It passes but it doesn't pass away
267 stories
·
84 followers

آدم‌ها که می‌روند توی رابطه، دیگر برای بدست آوردن هم زحمتی نمی‌کشند. می‌دانید می...

3 Shares

آدم‌ها که می‌روند توی رابطه، دیگر برای بدست آوردن هم زحمتی نمی‌کشند. می‌دانید می‌خواهم چه بگویم؟ تو می‌روی بیرون و می‌دانی که شب را در هر حال با هم خواهید گذراند. فقط هم به این شب با هم بودن نیست. کل این فرایند است. آدم وقتی می‌رود بیرون و دلش کسی را می‌خواهد، برای بدست آوردنش،‌ (به خاطر اینکه کلمه بهتری الان ندارم استفاده کنم) زحمت می‌کشد. حواسش به حرف زدنش، به رفتارش،‌ به رقصش، به نوشیدنش،‌ نمی‌دانم. حواسش هست و به طور فعالانه می‌خواهد که با آن طرف وقت بیشتری را بگذراند. یا یک بازی را با هم از اول شروع می‌کند که به آخر شب ختم می‌شود. آدم که برود در رابطه، اغلب، این بازی از بین می‌رود. باید به طور مرتب آدم به خودش یادآوری کند، به طرفش هم، که باید همدیگر را «بدست بیاورند.» هر دفعه. برای هر عشق‌بازی.

Read the whole story
khers
16 days ago
reply
Ayda
29 days ago
reply
Tehran, Iran
sadoo
29 days ago
reply
Share this story
Delete

ابتدای ویرانی

1 Share
به نظر خودم همه چیز از همان موش کوچک شروع شد. از مهمانی شبانه منتهی به آخر هفته ام، برگشته بودم مست و خوشحال. دو تا مهمان کوچ سرفینگ هم داشتم که سر شب گذاشته بودمشان خانه. پنج صبح، وقتی کلید را انداختم و وارد شدم فقط صدای نفس های آرامشان می آمد. صبح‌ِ دیرتر که مهمان های -کمی دلخورم- بیدارم کردند برای خداحافظی، هنوز مست بودم. بعدش دیگر خوابم نمی برد. نیمرو درست کردم و بعدش هم استیک. یک سریال مزخرفی هم گذاشتم برای خودم. با آرامش مسخره ایی نشستم جلوی لپتاپم، هدستم را گذاشتم و هی اتفاقات شب قبل را مرور می کردم، لبخند پیروزمندانه می زدم و استیک آبدارم را تیکه تیکه و می جویدم. بعد یک چیزی از گوشه چشمانم سریع رد شد. توی یک مقاله ایی خوانده بودم که زن ها به دلایل تکاملی، سریع تر وجود جانورهایی مثل موش را تشخیص می دهند حتی به طور اغراق آمیزی حساس هستند به حرکت سریع جانوارن کوچک. در عصر شکار، زن ها  که توی غارها منتظر مردها می ماندند، باید حواسشان بود که به نوزادشان، جونده و مار وملخ نزدیک نشود. به میراث مادران غارنشینیم لعنتی فرستادم و گفتم حتما سایه پرنده ایی افتاده توی اتاق. همان موقع هم می دانستم دارم خودم را با حذف صورت مسئله آرام می کنم. ده دقیقه بعد دیدمش. یعنی هم دیگر را دیدیم. از پشت پرده خاکستری بلند اتاق آمد بیرون و سرگردان میانه راه ایستاد. تمام این ده دقیقه، استیکم را مثل آدمس، گوشه لپم گذاشته بودم و جرات جویدن نداشتم. فکر می کردم آرامم. احتمالا از بالا، تصویرم یک آدمی بود با چشم های پف کرده، صورت رنگ پریده و موهای در هم گره خورده، مچاله روی صندلی ارزان قیمتی با یک بشقاب که قسمت بیشترش از خون استیک نیمه پخته قهوه ایی شده. موش کوچکم با صدای قورت دادن لقمه نجویده ام به لانه موقتش برگشت. صدای سریال می پیچید توی گوشم و من هیچ چیز نمی شنیدم. چند دقیقه بعد این که صداها خاموش شد، پا شدم از پشت میز و بعد دیدم دست هایم و پاهایم می لرزند. نشستم روی زمین. به خودم هی می گفتم قوی باش، قوی باش، قوی. ولی نمی توانستم. مغزم کار نمی کرد. دهنم خشک شده بود. حتی صدای سرزنش گری که باید شروع می کرد به داد زدن که "دراما کویین، همه این ها برای یک موشی که توی مشتت جا می شود؟" هم خاموش بود. وقتی دوباره پا شدم نور رفته بود. یک کمی سرچ کردم که در این مواقع چه کارهایی باید کرد. دستم را هم همزمان می گذاشتم روی اسکرین، هر جا که عکسی از موش بود. آخرش رفتم لنت آوردم و لوله کردم و با دستان لرزان پرده را کنار زدم توی سوراخ کوچکی آن پشت فرو کردم. کار بدون فکر بعدیم، ریختن آرد روی زمین بود که رد پای موش را اگر برگشت پیدا کنم. خیلی وقت ها از این راه حل های سرخ پوستی من در آوردی برای مشکلاتم استفاده کرده بودم و راضی بودم. اما این بار یادم آدمد ایده اش از تامی جری رسیده به ذهنم. بعد فهمیدم فقط برایش آذوقه ریختم همه جای خانه. جارو برقی را آوردم تا آردها رو جارو کنم. کیسه اش بلافاصله پر شد و پاره شد و جارو با جیغ کوتاهی از کار افتاد، درمانده روی زمین نشسته بودم و فک می کردم اوضاع بدتر نمی شود که دوباره دیدمش. انگار آن سوراخی که پر کرده بودم لانه اش نبود یا بود ولی آن موقع توی لانه اش نبود. باورم نمی شد به این سادگی ممکن است آدم عقلش را ازدست بدهد. 
ظهر دوشنبه هفته بعدش، استادم گفت می خواد پروژه ام را متوقف کند.
تا هفته ها بعد، توی خانه ایی زندگی می کردم شب ها صدای جویدن های بی وقفه موش می داد.  
Read the whole story
khers
16 days ago
reply
Share this story
Delete

۱۳-۹

1 Comment and 2 Shares
سه روز مانده به آخر سال جاری. تقریبن همه شل و ول هستند و کار خاصی انجام نمی‌شود. من البته از صبح سه تا گزارش را تمام کرده‌ام و توی یک جلسه‌ی به نسبت طولانی حاضر شدم. اول قرار بود از ساعت ده صبح باشد تا سه بعد‌ از ظهر که بعد تخفیف دادند و ساعت دوازده تمام شد. مربوط بود به یک پروژه‌ای که نصف سال طول کشیده‌ و قدرتی خداوند هنوز هم در جریان است. یعنی درواقع طی یک همچون کارهایی آدم برش مشتبه می‌شود که همه‌جای دنیا دقیقن یک‌ جور است. تا این‌ جای پروژه همه‌اش کارهای معمولی ِ شبیه به همه‌ی پروژه‌های دیگر بوده. حالا اما یک آدمی را برداشته‌اند آورده‌اند به عنوان شخص ثالث که کار ما را بررسی کند. شخص ثالث به زبان فارسی خیلی معنی‌دار نمی‌شود به نظرم اما خب خیلی هم کار بی‌ربطی نیست.

ساعت نه و ده دقیقه رسیدم به آفیس و یک گزارش عقب‌افتاده را برای جلسه تنظیم کردم. قرار بود که ازمان خواسته‌شود که یک‌سری کاغذ به‌شان تحویل بدهیم که کمک‌شان کند در درک بهتر پروژه و حدود و ثغورش و تیم و غیره. گزارش که تنظیم شد لیوان کافی‌ام را برداشتم و کیفم را زیربغلم زدم و از دفترمان در طبقه‌ی نوزده ساختمان هونگ‌لئونگ (نخند لیم) بیرون آمدم. این اسم ساختمان‌مان است. قبلن توی یک ساختمان دیگر بودیم. آن یکی اسم بهتری داشت. شماره‌ی هشتاد خیابان رابینسن. این‌یکی هم البته توی همان خیابان رابینسن است اما به این نام خوانده می‌شود. هونگ‌لئونگ. اسم چینی است. روز مصاحبه‌ام نمی‌دانستم از کدام درش باید وارد شوم. هر ضلع از چهار ضلع ساختمان دو تا در دارد و برای من که داشتم می‌رفتم برای استخدام شدن و کراوات زده‌بودم و طبق معمول داشتم شرشر عرق می‌ریختم پیدا کردن در ِ درست تبدیل شده‌بود به یک پازل بزرگ. بعد از پیدا کردن در درست هم گرفتن آسانسور درست مساله بود. ساختمان سه ردیف آسانسور دارد. سری اول می‌روند تا طبقه‌ی دوازده. سری دوم می‌روند از سیزده تا سی این‌ها. بعد‌ی‌ها می‌روند تا طبقه چهل‌این‌ها و یکی دو تا هم آسانسور هستند که مثلن فقط می‌روند تا طبقه‌ی هفت و هشت و نُه که پارکینگ‌ها هستند. به سختی خودم را به طبقه‌ي بیست و دو رساندم و یکی از منشی‌ها من را تا اتاقی که قرار بود تویش مصاحبه انجام شود همراهی کرد. پنجره‌ی اتاق منظره‌ی به شدت قشنگی داشت. هرچند از بس در ارتفاع بلندی بود ممکن نبود دقیقن پایین ساختمان را ببینی. من البته توی چند ثانیه‌ي اولی که منشی اتاق را ترک کرد به سرعت روی پنجه‌ی پاهایم بلند شدم و لُپ و گونه و چشم و بالای ابروی راستم را به شیشه فشار دادم تا تصویر خیابان ِ پایین ساختمان را ببینم که نشد و به جایش رد چربی از پوستم روی شیشه افتاد. سعی کردم با آرنجم چربی را پاک کنم که نشد. صرفن نیم دایره‌ا‌ی به شعاع بیست سانتی‌متر روی شیشه لک شد. ترجیح دادم روی دورترین صندلی از آن پنجره پشت میز بنشینم و منتظر مصاحبه‌کننده‌ام بمانم.

سی ثانیه بعد تلفن روی میز زنگ زد. من مشغول تماشای اسکرین‌سیور مونیتور بزرگی بودم که روبرویم روی دیوار بود. بدون تکان دادن سرم به تلفن نگاه کردم. همان لحظه یک نفر از بیرون اتاق رد شد که آن‌ را هم بدون چرخاندن گردنم دیدم. دیوارهای اتاق شیشه‌ای بودند و تمام رفت‌و‌آمدها را می‌شد زیر نظر گرفت. بعد از رد شدن آدم باز نگاهم را روی تلفن قفل کردم. دست از زنگ زدن برنمی‌داشت. همان‌طور بدون حرکت نگاهش کردم تا صدایش قطع شد. با خودم فکر کردم شاید بخشی از مصاحبه است و دارند عکس‌العمل‌هایم را می‌سنجند و من باید خونسرد‌ترین جور ممکن با همه چیز برخورد کنم. شنیده‌بودم که شرکت‌های بزرگ مصاحبه‌های عجیب و غریبی دارند. آب دهانم را فرودادم و به مونیتور روبرو خیره شدم. باز اما تلفن شروع کرد به زنگ زدن. این‌بار، احتمالن به دلیل نگرانی من بلندتر زنگ می‌زد. من اما همه چیز را ربط داده‌بودم به یک‌جور تست عجیب و نمی‌دانستم به‌غیر از ایفای نقش ِ سنگی که نفس می‌کشد چه کار دیگری از دستم برمی‌آمد. تلفن قطع شد و بلافاصله منشی ِ دیگری وارد اتاق شد. اسمم را پرسید و وقتی مطمئن شد که آدم درستی روبرویش است پرسید که چرا تلفن را جواب نمی‌دهم. گفتم که من بیشتر برای مصاحبه آن‌جا رفته‌ام و تلفن جواب دادن را به هیچ‌ عنوان بخشی از آن محسوب نمی‌کنم و اما اگر اصرار دارد، قطعن بار بعد جواب خواهم داد که تلفن باز زنگ زد. منشی گفت که محل مصاحبه عوض شده و فرد مصاحبه‌کننده می‌خواهد به من جای جدید را بگوید. گوشی را برداشتم و خودم را معرفی کردم. آدم آن‌طرف خط با لهجه‌ی سنگاپوری غلیظی گفت که باید کجا بروم و چون من در جوابش سکوت معناداری کردم ازم خواست که از یکی از منشی‌های طبقه‌ي بیست و دو بپرسم و آن‌ها راهنمایی‌ام خواهند کرد. پنج دقیقه‌ی بعد باز توی آسانسور بودم و داشتم می‌رفتم به سمت محل جدید مصاحبه. بگذریم. امروز از دفترمان توی طبقه‌ي نوزده بیرون آمدم و به طبقه‌ی سیزده که محل جلسه بود رفتم. دو قلپ کافی که ته لیوان مانده‌بود را هم توی آسانسور سرکشیدم و کیف و لیوان به‌دست وارد اتاق سیزده خط فاصله نُه شدم که محل جلسه بود.

از روی دعوتی که برایم آمده‌بود اسم فرد ثالث را چک کرده‌بودم. یکی از «کومار»هایی بود که توی این شهر زندگی می‌کنندد. وقتی رسید باورم نمی‌شد که اهل شبه‌قاره‌ی عزیزمان باشد. پوست به شدت سفیدی داشت و عینک بدون فریم شیکی زده‌بود. بند ساعت و کمربند و کفشش به خوبی با هم ست شده‌بودند و با این‌که کراوات نزده‌بود دکمه‌ سرآستین‌های فیروزه‌ای خیلی مرتبی استفاده‌کرده‌بود. متوجه نگاه از بالا تا پایینی که به‌ش کردم شد و لبخند کجی زد. باهاش دست دادم و جلسه شروع شد. از طرز حرف زدنش مشخص بود سال‌ها تلاش کرده که لهجه‌ی سرزمین مادری را یک‌طوری از بین ببرد. علی ای حال کلماتی که با «ت» تمام می‌شدند هنوز به خوبی صدای باز شدن در پپسی می‌دادند و حرکت‌های سروگردن ِ با زاویه‌ی سی‌درجه هم سرجای خودشان بودند. آخر جلسه از من پرسید که چطور می‌تواند اسم من را تلفظ کند. اسمم را برایش تلفظ کردم و لبخندی توی چشم‌هایش زدم. تلاش مذبوحانه‌اش برای تکرار اسمم به «سیوا...» ختم شد و من ازش خواستم که من را به نام کوتاه‌ترم صدا کند. کومار عزیز اما تلاش دوم را برای تلفظ اسمم کرد و بلند و با لبخند گفت «سیوایش رایت؟» و پپسی دیگری باز کرد و بعد سرش را به آرامی به چپ و راست تکان داد. کارتم را به‌ش دادم و گفتم نه و ازش خواستم که خودش را اذیت نکند. ایشان هم در جواب پرسید که اساسن اسمم مال کجاست و بعد در حالی که چشم‌هایش برق می‌زد اعلام کرد که دوستان ایرانی زیادی دارد و این اسم نباید خیلی متداول باشد «هان؟». این دومین بار توی هفته‌ی گذشته‌بود بود که یک نفر اصرار داشت یک‌جوری اسمم را و سخت بودن تلفظش را توجیه کند. دو روز قبلش وقتی برای چک کردن استتوس پروژه‌ی یکسان به دیتاسنتر رفته‌بودم اتفاق مشابهی افتاده‌بود. داستان این است البته که بعد از مدتی تاکید روی تلفظ صحیح اسم، دیگر آدم رسمن رهایش می‌کند. بعضن حتی به همان سیوایش هم عکس‌العمل مثبت نشان می‌دهد. آن بار آدمی به نام «روح‌-هان» اصرار داشت که اسمم را درست تلفظ کند. پافشاری سانتی‌مانتالش در حالی که یاد سه تا ایموجی ِ‌ میمون ِ ‌بودیستی که در انتهای اسمش توی پروفایل واتزپش گذاشته‌بود هم افتاده‌بودم باعث شد یک مقداری عصبانی بشوم. به جایش در مورد کارش سوال کردم و این‌که برای چه کاری آن‌جاست. قرار بود علاوه بر انجام کار خودم، او و یک آدم دیگر را که دیر هم کرده‌بود به داخل دیتاسنتر اسکورت کنم و توی این مدت که منتظر آدم سوم بودیم ترجیح دادیم سکوت نکنیم و همدیگر را با سوال‌های احمقانه خسته کنیم. طبعن خودمان هم تمایلی به دانستن جواب‌ سوال‌هایمان نداشتیم اما خب چیزی بود که شروع شده‌بود. پرسیدم که کارش چیست و چطور انجامش می‌دهد. من استاد پرسیدن سوال‌های متوالی هستم. برایم شبیه بازی‌ست. گاهی آدم‌ها در مواجهه با سوال‌های پشت سرهم واکنش‌های جالبی هم نشان می‌دهند. البته این بازی عمومن تنها در صورتی شروع می‌شود که آدم مقابل از خودش چیزی نشان داده‌باشد. این بار هم همان اتفاق افتاده‌بود. تاکید بیش از اندازه روی تلفظ اسمم باعث شده‌بود شروع کنم به پرسیدن سوال‌‌های پشت سر هم. از کارش شروع کردم. بعد در مورد تخصصش پرسیدم. بلافاصله بعدش پرسیدم که چند ساعت در روز کار می‌کند. بعد در مورد ابزارهای کارش، بعدتر در مورد متدولوژی انجام کارش، بعدتر در مورد زمان‌های کاری و این‌که آیا در طول شب هم ممکن است کار کنند پرسیدم و سوال بعد آن سوال درست بود. پرسیدم که نتیجه‌ی کارشان را چطور برای کلاینت‌هایشان طبقه‌بندی یا رتبه‌بندی می‌کنند که متوجه نشد. بار دیگر پرسیدم. نتوانست جواب بدهد. در مورد کار خودمان مثال زدم و باز سوالم را پرسیدم. وقتی دیدم یکجوری دارد با چشم‌هایش التماس می‌کند که بی‌خیال طبقه‌بندی بشوم سکوت کردم و سرم را تکان خفیفی دادم. همان موقع آدم سوم رسید و همگی با هم به طبقه‌ی پنجم رفتیم.

توی چشم‌های کومار نگاه کردم و برایش گفتم که این اسم یکی از شازده‌های ایرانی‌ست و چون سه بخشی‌ست برای خیلی‌ها سخت است که تلفظش کنند و بله خیلی متداول نیست. به شبه‌قاره‌ی‌هندی‌ترین شکل ممکن لبخند ِ «پس من درست می‌گفتم» رقت‌انگیزی زد و دستم را فشار داد. خداحافظی کردم و از اتاق سیزده خط فاصله نُه خارج شدم.

سه روز به انتهای سال مانده. سال دوهزاروشانزده آدم‌های مهمی را از بشریت و از من گرفت. بشریت برایم خیلی مهم نیست. طبعن ترجیح می‌دادم که چند تا خواننده‌ و بازیگر دیگر هم می‌مردند اما من کسی را که توی سالی که گذشت از دست دادم هنوز داشتم. از لحظه‌ای که شروع به نوشتن این پست کردم تا حالا سه ساعت گذشته‌است. توی این سه ساعت که نوشته چندخط چندخط پیش رفته چندباری از ذهنم گذشت که نتیجه‌گیری منطقی‌ای ازش بکنم. حالا اما به نظرم خیلی هم ضروری نمی‌آید.

Read the whole story
paradoxi
18 days ago
reply
قرار بود علاوه بر انجام کار خودم، او و یک آدم دیگر را که دیر هم کرده‌بود به داخل دیتاسنتر اسکورت کنم و توی این مدت که منتظر آدم سوم بودیم ترجیح دادیم سکوت نکنیم و همدیگر را با سوال‌های احمقانه خسته کنیم. طبعن خودمان هم تمایلی به دانستن جواب‌ سوال‌هایمان نداشتیم اما خب چیزی بود که شروع شده‌بود. پرسیدم که کارش چیست و چطور انجامش می‌دهد. من استاد پرسیدن سوال‌های متوالی هستم. برایم شبیه بازی‌ست. گاهی آدم‌ها در مواجهه با سوال‌های پشت سرهم واکنش‌های جالبی هم نشان می‌دهند. البته این بازی عمومن تنها در صورتی شروع می‌شود که آدم مقابل از خودش چیزی نشان داده‌باشد. این بار هم همان اتفاق افتاده‌بود. تاکید بیش از اندازه روی تلفظ اسمم باعث شده‌بود شروع کنم به پرسیدن سوال‌‌های پشت سر هم.
khers
16 days ago
reply
Share this story
Delete

شهرک ساحلی

1 Comment and 3 Shares

دیشب وسط "سریر خون" خوابم برد. آخرین چیزی که یادم مانده این است که زن واشیزو داشت انگولک‌اش می‌کرد که لرد را بکشد. خانم ژاپنی با آن پوست مات و دو لکه‌ی سیاه روی پیشانی‌اش لیدی‌مکبث خوبی از آب درآمده بود. نیمه‌شب چشم‌هایم باز شدند و فهمیدم مثل پیرمردها وسط فیلم خوابم برده. آسمان را دیدم که نارنجی است٬ و دیدم لپتاپ روی شکمم جا مانده و خاموش شده. لپتاپ را بستم و گذاشتم پای تخت و سر جایم دراز کشیدم. صفحه‌ی موبایل را روشن کردم٬ دیدم چهارونیم صبح است. تشنه بودم. بلند شدم رفتم توی تاریکی آشپزخانه٬ آب خوردم. دلم نمی‌خواست بخوابم. نشستم پشت میز ناهارخوری. چشمم به پاکت سیگار افتاد٬ یکی روشن کردم. دودهایی که از دهان و بینی‌ام خارج می‌شد توی تاریکی تماشا کردم. شکمم خالی بود و سرگیجه‌ی خوبی داد. نمی‌دانم چند دقیقه همانجا نشستم. بعد دیدم کاری ندارم بکنم٬ و برگشتم توی تخت. خوابگردی٬ کارمندی مثل من را که عادت کرده یازده بخوابد و هفت بیدار شود٬ سودایی می‌کند. دلم می‌خواست کاری بکنم یا چیزی بببینم که حالم را بد کند و به خودم بپیچم ولی تلاش کردم جلوی خودم را بگیرم. سعی کردم تصور کنم کنار دریا هستم. دریای شب. مثل همان شب توی نور٬ که سرم حسابی گرم بود و باد سردی می‌آمد و خودم را لای هفت‌لا لباس پیچاندم و رفتیم کنار دریا. یک عده پرایدشان را دورتر پارک کرده بودند و داشتند می‌رقصیدند و نمی‌گذاشتند صدای دریا را بشنویم ولی من نشسته تلوتلو می‌خوردم و می‌لرزیدم و دلم می‌خواست برای همیشه همانجا بمانم. فکر کردم کاش یکی از ویلاهای همان شهرک ساحلی مال من بود٬ و یک قایق کوچک فکسنی هم داشتم که می‌توانستم ظهرها سوارش بشوم و پارو بزنم بروم وسط دریا٬ آنجایی که آب‌سبزها تمام می‌شوند و رنگ آب آبی تیره می‌شود. همانجا زیر آفتاب یا باران دراز بکشم تا غروب٬ بعد پارو بزنم و برگردم و شب غذایم را با کمی الکل کنار دریا بخورم و بعد هم با صدای دریا بخوابم. توی این تخیل٬ هیچ‌کس جز خودم وجود ندارد٬ و مجبور نیستم برای "حفظ" روابط انسانی‌ام مذبوحانه زور بزنم. به همین چیزها فکر می‌کردم که باز خوابم برد و قایق فکسنی‌ام جا ماند روی شکمم.

Read the whole story
paradoxi
39 days ago
reply
باز خوابم برد و قایق فکسنی‌ام جا ماند روی شکمم
Meursault
25 days ago
reply
Iran,Tehran
khers
26 days ago
reply
Share this story
Delete

ساعت‌های آرامی هستند. کار زیادی نمی‌کنم. منصف اگر باشم از مثلن زمان یکسان در سال...

2 Shares
ساعت‌های آرامی هستند. کار زیادی نمی‌کنم. منصف اگر باشم از مثلن زمان یکسان در سال گذشته بسیار کمتر کار می‌کنم این روزها. خصوصن که باز آن پیک کار کردن برای دولت فخیمه‌ رسیده‌ و من هم طلایه‌دار برگزاری ِ پروژه‌های اداره‌ی مالیه‌ای هستم که تا خانه‌ام هشت دقیقه پیاده‌روی است فقط. ساعت نه و نیم کار را شروع می‌کنم و یازده و چهل و پنج دقیقه بلند می‌شوم و بادقت از پشتْ صندلی را هول می‌دهم تا جایی که دسته‌هایش زیر میز قرار بگیرد . کارت ورود و خروج به ساختمانی که تقریبن دو سال پیش در بدو شروع کارم برای این اداره به‌م داده‌اند را توی جیبم جاساز می‌کنم و وقتی با لبخند از کنار کارمندان خوشبخت عبور می‌کنم توی سرم تصمیم می‌گیرم که نهار را غذای مالایی بخورم مثلن یا نودل چینی. این روزها باران می‌بارد. باران خوبی هم می‌بارد. این‌جای دنیا همیشه هوا دم دارد. وقتی باران می‌بارد،‌ حینش، این دم می‌زند توی ذوق آدم، بعد ولی اگر باران کمی ادامه پیداکند شرجی فروکش می‌کند و یک چیز ملس ِ ملایمی می‌ماند ازش. به همین دلیل است که اگر خواستید بروید جنوب‌ شرق آسیا را ببینید، خصوصن سنگاپور و مالزی ِ غربی را، همین حوالی نوامبر و دسامبر بروید. قبلش و بعدش دقیقن مصداق اصطلاح ِ ککه‌پزان ِ اصفهانی‌‌هاست بلانسبت.

غذا را تیکِوی می‌کنم و زیر باران قدم می‌زنم تا خانه. کلید توی کفش ِ اول از سمت چپ ِ طبقه‌ی بالایی جاکفشی‌ست. این‌جا امن‌ترین نقطه‌ی دنیاست. کلید را روی در هم بگذاری و بروی کسی داخل خانه نمی‌شود. البته که امنیت ِ زورچپان است طبعن. عین همان کمربند بستن یا تازگی‌ها از بین خطوط رانندگی‌کردن خودمان. این دومی را خیلی مطمئن نیستم البته. خودم ندیده‌ام، صرفن شنیده‌ام. ان‌شالله که درست باشد. بساط غذا را روی میز گرد ژاپنی ِ‌ وسط هال پهن می‌کنم. سه‌چهار تا سریال را با هم می‌بینم این‌ روزها. یکیشان را باز می‌کنم و تا غذا تمام شود نیمی از یک قسمتش تمام می‌شود. غذا که تمام می‌شود تلویزیون را خاموش می‌کنم. چند دقیقه‌ای را توی بالکن می‌گذرانم. دیدن آدم‌هایی که از ترس ریختنِ چند قطره آب روی سرشان عرض و طول خیابان را می‌دوند هیچ‌وقت خالی از لطف نیست. فکر هم می‌کنم. این روزها فقط به یک چیز فکر می‌کنم. به همان یک‌ چیز فکر می‌کنم و بعد که قدر خوبی رویش تمرکز کردم و اعصاب و روانم را با حدس زدن ِ ندانسته‌ها به خوبی ساییدم نگاهی به ساعتم می‌اندازم. اگر حدود یک باشد برمی‌گردم تو و آماده می‌شوم برای برگشتن به محل ِ کار. اگر نه کمی بیشتر آن تک‌موضوع ِ مذکور را مداقه می‌کنم حولش.

سنگاپوری‌ها یک چیزی دارند به اسم کُپی. همان کافی است. اما خب خیلی محلی‌ست. عمومن اِکسْپَت‌ها دوستش ندارند. البته  که دلایل زیادی برای دوست‌داشته‌شدن دارد اما ماها عمومن آدم‌های بی‌شعور و بدسلیقه‌ای هستیم. یک قشنگی‌هایی را صرفن به دلیل لوکال بودن، لوکال‌بودگی، می‌گذاریم کنار. از همین سری، نودل است، از همین سری هاوکرسنتر است، از همین سری هزاران چیز است که این‌جا جای گفتنشان نیست طبعن. باشد هم من نه اعصابش را دارم و نه حوصله‌اش را. این کُپی خودش انواع دارد. کُپی او، کُپی سی، کُپی کُسان و تا هجده‌جورش را من دیده‌ام. اسم‌هاشان هم حتی قشنگ‌ است. یعنی برای منی که مفهوم ِ زبان به معنای مطلقش و تحولاتش و مسیر ِ تکاملش جذاب‌ترین ِ چیزهاست، خیلی دوست‌داشتنی‌ست جوری که این آدم‌ها اسم گذاشته‌اند برای نوشیدنی‌های روزانه‌شان. خارجی‌ها، سفید‌ها، میکس‌ها (ماها حتی اگر صادق باشیم) که احساس می‌کنند به دلیل رنگ پوست و موی‌شان باید مورد احترام بیشتری قرار بگیرند عمومن ترجیح‌شان است که از استارباکس یک لیوان ِ داغ ِ سخت‌حمل‌شونده تحویل بگیرند و با  دماغ بالا وارد آفیس بشوند. از آن‌طرف این کُپی برای خودش حتی آلت ِ مخصوص حمل و نقل هم دارد. یک طور کیسه است که هم کیسه‌است و هم دسته. این‌یکی را فقط توی سنگاپور دیده‌ام. حتی توی مالزی هم نه. البته مطمئن نیستم که آن‌ها هم همچو چیزی داشته‌باشند آن‌جا یا نه. احتمال این‌که داشته‌باشند هست طبعن از آن جهت که سنگاپور فقط پنجاه سال است که مستقل شده‌است از پادشاهی ِ مالایی و هنوز هم خیلی از ساکنینشان این دو کشور را یک‌چیز متحد می‌بینند. دیده‌ام خانواده‌هایی که تعدادی‌شان گذرنامه‌ی مالایی دارند و باقی سنگاپوری. بگذریم. توی راه ِ برگشت کُپی می‌گیرم و بعد از جابجا کردن صندلی و چند دقیقه با دقت خواباندن ِ دست‌هایم روی میز سرمی‌کشمش. این‌جا هورت کشیدن زشت نیست. بدون شوخی. البته من هورت نمی‌کشم قهوه‌ام را اما خب یک‌دفعه یادش افتادم. این آدم‌ها از بس توی فرهنگ ِ سریع‌شانْ به‌معنایی مجبورند برای خوردن نودل با چاپ‌ستیک هورت بکشند کم‌کم توی فرهنگشان انگار جاافتاده باشد. البته یک باری یک خانواده‌ی آپرکلاسشان را ملاقات کردم که وقتی ازشان در این‌باره پرسیدم به‌ سرعتْ هرگونه هورت‌کشیدن را توی فرهنگ سنگاپوری نفی کردند و خیره‌ توی چشم‌های من لبخند زدند. ازشان قبول کردم به رسم احترام اما خب حدس زدم که تعین مالی در پاسخ‌شان به من تاثیر بسزایی داشته‌‌بوده‌باشد.

تا ساعت پنج و نیم بعدازظهر که باز صندلی را عقب می‌دهم با همان یک‌دانه فکری که توی سرم است کار می‌کنم. کار من یک‌جوری‌ست که فقط یک کار نیست. توی هر زمان مفروض در حال انجام دادن لااقل پنج تا پروژه‌ام. این باعث می‌شود هیچ‌کدام را نشود آن‌طوری که آدم دلش می‌خواهد انجام بدهد. البته که این بوسیله‌ی کارفرماها هم چیز پذیرفته‌شده‌ای‌ست. یعنی عمومن این شکل از کار مشاوره که رنگی از ممیزی دارد بیشتر معنای بده‌ و‌ بستان دارد. بگذریم، حقیقتن امکان توضیح بیشتر در مورد کارم را ندارم. اگر بخواهم هر توضیحی بدهم باید سه تا پاراگراف دیگر چیزی بنویسم و نهایتن هم احتمال این‌که خواننده‌ی این متن مشتاق خواندنش باشد کمتر از یک‌درصد است.

باقی روز هم چیزی بیشتر از آن‌چه تا این‌جا گفته‌ام ندارد. صرفن بعد از غروب آفتاب کمی حالم بهتر می‌شود. نه که در طول روز حالم بد باشد، بعد از غروب عمومن قبول کردن ِ آن‌چه دارد به سر آدمی‌زاد می‌آید ساده‌تر است به نظرم. نور ِ طبیعی جدای ِ از زندگی‌بخشیش یک المان ِ نخ‌نمای فعالیت و کاری را به زندگی آدم تزریق می‌کند که همه‌اش ضرر است. یعنی توالی ِ معنادار ِ روز و شب را اگر به‌ش توجه بایسته‌ای شود نتیجه‌گیری در مورد منتفی بودن ِ اصالت ِ «تلاش ِ در طول روز» کار سختی نخواهد بود. این است که شب برای من بخش قابل‌ِ پذیرفته‌شدن‌تری از شبانه‌روز است. علی ای حال و با تمام اوصاف ِ احتمالن نهیلیستی‌ای که در بالا رفت، هیچ کتمان نمی‌کنم اشتیاقم برای دیدن ِ بخش‌هایی از دنیا را. یک برنامه‌ی ضمنی‌ ِ ناصرخسروواری هم ریخته‌‌باشم انگار حتی که خداوند متعال اگر کمک بکند، به محض این‌که توانستم یک‌جای دنیا باسنم را با آرامش روی زمین بگذارم، بروم و حضرت ِ‌ مین‌لند چاینا را ببینم. خوب ببینم. یک هفته و دو هفته نه. آن سفر ِ‌ شانگهای با من یک کاری کرد که حالا در کمال پررویی قادرم بعد از تفت دادن مشتی خزعبلات از سنخ ِ بالا، برگردم و بگویم که به چیزهایی امیدوارم هنوز(سلام لیمان). حالا که فکر می‌کنم انگار تمام این نوشته قرار بود برسد به همین‌جا که من بگویم دلم می‌خواهد بروم سفر. قطعن که «و ماادرک ما سفر؟»
Read the whole story
Ayda
43 days ago
reply
Tehran, Iran
khers
43 days ago
reply
Share this story
Delete

آینه

3 Shares

توی سلول انفرادی آینه یا هیچ‌چیزی شبیه به آینه پیدا نمی‌شود. آدم آینه را جزو ضروریات زندگی نمی‌داند٬ فکر می‌کند حالا اگر نباشد هم مشکل خاصی ایجاد نمی‌شود. ولی تصویر آدم از خودش٬ از صورت و قیافه و بدنش٬ زودتر از چیزی که فکر می‌کنیم محو و زائل می‌شود. شاید روزهای اول کمبودش زیاد احساس نشود ولی کم‌کم برایت سوال می‌شود که بعد فلان روز در زندان چه شکلی شده‌ام؟ و این سوال تبدیل می‌شود به یک خوره. در نبود آینه٬ همه‌چیز واگذار می‌شود به لامسه و تخیل. قبل از بازداشت یک ماهی بود ابرو برنداشته بودم٬ پس می‌توانستم حدس بزنم که حالا بعد از چهل‌پنجاه روز ابروهایم نامرتب شده و حسابی زشت شده‌ام. دست می‌کشیدم به ابروهایم و تیزی‌های ریز میان و زیر و بالای دو ابرویم را لمس می‌کردم. عادت ابرو کندن از همانجا در من ماند. به پشت لبم دست می‌کشیدم٬ کمی زبر شده بود. نوک انگشت‌هایم در دو سه جای صورتم به جوش‌های ریزی برمی‌خورد که سر درآورده بودند. هوا گرم بود و خبری از کرم نبود٬ فقط صابون گلنار. پوستم از فرط خشکی انگار برای صورتم تنگ شده بود٬ فکر می‌کردم پس در مجموع صورتم نباید در وضع خوبی باشد. موهایم آن موقع خیلی بلند و پرپشت بود٬ بعد از شستن‌شان با شامپو تخم‌مرغی٬ موها در هم گره می‌خوردند و شانه نمی‌شدند. وقت‌هایی که بیکار بودم موکت کف سلول را تمیز می‌کردم و موها و پرزها را جمع می‌کردم. کلی مو جمع می‌شد و فکر می‌کردم پس وضع موهایم هم جالب نیست. در روز بیش از ۱۵ دقیقه هواخوری خبری از هوای تازه نبود٬ با خودم می‌گفتم پس لابد رنگم هم پریده و شبیه مریض‌ها شده‌ام. مجموعا تصویر زشتی از آدم در ذهنش ترسیم می‌شود. حتی ترسناک. و بعد از ایجاد همین تصویر٬ شهوت‌ آدم برای پیداکردن چیزی که بتواند خودش را توش ببیند حتی بیشتر از قبل می‌شود. اولین چیزی که به ذهن من رسید قاشق بود. قاشق را می‌گرفتم روبه‌روی صورتم و سعی می‌کردم در سمت مقعر و محدب‌اش خودم را ببینم. ولی قاشق‌های بازداشتگاه جرم‌گرفته و خراشیده و کهنه بودند و جز سایه‌ای کاملا محو٬ که بسته به طرف قاشق٬ فرو رفته یا بیرون زده بود چیزی نمی‌شد درون‌شان دید. بعد از قاشق‌ها متوجه شیر دستشویی شدم. شیر هم زنگ‌زده و جرم‌گرفته بود. جورابم را کفی کردم و چند بار سابیدمش. زیاد افاقه نکرد٬ ولی تصویر محو و البته دراز و معوج و خیارمانندی از صورتم را می‌توانستم روی درازای شیر ببینم. صورتم را که نزدیک می‌بردم تصویر محو کشیده‌تر و دفرمه‌تر می‌شد و فایده نداشت. یکبار که برای ملاقات رفتیم بیرون٬ به یک ساختمان دیگر در سمت دیگری از شهر٬ فکر کردم حالا توی ماشین وقتی چشم‌بند را بردارند هم شهر و آدم‌ها را می‌بینم٬ هم خودم را توی آینه راننده. ولی گوشه‌ای از ماشین نشاندندم که به آینه‌ی وسط ماشین راهی نداشتم. شیشه‌های ماشین کثیف و بالا بود٬‌ پس از آینه‌های کنار هم خبری نبود. مواجهه با پدرومادرم برایم ترسناک شده بود٬ چون نمی‌دانستم با این قیافه و چادری که سرم کرده‌اند چه شکلی شده‌ام٬ فقط می‌دانستم زشتم٬ و نمی‌خواستم آنها به‌خاطر قیافه‌ام فکر کنند در وضع بدی هستم. ولی چاره‌ای نبود و هیچ راهی برای بهترکردن وضع نداشتم.

روزی که آزاد شدم و نشستم روی صندلی عقب ماشین آقای خ.٬ آینه وسط در تیررس چشمم بود. نمی‌دانم چرا ولی دیگر اصلا برای دیدن خودم بی‌قرار نبودم. حتی بدم می‌آمد با آن زشتی‌ای که می‌دانستم انتظارم را می‌کشد مواجه شوم. دلم می‌خواست عقب بیندازمش. ولی بعد از حدود ده دقیقه نگاهم به آینه‌ افتاد و خودم را دیدم. آن موقع چشم‌هایم هنوز ضعیف نشده بودند و تصویر خیلی واضح بود: رنگ صورتم برخلاف تصورم پریده نبود٬ زرد بود. ابروهایم بیش از چیزی که فکر می‌کردم کلفت و نامرتب شده بودند. پلک‌هایم پف کرده بودند و چشم‌هایم ریز و عجیب شده بودند. دماغم بزرگتر از همیشه به نظر می‌رسید. لب‌هایم هم تقریبا به سفیدی می‌زد. پوست صورتم٬ روی گونه‌ها٬ انگار سوخته بود٬ به قرمز می‌زد. جوش‌هایی که اینجا و آنجا سردرآورده بودند هم کمکی به ماجرا نمی‌کردند. مجموعا شبیه کوچ‌نشین‌های مغول شده بودم. گمان کنم اغراق نیست اگر بگویم که از مواجهه با خودم شوکه شدم. یکی دو ساعت بعد از اینکه رسیدیم خانه رفتم آرایشگاه.

من مدت کوتاهی در انفرادی بودم٬ ولی تصور می‌کنم آدم‌هایی که بیش از حد مشخصی در انفرادی باشند و نتوانند خودشان را ببینند کم‌کم یادشان می‌رود چه شکلی‌اند. چشم‌دوختن آدم به خودش و به بدنش خیلی قدرت و خیلی اثر دارد٬ بخش قابل‌توجهی از تصور آدم از خودش٬ و تبعاْ شخصیت‌اش را می‌سازد. بارها شنیده بودم که انفرادی درازمدت٬ در کنار بازجویی‌های تحقیرآمیز٬ شکست و زوال شخصیت زندانی را تسریع می‌کند. من نبود آینه را هم به این دو عنصر اضافه می‌کنم.

Read the whole story
Ayda
43 days ago
reply
Tehran, Iran
Meursault
43 days ago
reply
Iran,Tehran
khers
43 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories