It passes but it doesn't pass away
263 stories
·
84 followers

ساعت‌های آرامی هستند. کار زیادی نمی‌کنم. منصف اگر باشم از مثلن زمان یکسان در سال...

2 Shares
ساعت‌های آرامی هستند. کار زیادی نمی‌کنم. منصف اگر باشم از مثلن زمان یکسان در سال گذشته بسیار کمتر کار می‌کنم این روزها. خصوصن که باز آن پیک کار کردن برای دولت فخیمه‌ رسیده‌ و من هم طلایه‌دار برگزاری ِ پروژه‌های اداره‌ی مالیه‌ای هستم که تا خانه‌ام هشت دقیقه پیاده‌روی است فقط. ساعت نه و نیم کار را شروع می‌کنم و یازده و چهل و پنج دقیقه بلند می‌شوم و بادقت از پشتْ صندلی را هول می‌دهم تا جایی که دسته‌هایش زیر میز قرار بگیرد . کارت ورود و خروج به ساختمانی که تقریبن دو سال پیش در بدو شروع کارم برای این اداره به‌م داده‌اند را توی جیبم جاساز می‌کنم و وقتی با لبخند از کنار کارمندان خوشبخت عبور می‌کنم توی سرم تصمیم می‌گیرم که نهار را غذای مالایی بخورم مثلن یا نودل چینی. این روزها باران می‌بارد. باران خوبی هم می‌بارد. این‌جای دنیا همیشه هوا دم دارد. وقتی باران می‌بارد،‌ حینش، این دم می‌زند توی ذوق آدم، بعد ولی اگر باران کمی ادامه پیداکند شرجی فروکش می‌کند و یک چیز ملس ِ ملایمی می‌ماند ازش. به همین دلیل است که اگر خواستید بروید جنوب‌ شرق آسیا را ببینید، خصوصن سنگاپور و مالزی ِ غربی را، همین حوالی نوامبر و دسامبر بروید. قبلش و بعدش دقیقن مصداق اصطلاح ِ ککه‌پزان ِ اصفهانی‌‌هاست بلانسبت.

غذا را تیکِوی می‌کنم و زیر باران قدم می‌زنم تا خانه. کلید توی کفش ِ اول از سمت چپ ِ طبقه‌ی بالایی جاکفشی‌ست. این‌جا امن‌ترین نقطه‌ی دنیاست. کلید را روی در هم بگذاری و بروی کسی داخل خانه نمی‌شود. البته که امنیت ِ زورچپان است طبعن. عین همان کمربند بستن یا تازگی‌ها از بین خطوط رانندگی‌کردن خودمان. این دومی را خیلی مطمئن نیستم البته. خودم ندیده‌ام، صرفن شنیده‌ام. ان‌شالله که درست باشد. بساط غذا را روی میز گرد ژاپنی ِ‌ وسط هال پهن می‌کنم. سه‌چهار تا سریال را با هم می‌بینم این‌ روزها. یکیشان را باز می‌کنم و تا غذا تمام شود نیمی از یک قسمتش تمام می‌شود. غذا که تمام می‌شود تلویزیون را خاموش می‌کنم. چند دقیقه‌ای را توی بالکن می‌گذرانم. دیدن آدم‌هایی که از ترس ریختنِ چند قطره آب روی سرشان عرض و طول خیابان را می‌دوند هیچ‌وقت خالی از لطف نیست. فکر هم می‌کنم. این روزها فقط به یک چیز فکر می‌کنم. به همان یک‌ چیز فکر می‌کنم و بعد که قدر خوبی رویش تمرکز کردم و اعصاب و روانم را با حدس زدن ِ ندانسته‌ها به خوبی ساییدم نگاهی به ساعتم می‌اندازم. اگر حدود یک باشد برمی‌گردم تو و آماده می‌شوم برای برگشتن به محل ِ کار. اگر نه کمی بیشتر آن تک‌موضوع ِ مذکور را مداقه می‌کنم حولش.

سنگاپوری‌ها یک چیزی دارند به اسم کُپی. همان کافی است. اما خب خیلی محلی‌ست. عمومن اِکسْپَت‌ها دوستش ندارند. البته  که دلایل زیادی برای دوست‌داشته‌شدن دارد اما ماها عمومن آدم‌های بی‌شعور و بدسلیقه‌ای هستیم. یک قشنگی‌هایی را صرفن به دلیل لوکال بودن، لوکال‌بودگی، می‌گذاریم کنار. از همین سری، نودل است، از همین سری هاوکرسنتر است، از همین سری هزاران چیز است که این‌جا جای گفتنشان نیست طبعن. باشد هم من نه اعصابش را دارم و نه حوصله‌اش را. این کُپی خودش انواع دارد. کُپی او، کُپی سی، کُپی کُسان و تا هجده‌جورش را من دیده‌ام. اسم‌هاشان هم حتی قشنگ‌ است. یعنی برای منی که مفهوم ِ زبان به معنای مطلقش و تحولاتش و مسیر ِ تکاملش جذاب‌ترین ِ چیزهاست، خیلی دوست‌داشتنی‌ست جوری که این آدم‌ها اسم گذاشته‌اند برای نوشیدنی‌های روزانه‌شان. خارجی‌ها، سفید‌ها، میکس‌ها (ماها حتی اگر صادق باشیم) که احساس می‌کنند به دلیل رنگ پوست و موی‌شان باید مورد احترام بیشتری قرار بگیرند عمومن ترجیح‌شان است که از استارباکس یک لیوان ِ داغ ِ سخت‌حمل‌شونده تحویل بگیرند و با  دماغ بالا وارد آفیس بشوند. از آن‌طرف این کُپی برای خودش حتی آلت ِ مخصوص حمل و نقل هم دارد. یک طور کیسه است که هم کیسه‌است و هم دسته. این‌یکی را فقط توی سنگاپور دیده‌ام. حتی توی مالزی هم نه. البته مطمئن نیستم که آن‌ها هم همچو چیزی داشته‌باشند آن‌جا یا نه. احتمال این‌که داشته‌باشند هست طبعن از آن جهت که سنگاپور فقط پنجاه سال است که مستقل شده‌است از پادشاهی ِ مالایی و هنوز هم خیلی از ساکنینشان این دو کشور را یک‌چیز متحد می‌بینند. دیده‌ام خانواده‌هایی که تعدادی‌شان گذرنامه‌ی مالایی دارند و باقی سنگاپوری. بگذریم. توی راه ِ برگشت کُپی می‌گیرم و بعد از جابجا کردن صندلی و چند دقیقه با دقت خواباندن ِ دست‌هایم روی میز سرمی‌کشمش. این‌جا هورت کشیدن زشت نیست. بدون شوخی. البته من هورت نمی‌کشم قهوه‌ام را اما خب یک‌دفعه یادش افتادم. این آدم‌ها از بس توی فرهنگ ِ سریع‌شانْ به‌معنایی مجبورند برای خوردن نودل با چاپ‌ستیک هورت بکشند کم‌کم توی فرهنگشان انگار جاافتاده باشد. البته یک باری یک خانواده‌ی آپرکلاسشان را ملاقات کردم که وقتی ازشان در این‌باره پرسیدم به‌ سرعتْ هرگونه هورت‌کشیدن را توی فرهنگ سنگاپوری نفی کردند و خیره‌ توی چشم‌های من لبخند زدند. ازشان قبول کردم به رسم احترام اما خب حدس زدم که تعین مالی در پاسخ‌شان به من تاثیر بسزایی داشته‌‌بوده‌باشد.

تا ساعت پنج و نیم بعدازظهر که باز صندلی را عقب می‌دهم با همان یک‌دانه فکری که توی سرم است کار می‌کنم. کار من یک‌جوری‌ست که فقط یک کار نیست. توی هر زمان مفروض در حال انجام دادن لااقل پنج تا پروژه‌ام. این باعث می‌شود هیچ‌کدام را نشود آن‌طوری که آدم دلش می‌خواهد انجام بدهد. البته که این بوسیله‌ی کارفرماها هم چیز پذیرفته‌شده‌ای‌ست. یعنی عمومن این شکل از کار مشاوره که رنگی از ممیزی دارد بیشتر معنای بده‌ و‌ بستان دارد. بگذریم، حقیقتن امکان توضیح بیشتر در مورد کارم را ندارم. اگر بخواهم هر توضیحی بدهم باید سه تا پاراگراف دیگر چیزی بنویسم و نهایتن هم احتمال این‌که خواننده‌ی این متن مشتاق خواندنش باشد کمتر از یک‌درصد است.

باقی روز هم چیزی بیشتر از آن‌چه تا این‌جا گفته‌ام ندارد. صرفن بعد از غروب آفتاب کمی حالم بهتر می‌شود. نه که در طول روز حالم بد باشد، بعد از غروب عمومن قبول کردن ِ آن‌چه دارد به سر آدمی‌زاد می‌آید ساده‌تر است به نظرم. نور ِ طبیعی جدای ِ از زندگی‌بخشیش یک المان ِ نخ‌نمای فعالیت و کاری را به زندگی آدم تزریق می‌کند که همه‌اش ضرر است. یعنی توالی ِ معنادار ِ روز و شب را اگر به‌ش توجه بایسته‌ای شود نتیجه‌گیری در مورد منتفی بودن ِ اصالت ِ «تلاش ِ در طول روز» کار سختی نخواهد بود. این است که شب برای من بخش قابل‌ِ پذیرفته‌شدن‌تری از شبانه‌روز است. علی ای حال و با تمام اوصاف ِ احتمالن نهیلیستی‌ای که در بالا رفت، هیچ کتمان نمی‌کنم اشتیاقم برای دیدن ِ بخش‌هایی از دنیا را. یک برنامه‌ی ضمنی‌ ِ ناصرخسروواری هم ریخته‌‌باشم انگار حتی که خداوند متعال اگر کمک بکند، به محض این‌که توانستم یک‌جای دنیا باسنم را با آرامش روی زمین بگذارم، بروم و حضرت ِ‌ مین‌لند چاینا را ببینم. خوب ببینم. یک هفته و دو هفته نه. آن سفر ِ‌ شانگهای با من یک کاری کرد که حالا در کمال پررویی قادرم بعد از تفت دادن مشتی خزعبلات از سنخ ِ بالا، برگردم و بگویم که به چیزهایی امیدوارم هنوز(سلام لیمان). حالا که فکر می‌کنم انگار تمام این نوشته قرار بود برسد به همین‌جا که من بگویم دلم می‌خواهد بروم سفر. قطعن که «و ماادرک ما سفر؟»
Read the whole story
Ayda
5 days ago
reply
Tehran, Iran
khers
5 days ago
reply
Share this story
Delete

آینه

3 Shares

توی سلول انفرادی آینه یا هیچ‌چیزی شبیه به آینه پیدا نمی‌شود. آدم آینه را جزو ضروریات زندگی نمی‌داند٬ فکر می‌کند حالا اگر نباشد هم مشکل خاصی ایجاد نمی‌شود. ولی تصویر آدم از خودش٬ از صورت و قیافه و بدنش٬ زودتر از چیزی که فکر می‌کنیم محو و زائل می‌شود. شاید روزهای اول کمبودش زیاد احساس نشود ولی کم‌کم برایت سوال می‌شود که بعد فلان روز در زندان چه شکلی شده‌ام؟ و این سوال تبدیل می‌شود به یک خوره. در نبود آینه٬ همه‌چیز واگذار می‌شود به لامسه و تخیل. قبل از بازداشت یک ماهی بود ابرو برنداشته بودم٬ پس می‌توانستم حدس بزنم که حالا بعد از چهل‌پنجاه روز ابروهایم نامرتب شده و حسابی زشت شده‌ام. دست می‌کشیدم به ابروهایم و تیزی‌های ریز میان و زیر و بالای دو ابرویم را لمس می‌کردم. عادت ابرو کندن از همانجا در من ماند. به پشت لبم دست می‌کشیدم٬ کمی زبر شده بود. نوک انگشت‌هایم در دو سه جای صورتم به جوش‌های ریزی برمی‌خورد که سر درآورده بودند. هوا گرم بود و خبری از کرم نبود٬ فقط صابون گلنار. پوستم از فرط خشکی انگار برای صورتم تنگ شده بود٬ فکر می‌کردم پس در مجموع صورتم نباید در وضع خوبی باشد. موهایم آن موقع خیلی بلند و پرپشت بود٬ بعد از شستن‌شان با شامپو تخم‌مرغی٬ موها در هم گره می‌خوردند و شانه نمی‌شدند. وقت‌هایی که بیکار بودم موکت کف سلول را تمیز می‌کردم و موها و پرزها را جمع می‌کردم. کلی مو جمع می‌شد و فکر می‌کردم پس وضع موهایم هم جالب نیست. در روز بیش از ۱۵ دقیقه هواخوری خبری از هوای تازه نبود٬ با خودم می‌گفتم پس لابد رنگم هم پریده و شبیه مریض‌ها شده‌ام. مجموعا تصویر زشتی از آدم در ذهنش ترسیم می‌شود. حتی ترسناک. و بعد از ایجاد همین تصویر٬ شهوت‌ آدم برای پیداکردن چیزی که بتواند خودش را توش ببیند حتی بیشتر از قبل می‌شود. اولین چیزی که به ذهن من رسید قاشق بود. قاشق را می‌گرفتم روبه‌روی صورتم و سعی می‌کردم در سمت مقعر و محدب‌اش خودم را ببینم. ولی قاشق‌های بازداشتگاه جرم‌گرفته و خراشیده و کهنه بودند و جز سایه‌ای کاملا محو٬ که بسته به طرف قاشق٬ فرو رفته یا بیرون زده بود چیزی نمی‌شد درون‌شان دید. بعد از قاشق‌ها متوجه شیر دستشویی شدم. شیر هم زنگ‌زده و جرم‌گرفته بود. جورابم را کفی کردم و چند بار سابیدمش. زیاد افاقه نکرد٬ ولی تصویر محو و البته دراز و معوج و خیارمانندی از صورتم را می‌توانستم روی درازای شیر ببینم. صورتم را که نزدیک می‌بردم تصویر محو کشیده‌تر و دفرمه‌تر می‌شد و فایده نداشت. یکبار که برای ملاقات رفتیم بیرون٬ به یک ساختمان دیگر در سمت دیگری از شهر٬ فکر کردم حالا توی ماشین وقتی چشم‌بند را بردارند هم شهر و آدم‌ها را می‌بینم٬ هم خودم را توی آینه راننده. ولی گوشه‌ای از ماشین نشاندندم که به آینه‌ی وسط ماشین راهی نداشتم. شیشه‌های ماشین کثیف و بالا بود٬‌ پس از آینه‌های کنار هم خبری نبود. مواجهه با پدرومادرم برایم ترسناک شده بود٬ چون نمی‌دانستم با این قیافه و چادری که سرم کرده‌اند چه شکلی شده‌ام٬ فقط می‌دانستم زشتم٬ و نمی‌خواستم آنها به‌خاطر قیافه‌ام فکر کنند در وضع بدی هستم. ولی چاره‌ای نبود و هیچ راهی برای بهترکردن وضع نداشتم.

روزی که آزاد شدم و نشستم روی صندلی عقب ماشین آقای خ.٬ آینه وسط در تیررس چشمم بود. نمی‌دانم چرا ولی دیگر اصلا برای دیدن خودم بی‌قرار نبودم. حتی بدم می‌آمد با آن زشتی‌ای که می‌دانستم انتظارم را می‌کشد مواجه شوم. دلم می‌خواست عقب بیندازمش. ولی بعد از حدود ده دقیقه نگاهم به آینه‌ افتاد و خودم را دیدم. آن موقع چشم‌هایم هنوز ضعیف نشده بودند و تصویر خیلی واضح بود: رنگ صورتم برخلاف تصورم پریده نبود٬ زرد بود. ابروهایم بیش از چیزی که فکر می‌کردم کلفت و نامرتب شده بودند. پلک‌هایم پف کرده بودند و چشم‌هایم ریز و عجیب شده بودند. دماغم بزرگتر از همیشه به نظر می‌رسید. لب‌هایم هم تقریبا به سفیدی می‌زد. پوست صورتم٬ روی گونه‌ها٬ انگار سوخته بود٬ به قرمز می‌زد. جوش‌هایی که اینجا و آنجا سردرآورده بودند هم کمکی به ماجرا نمی‌کردند. مجموعا شبیه کوچ‌نشین‌های مغول شده بودم. گمان کنم اغراق نیست اگر بگویم که از مواجهه با خودم شوکه شدم. یکی دو ساعت بعد از اینکه رسیدیم خانه رفتم آرایشگاه.

من مدت کوتاهی در انفرادی بودم٬ ولی تصور می‌کنم آدم‌هایی که بیش از حد مشخصی در انفرادی باشند و نتوانند خودشان را ببینند کم‌کم یادشان می‌رود چه شکلی‌اند. چشم‌دوختن آدم به خودش و به بدنش خیلی قدرت و خیلی اثر دارد٬ بخش قابل‌توجهی از تصور آدم از خودش٬ و تبعاْ شخصیت‌اش را می‌سازد. بارها شنیده بودم که انفرادی درازمدت٬ در کنار بازجویی‌های تحقیرآمیز٬ شکست و زوال شخصیت زندانی را تسریع می‌کند. من نبود آینه را هم به این دو عنصر اضافه می‌کنم.

Read the whole story
Ayda
4 days ago
reply
Tehran, Iran
Meursault
5 days ago
reply
Iran,Tehran
khers
5 days ago
reply
Share this story
Delete

Falling in Love

2 Shares

در رویا می‌بینم نشسته‌ام روی صندلی. او زانو زاده پیشِ رویم و دارد باصبر و دقت بندِ کفشم را می‌بندد. سرش پایین است. دولا می‌شوم و آرام گونه‌اش را می‌بوسم. سرم را که بالا می‌آورم روی یک صندلی دسته‌دارِ تک‌نفره، از همان‌ها که زمانِ مدرسه، نشسته‌ام. وسط یکی از کارگاه‌هایم. دورتا دورم زنان و مردانی با لبانِ از خشم مچاله شده و چشمانی که سرزنش ازشان می‌بارد، نشسته و براندازم می‌کنند. او بی هیچ واکنشی با صبر و دقت به بستنِ بندِ کفشم ادامه می‌دهد.
بیدار می‌شوم. پیغام می‌دهم که زودتر ببینمش. باقی روز، همه‌ی مسیرِ توی قطار، سرِ کار، همه مسیر برگشت تو ماشینِ دوستم وقتی داشت از مهملات زندگی‌اش می‌گفت…روی آن صندلی دسته‌دارِ تک‌نفره نشسته‌بودم.

«تمام داستان‌های عاشقانه، درواقع داستان‌ِ فقدان‌ها و سرخوردگی‌‌هاست. در دامِ عشق افتادن، یادآورِ سرخوردگی‌ای ا‌ست که از وجودش اطلاعی نداشتیم. کسی را می‌خواستید، فقدانِ چیزی را حس می‌کردید، و به نظر می‌رسد سروکله‌اش پیدا شده‌است. چیزی که در هر تجربه‌ی عاشقانه از نو تکرار می‌شود، یک سرریزِ سرخوردگی و یک فزونیِ ارضاء است. انگار به طرزِ غریبی منتظر کسی بوده‌اید، اما تا زمانی که از راه نرسیده بود، نمی‌دانستید او چه کسی‌ست. چه از این‌که چیزی در زندگی‌تان کم است آگاه باشید یا نه، وقتی کسی را که می‌خواهید ملاقات می‌کنید، از آن کمبود آگاه می‌شوید. آن‌چه روانکاوی به این داستان عاشقانه اضافه می‌کند این است که شخصی که عاشق‌اش می‌شوید، درحقیقت مرد یا زنِ رویاهایتان است که پیش از آنکه ملاقاتش کنید رویایش را دیده‌اید؛ نه بی‌ هیچ اطلاع قبلی- هیچ‌چیز از هیچ نمی‌آید- بلکه از تجربه‌ای پیشین، چه آن‌هایی که واقعاً تجربه کردید و چه آن‌هایی که آرزویشان را داشتید. شما او را با قطعیت کامل شناسایی می‌کنید چون پیش از آن قطعاً او را می‌شناختید؛ و چون واقعاً انتظارِ او را می‌کشیدید. و همان‌طور که فکر می‌کنید او را همیشه می‌شناخته‌اید، درعینِ حال با شما غریبه‌است. معشوق بدنی غریبه‌آشناست.»
– گمشده: در ستایشِ زندگیِ نزیسته/ آدام فیلیپس

Read the whole story
khers
9 days ago
reply
Ayda
15 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

پنجشنبه کتابخونه بودم که کار کنم. به خاطر ندارم که روی چه مبحثی کار کردم.الان سع...

1 Comment and 2 Shares

پنجشنبه کتابخونه بودم که کار کنم. به خاطر ندارم که روی چه مبحثی کار کردم.الان سعی کردم که یادم بیاد نهار پنجشنبه چی بود. نهار دانشگاه بود که با بچه‌ها بودم. تیکه‌ای گوشت خرگوش بود با برنج و عدس. همراهش یه کاسه سالاد هم بود. هویچ رنده شده با چیزی شبیه کاهو و پنیر. ساعت ۶ هم با دوستی قرار داشتم. شام نخوردیم. اون منو به یه نوشیدنی مهمون کرد. سر راه برگشت به خونه از این فروشگاه مارکس اسپنسر خرید کردم. ماست، شیرینی، سوسیس و چای خریدم. خپل یه غذایی درست کرده بود که مخصوص جنوب شرقی فرانسه بود. غذای سنگینی بود. پر از سیب‌زمینی، پنیر، خامه و نوعی ژامبون… . حدودای ساعت یک خوابیدم.
یادمه با سردرد بیدار شدم. اینم یادم میاد که خپل ازم می‌پرسید که اسمش رو بلدم یا نه. هوشیاری نسبت به وضعیت خودم نداشتم. ۲بار توالت رفتم و بار دوم استفراغ کردم. همه چیزایی که برای نهار و شام خورده بودم رو برگردوندنم. شبیه این ماشینایی بودم که توشون چوب یا کارتن و کاغذ میریزی و بعد از یه دهانه دیگه همه‌رو خورد و خاکشیر بیرون میدن. هنوز نمی‌دونستم که تشنج کردم. قرصام تموم شده بود و منم دکتر نرفته بودم. خیلی وقت بود که تشنج نکرده بودم و فکر می‌کردم که دیگه حمله بهم دست نمی‌ده.
ساعت حدودای ۹ صبح، خپل یه لیوان چای برام آورد. از شیرینی‌های شب قبل هم که خریده بودم، آورد. شبیه شیرینی نارگیلی‌های ایران بود و به همین دلیل خریده بودمشون، اما شیرینی بادامی بود. یه نوع دیگه‌ای از شیرینی بادامی هم داشتیم. این نوع دوم، ظاهرشون مثل شیرینی فومن بود. خپل گفت که گرچه شیرینی که تو خریدی، ظاهر زیباتری دارن، اما اون همون نوع فومنی روترجیح میده.
مطب دکتر عمومیم به خونه نزدیکه. از ساعت ۲ به بعد میاد کابینش. دوستپسرم توی یه ورق، براش نوشت که موقع حمله چه اتفاقی برام افتاده و منم هیچ کنجکاوی نداشتم که بدونم چطور بودم. فقط می‌دونم که به یه زبان دیگه که احتمالاً یا کوردی بوده و یا فارسی، صحبت می‌کردم. طرفای ظهر با دوستی که از امراض من باخبره، از طریق اسکایپ صحبت می‌کردم. همزمان خپل زنگ زد. انگار دوباره حمله بهم دست داد. صفحه کامپیوتر روبه‌روم بود و من تنها یه نوار باریک از گوشه صفحه رو می‌دیدم. دقیق‌تر اینکه به نظر ۹۰ درصد چشمم نمی‌دید.
برگه‌ای که خپل نوشته بود رو فراموش کردم. اما خوب بعد از تماس تلفنیمون، مستقیم آومد مطب دکتر. یه کم که واقعه رو شرح داد، دلم سوخت که شاهد همچین اتفاقی بوده. البته لازم نبود که همه چیز رو برای دکتر بازگو کنه، دکتر بلافاصله خودش تشخیص داد. قرص رو ۲ برابر کرد و گفت که تا آخر عمرت باید مصرف کنی و همین.

واقعیتش تا اینجا خوب بود. روز جمعه قرار داشتم و قرارم رو لغو کردم که استراحت کنم. ولی روز شنبه رو می‌خواستم با دوستام بگذرونم و شبش رو هم با دوستپسرم می‌خواستیم بریم یه غذاخوری ژاپنی. با ۲ تا از دوستای دخترم یه چرخی توی مرکز خریدا زدیم و من یه ماتیکی هم خریدم. بعد رفتیم یه جایی  نشستیم. تا حدی احساس می‌کردم که خیلی مثل همیشه نیستم. منظورم به لحاظ جسمیه. خوب فکر کردم به خاطر عوارض تشنجه. اما دیروز و امروز. به هیچ عنوان تعادل نداشتم. مثلاً می‌خوردم به در و دیوار و مدام احساس خستگی می‌کردم. همینطور هم معده‌درد. دردم به ویژه امروز خیلی بیشتر بود. هوا سرد بود، ولی در عوض آفتابی بود و اونقدر قشنگ بود. صبح نمی‌تونستم تصور کنم که امروز رو مجبورم توی خونه بمونم. به دکترم زنگ زدم. قرار شد که مصرف‌ قرصا رو به حالت قبل برگردونم. البته خودم امروز این کار رو کرده بودم. فقط وقتی این آفتاب رو می‌دیدم و اینکه من نمی‌تونستم بیرون برم، به این فکر می‌کردم که اگه بر اثر پیری و یا بیماری، خونه‌نشین بشم. فکر کردن به این منو واقعن غمگین میکنه. از بابت خونه نشینیش غمگین میشم. الان حالم خوبه و اونقدر خوشحالم که وقتی میرم توالت، نمی‌فتم یه ور توالت.

خوب باید بگم خیلی چیزای دیگه هم از این چند روز یادم آومد و حافظه‌م هنوز خیلی از کار نیفتاده و لازم به خودافشاگری بیش از حد نیست.




Read the whole story
khers
9 days ago
reply
جور واجور حورده تا حدی که بالا آورده، بعدش شیرینی بادومی؟
Ayda
10 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

Bloom

3 Shares

In "Remembrance of Things Past," Marcel Proust's narrator says that the only true voyage of discovery is not to visit other lands but "to possess other eyes, to behold the universe through the eyes of another, of a hundred others, to behold the hundred universes that each of them beholds." This is one of the central projects of the humanities; it's certainly part of the pleasure we get from art and literature.
Paul Bloom, Imagining the lives of others, New York Times-The Stone

Read the whole story
Ayda
2 hours ago
reply
Tehran, Iran
sadoo
14 days ago
reply
khers
14 days ago
reply
Share this story
Delete

نود و پنج

1 Comment and 2 Shares

دیشب من و پسرک دعوایمان شد. سر یک موضوع الکی. اما من خیلی جدی و «بسم اله القاسم‌الجبارین» وار، توبیخش کردم. بعد هم حکم صادر کردم و تفریحات دو هفته‌اش را به کل ملغی کردم. خیلی سنگ‌دلانه و بسم‌اله‌القاسم‌‌‌الجبارین طور. بعد هم گریه‌اش گرفت. خیلی اهل گریه کردن نیست. اما  دیشب گریه کرد. یک چیزی داخل من  فرو ریخت. لابد چون خیلی گریه‌اش را نمی‌بینم. جا داشت من هم پا‌به‌پایش گریه کنم. اما نمی‌توانم در چنین مواقعی گریه کنم. اصلا گریه‌ام نمی‌آید. این طور وقت‌ها حجم اندوه، ته دلم توده می‌شود و قابلیت تبدیل به هیچ چیز دیگری را ندارد. نه گریه، نه فریاد و نه حتی اعتراض. گریه برای موقعیت‌های دیگرست. مثلا سه سال پیش که یک تین‌ایجر با تفنگ رفت سر وقت مدرسه‌ی سندی هوک و بچه ها را بست به رگبار. دو ساعت بعد که من داشتم وسط اتوبان هفتاد‌و‌ پنج رانندگی می‌کردم، خبر را از رادیو شنیدم. بعد هم مصاحبه کردند با کاپیتان آتش‌نشانی شهرشان. کاپیتان چهار جمله‌ی اول را که گفت گریه‌اش گرفت. مرد گنده. من هم خیلی شیک ماشین را نگهداشتم کنار اتوبان و با کاپیتان همراهی کردم. گریه خجالت ندارد. آن هم برای کشته شده بیست تا بچه. کاپیتان هم لابد مثل من فکر می‌کرد. اصلا بعضی چیزها فکر کردن نمی‌خواهد. دوست داشتن. تنفر. گریه. خنده. 

ماجرای سندی هوک برای من شد یک مایل‌استون. نمی‌دانم فارسی این کلمه‌ی مسخره چه می‌شود. سنگ کیلومتر؟ کیلومتر سنگ؟ به هر حال یک نقطه‌ی عطف شد برای من جهت تعدیل روابطم با دیگران. مهربان بودن با آدم‌ها به دلیل خبردار نبودن از آینده. آینده چیز عجیبی است. یک سوراخ سیاه و گود و ترسناک که نمی‌دانیم عمقش چقدرش است.  مثل یک مرداب که پوشیده باشد از برگ‌های نیلوفر آبی. نمیدانی یک متر عمق دارد یا هزار کیلومتر. هزار مایل. البته من از دانستن آینده بیشتر از ندانستنش خوف می‌کنم. کلا من بیشتر با ندانستن موافقم. برای همین هست که هیچ وقت گزارش هواشناسی را گوش نمی‌دهم. نمی‌خواهم بدانم فردا دمای هوا چند است. باران می آید یا آفتابی است. از این میمون پیشگوی چینی و نوستر آداموس و فال‌گیرها هم خوشم نمی‌آید. فردا مثل بچه‌ی توی شکم مادرش است. این‌که آدم بداند این بچه عقب‌مانده است یا نخبه، هیچ دردی را دوا نمی‌کند. در هر صورت بچه‌ی آدم است. درست مثل فردا که دوخته شده به امروز و نمی‌شود آن را جدا کرد و از رویش پرید.

دیشب من و پسرک دعوایمان شد. به ظاهر من غالب بودم و او مغلوب. البته فقط به ظاهر. در باطن من مغلوب بودم. مغلوب خودم و سیستم تربیتی که از راز خلقت هم پیچیده‌تر است. پدر و مادر بودن کار سختی است. درست مثل راه رفتن روی یک طناب نامرئی و نازک. آن‌هم هزار متر بالاتر از زمین و لای ابرها. یک طناب نازک که مرز بین پشیمانی و تربیت صحیح و رستگاری و سرنگونی و بهشت و جهنم و عشق و نفرت است. آدمیزاد که بندباز به دنیا نمی‌آید. تمرین می‌کند و یاد می‌گیرد. موش آزمایشگاهی‌اش هم همین بچه‌ها هستند. آزمایشگاهی که از اساس و بنیاد استاندارد نیست. آدمی که روزی ده دوازده ساعت کار می‌کند و باید با کوهی از پیشامدها دست و پنجه نرم کند، احتمال موفقیتش در این کار تحقیقی پیچیده چقدر است؟ با سخنان شیرین هلاکویی که فقط در شرایط ایده آل و عاری از هر آلودگی صادق هستند، که نمی‌شود بچه تربیت کرد. فوقش با آنها بشود برای شبکه‌ی سه سریال خانوادگی ساخت.

شد چند پاراگراف چرند. قرار بود بشود یک برش نازک از روزگی‌ برای خودم. برای یادآوری و ثبت و آینه‌ی عبرت. اما نمی‌دانم چرا همیشه این برشهای نازک این قدر کلفت از آب در می‌آیند.






Read the whole story
Ayda
22 days ago
reply
ماجرای سندی هوک برای من شد یک مایل‌استون. نمی‌دانم فارسی این کلمه‌ی مسخره چه می‌شود. سنگ کیلومتر؟ کیلومتر سنگ؟ به هر حال یک نقطه‌ی عطف شد برای من جهت تعدیل روابطم با دیگران. مهربان بودن با آدم‌ها به دلیل خبردار نبودن از آینده. آینده چیز عجیبی است. یک سوراخ سیاه و گود و ترسناک که نمی‌دانیم عمقش چقدرش است. مثل یک مرداب که پوشیده باشد از برگ‌های نیلوفر آبی. نمیدانی یک متر عمق دارد یا هزار کیلومتر. هزار مایل. البته من از دانستن آینده بیشتر از ندانستنش خوف می‌کنم. کلا من بیشتر با ندانستن موافقم. برای همین هست که هیچ وقت گزارش هواشناسی را گوش نمی‌دهم. نمی‌خواهم بدانم فردا دمای هوا چند است. باران می آید یا آفتابی است. از این میمون پیشگوی چینی و نوستر آداموس و فال‌گیرها هم خوشم نمی‌آید. فردا مثل بچه‌ی توی شکل مادرش است. این‌که آدم بداند این بچه عقب‌مانده است یا نخبه، هیچ دردی را دوا نمی‌کند. در هر صورت بچه‌ی آدم است. درست مثل فردا که دوخته شده به امروز و نمی‌شود آن را جدا کرد و از رویش پرید.
Tehran, Iran
khers
14 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories