبیه بوته‌ی خار ازم آویزونه و دنبالم روی زمین کشیده می‌شه و صدای پنجه روی یونولیت می‌ده.


Read the whole story
paradoxi
98 days ago
reply
مثل مامان بابام یک‌سره نیستم و نمودارم سینوسیه و یا خیلی ساکتم و مردم فکر می‌کنن لالم و زبونم رو عقرب گزیده یا اون‌قدر حرف می‌زنم که مستمعین کف می‌کنن پرپر می‌شن می‌ریزن دور مجلس و البته بعد از مهاجرت چون تنهاتر و منزوی‌تر شدم و کمتر آدمیزاد می‌بینم سیاه و سفیدیم شدیدتر شده و بعضی وقت‌ها اصلا دهنم باز نمی‌شه و فقط با اشاره سر و دست برگزار می‌کنم و بعضی وقت‌ها برعکس از صبح که از تخت خواب پیاده می‌شم دهنم بازه و تو خیابون با سنجاب‌ها و کفترها حرف می‌زنم و می‌رم و تا شب که بر می‌گردم خونه به زور در دهنم رو می‌بندم و مهر و موم می‌کنم می‌خوابم
khers
90 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories