It passes but it doesn't pass away
294 stories
·
95 followers

girlwithlandscape: Watching old episodes of Parts Unknown and...

1 Share
















girlwithlandscape:

Watching old episodes of Parts Unknown and being struck by little moments like these. What an extraordinary tragedy.

Read the whole story
khers
33 days ago
reply
Share this story
Delete

در توصیف آن سالها

1 Comment and 2 Shares

انتخاب پادکست چنل‌بی برای گوشدادن در آن ساعت از شب تصمیم عاقلانه‌ای نبود.
با چنل‌بی در توییتر اشنا شدم. کلا اهل پادکست نبودم. ترجیحم در بین روشهای دریافت محتوای فرهنگی، خواندن است. اما تعریف‌های زیادی از چنل‌بی شنیده بودم. خواندم که "زبان آتش" اپیزود پرطرفداری‌ست. همان را دانلود کردم.
جریان این بود که در یک اتش‌سوزی سه کودک یک تا دو ساله در آتش می‌سوزند و پدر متهم به قتل می‌شود و بعد حدودا ده سال اعدام می‌شود و بعد حدودا یکسال پس از اعدام، مسجل می‌شود که او قاتل نبوده است‌.
این قبیل اتفاقات، ژانر من نیستند. من را می‌ترسانند و متاسفانه گوینده پادکست صدای به غایت شیوا و نحوه بیان به شدت دلچسبی داشت که مطلب ترسناکی مثل این موضوع را طی دو ساعت و دو دیقه به خورد گوش‌های من بدهد.
قبل از شروع گوش دادن به این اپیزود فکر می‌کردم مدت اپیزود یک ساعت و بیست دیقه است اما وسطش متوجه شدم مدتش 124 دیقه‌است. وقتی که گوش دادن بهش تمام شد ساعت 5 و 55 دقیقه صبح بود. من از شب بیداری خوشم نمی‌اید. از کم خوابیدن، مرتب نخوردن و غمگساری هم خوشم نمی‌اید. چون همه این ها من را یاد "آن سال‌ها" می‌اندازد.
"آن سالها" چیزی است که میخواهم در باره اش صحبت کنم. سالهایی که دیتیل زیادی ازشان ندارم و متاسفانه همین موضوع ناراحتم میکند. می دانم خوب نبودم. اما نمیدانم خوب نبودنم چه کیفیتی داشت. چون نمی نوشتم. یعنی منسجم نمی نوشتم. الان این طور نیستم. کافیست تاریخی از من خواسته شود تا من به یکی از دفاتر برنامه‌ریزی/ خاطره‌نویسی و یا بالا پایین‌های حسیم مراجعه کنم تا بدانم چه حسی داشتم. مساله دقیقا همین است. چیزی که به نحوی ثبت نشود از یاد می رود و یا ماهیتش تغییر میکند. مثلا ممکن است به یاد نیاوری دقیقا چه اتفاقی افتاد که با دوست صمیمی پنج شش ساله ات کات کردی اما می دانی این کار را کردی و فقط می توانی حس کلی را بگویی ولی دیتیلی یادت نیست.
مساله من و آن سالها هم همین است. منظورم سالهای "پیجامه گشاد" است. اگر بخواهم به طور دقیق بگویم آن سالها برایم از سال اول دبیرستان شروع و تا سال سوم دانشگاه ادامه داشت. آن سالها پیجامه کهنه سرمه ای داشتم که همان را میپوشیدم و به مدرسه و بعد به دانشگاه می‌رفتم. به نظرم این بدیهی‌ترین کار بود. نمی‌فهمیدم چرا باید با سر و وضعی جز این به دانشگاه بروم. حتی آن موقع هم تشخیص می‌دادم که مانتوی دختر سال بالایی که در کلاس هیدرولوژی با هم همکلاسیم بسیار خوب است اما من، انرژی و انگیزه لازم برای رفتن، دنبال آن لباس گشتن و پوشیدنش را نداشتم. فکر می‌کردم جایی که باید نیستم. اما نمی‌داستم باید کجا باشم. غم، به  نظرم فضیلت خاصی نبود اما جایگزینی هم نداشتم. شب ها تا دیروقت بیدار می‌ماندم و وبلاگ می‌خواندم. بعد آهنگ گوش می‌دادم. بعد سعی میکردم بهتر شوم. یعنی سعی میکردم به چیزی فکر کنم و مجبور شوم بهتر شوم اما نمی شدم. نمیدانم به چی فکر میکردم. نمیدانم در طول روز چکار میکردم. این ها را نمی‌نوشتم. یادم می‌آید در تخت دراز می‌کشیدم و فکر میکردم که خیلی خسته‌ام. فکر میکردم هنوز از دبیرستان خسته‌ام، از مردن پدرم خسته‌ام. از دانشگاهی که درش قبول شدم خسته‌ام اما حسم، بالا پایینش را یادم نمی‌اید.
یکی دیگر از افسوس هایم این است که ان موقع هم کارها ی جالبی کرده بودم و حرف های بامزه ای زده بودم، اما متاسفانه یادم نمی‌ایدشان. مثلا در دبیرستان هر گه و کثافتی که اتفاق می افتاد من هم یک گوشه اش را گرفته بودم. یا خیلی میشد وسط مدرسه جمع کنم برگردم خانه. قاعدتا این ها باید الهاماتی برای روزهای بعد باشد. مثلا خاطره ای برای فرزندانم که وقتی پیر و از خود راضی شده ام برای توله‌هایشان تعریف کنم و بگویم "یادش بخیررررر،چه روزایی داشتیم. من خیلی باهوش و شولوغ بودم."
اما من صرفا خسته بودم و هر خاطره ای از دبیرستان یا دانشگاه را که بقیه دوستانم تعریف میکنند، من جوری گوش میدهم که انگار خودم آنجا نبودم. انگار توصیف آدم دیگری است.
این توصیف های انقدر جامع، توصیف یک چیز واضح است. افسردگی.اما آن موقع انقدر واضح نبود. نمیدانم چیزی که الان انقدر واضح است چرا آن موقع نبود. در نتیجه عملا کار خاصی هم نمیشد برای التیامش کرد. افسردگی خودبه خود خوب نمی شود.
از پیجامه ام یک خاطره دارم. خاطره این است که داشتم از در دانشکده به در فنی می رفتم که دنیز (که آن موقع نمیشناختمش) یکهو پرید جلو و گفت که اگر فردا هم با آن پیجامه به دانشگاه بیایم آن را جلوی حراست پایین می‌کشد و با قیچی ریز ریزش می‌کند. در واقع همانجا به دنیز ارادت پیدا کردم و فکر کردم که دوستی ام را با او حفظ خواهم کرد و سعی میکنم با حفظ فاصله مناسب اخلاق سگ و زبان تلخش را تحمل کنم. نمی دانم چرا فکر کرد باید اشاره ای به پیجاکه ام بکند. ما دوست نبودیم. مسئولیتی نداشت. این کارش برایم جالب بود.
یادم میآید که واکنشی خاصی نشان ندادم. تنها حسی که یادم است حس این بودکه در مایعی با ویسکوزیته بالا فرو رفته ام. مثل چسب، مثل عسل و هر حرکتی، هر واکنشی، خسته کننده تر از آن بود که من جانش را داشته باشم. احتمالا از دانشگاه بیرون امدم، سوار اتوبوس بی آرتی شدم، تا راه آهن رفتم و برگشتم. اینکار خوشحالم میکرد. شولوغی؛ مادامی که کسی کاری به کارم نداشته باشد خوشحالم میکرد. منظورم این است که نویز بک‌گراند ذهنم را آرام می‌کرد.
از بابت پسر در مضیقه نبودم. الان با بررسی کلی فکر میکنم هیج وقت از بابت پسر در مضیقه نبودم. فقط نمی‌دیدمشان. رفتارم نوعی اشعه "آخیییی کوچولو" ساطع میکرد. نمیدانم چه چیزی در چهره ام بود که پسرها فکر میکردند اشاره به تهوع سارتر من را تحریک جنسی خواهد کرد. اما واقعیت این است که تهوع ساتر، تنها مایه تهوع من بود. ادبیات برای من دستمایه مخ زدن نبود. وسیله توصیف بود. برای همین حالا بعد از گذر سالها فکر میکنم پسرهایی تلاش میکردند مخم را بزنند و  این مقدار از مخ زنی برای دختری که با پیجامه به دانشگاه می‌رفت حتی رکورد خوبی بود. متاسفانه ان موقع نمیدانستم مخ دارد زده می شود و فکر میکردم "در مارکت"نیستم و هر انسانی هرچه قدر هم وارسته، هورمون هایی دارد که دوست دارد به کار گرفته شود. منظورم این نیست که ازینکه هورمون داشته باشم شرم داشتم مساله ام این بود که حتی نمیدانستم هورمونی دارم و نخ‌ها را نمی‌گرفتم.
به طور دقیق می توانم بگویم وضعتم نوعی افسردگی متوسط، افسردگی بعد از تروما، افسردگی فلسفی و عدم آشتی با غرایز جنسی بود.
نقطه مقابل من کسی است که دوست دارم در این پست راجع بهش حرف بزنم. دوستی که بعدا با هم صمیمی تر شدیم و چند هفته پیش از آمریکا آمد ایران و دوباره برگشت.
دوستم زیبا بود و در حد فرهنگ، به خودش می رسید. روی دندانش نگین داشت که برای فضای دانشکده فنی آن موقع چیز عجیبی بود. من باهاش سلام علیک داشتم ولی دوستی خاصی نداشتیم. ازش بدم نمی امد. فقط من دور بودم. خیلی دور.
یعنی این چیزی است که سودا بعدا بهم گفت. گفت تو انگار ما را نمی دیدی. انگار هیچ چیز را نمی دیدی. سودا نمونه کسی است که من می گویم آدم مثبتی است. تصمیمی میگرد و آن را انجام می دهد و در مجموع خوشحال است. با به پیشواز رفتن به مشکلات اوضاع را بر خود زهر نمی کند.
در تناسب با سلیقه اش شیک پوش است و خودش و خواسته هایش را به رسمیت میشناسد. هفته پیش که آمده بود و رفته بود دانشگاه، عکسایی گرفته بود و جای دوستان دیگر را خالی کرده بود. عکسها را به من نشان داد و برایم تعریف کرد که یادت می اید فلان جا فلان طور...؟
من یادم نمی امد. اصا یادم نمی آمد کی دانشگاه رفتم. کی درس خواندم و کی لیسانس گرفتم. تنها چیزی که می دانم این است که از یک دوره ای شروع به عوض شدن کردم. متاسفانه چون دفتر دیگری در دسترسم نیست نمیدانم چه شد و طی چه پروسه ای بود که عوض شدم. فقط میدانم کی بود. نه که آدم دیگری بشوم اما به نحوی تلاش کردم به زعم خودم بهتر شوم. یادم می اید که به خودم میگفتم مهم نیست نتوانم مهم نیست از سر دماوند غل بخورم و به پایین بروم، من به دماوند می روم. مهم نیست که به تخمم نیست که فلان گور را ببینم یا نه ولی می روم. مهم نیست چه احساسی دارم. کار را میکنم.  مهم نیست که این پسر نظرات آبگوشتی راجع به ادبیات دارد من باهاش صحبت میکنم. مهم نیست که هیفده واحد کارشناسی افتاده‌ام، ارشد می‌دهم. بهشان فکر نمیکنم و فقط میکنم.
فکر میکنم رویکرد اسکارلت را در پیش گرفته بودم. قرار بود بعدا به مسائل فکر کنم و در لحظه فقط عمل کنم. این چیزی بود که سالها بعد خِرم را گرفت. چیزی که پارسال متوجهش شدم. من از احساسات منفی گریزانم. از حس گیر افتادن. حس جواب پس دادن. حس غم. اجازه نمیدهم طیف خاصی از احساسات منفی درم فعال شود و ذهنم را پراکنده می کنم. منظورم این نیست که از موقعیت فرار میکنم. اتفاقا همیشه در موقعیت حاضر هستم. اما ذهنم نیست. مثلا در مراسم ختم یا سر قبر مردم، به ساختار گل گلایل فکر میکنم یا اینکه ارتفاع قبر چقدر است و چقدر طول میکشد تا جسد از بین برود. یا حس دلتنگی: سری آدمها را ماچ و بوس میکنم و می پرم در اتوبوس/ قطار و هواپیما و می خوابم. طولانی و عمیق و ته ذهنم کسی میخواند: واقعا مهم نیست. مقابل درد هم تا جایی که وسعم برسد همینم. رفته بودم دو تا از دندان های عقلم را جراحی کنم تا ماه بعد در کشور غریب اذیتم نکند. انصافا دردی هم نداشت. دکتر ماهر بود و من بهش اعتماد داشتم و تمام مدت فکر میکردم مهم نیست. الان تمام می شود و تا الان هیچ وقت هیچ کس با دندان عقلش نمرده.
اما آن شب، با شنیدن آن پادکست، درباره پرونده آتش سوزی و زندانی شدن حدودا ده ساله و بعد اعدام شدن و بعدتر اثبات بی گناهی نوعی از درد را در من زنده کرد که مدت ها بود نمیشناختمش. نوعی درد خالص که حس من از خودم را شبیه روزهای کارشناسی کرد. نوعی درد که ساعت شش صبح خواستم با خوردن پیتزای سرد از یخچال در آمده و نوشابه و شکلات کنارش بزنم و نتوانسم. نوعی درد خالص و سنگین و ضخیم. آن جا بود که دفترهایم را گشتم و دیدم هیچ متن درست حسابیی از آن سالها ندارم و حافظه ام یاری نمی کند. همانجا بود که سالهای بعد را ورق زدم و خودهای مختلفی ام را دیدم که انگار زندگی هایی مستقل و جدا از منند. انگار من نیستند. انگار من روزی این نبودم و در عین حال همین بودم ولی طیف احساساتم این نبود.
برای همین فکر کردم که همیشه، باید نوشت. وقتی نمی نویسی توصیفی از وضعیتت نداری. برای همین فکر کردم که باید حریصانه مثل تمام آدمهایی که در طول سالهای سال، مسخره کرده ام نوشته های چاپ شده ام را جمع کنم. داستان های ضعیفی که در مجله های بی اهمیت نوشته ام. خاطرات کودکی هایم. همه این ها من هستم و اگر همه این نوشته ها نباشد من همه این من ها را یادم می رود. چیزی که نیست، چیزی که ثبت نشده فراموش میشود.
دوست داشتم فکر کنم که پادکستی که شنیدم تخمی بوده و تاثیری روی من نداشته اما تمام روزهای بعد فکر گیر افتادن در چنان وضعیتی دیوانه ام می کرد و برایم یاد آور درک نوعی از بیهودگی در زندگی بود که فقط آن سالها می شناختمش. بعد تر،  با اخته‌تر کردن احساساتم و در عین حال انتخاب دوست پسر مناسب آدم خوشحال تری بودم. قسمت دومش که دلپذیر است اما روی قسمت اولش باید کار کنم که طیف منفی احساساتم را به رسمیت بشناسم و بگذارم بیایند و بروند.

Read the whole story
Ayda
34 days ago
reply
از پیجامه ام یک خاطره دارم. خاطره این است که داشتم از در دانشکده به در فنی می رفتم که دنیز (که آن موقع نمیشناختمش) یکهو پرید جلو و گفت که اگر فردا هم با آن پیجامه به دانشگاه بیایم آن را جلوی حراست پایین می‌کشد و با قیچی ریز ریزش می‌کند. در واقع همانجا به دنیز ارادت پیدا کردم و فکر کردم که دوستی ام را با او حفظ خواهم کرد و سعی میکنم با حفظ فاصله مناسب اخلاق سگ و زبان تلخش را تحمل کنم. نمی دانم چرا فکر کرد باید اشاره ای به پیجاکه ام بکند. ما دوست نبودیم. مسئولیتی نداشت. این کارش برایم جالب بود.
یادم میآید که واکنشی خاصی نشان ندادم. تنها حسی که یادم است حس این بودکه در مایعی با ویسکوزیته بالا فرو رفته ام. مثل چسب، مثل عسل و هر حرکتی، هر واکنشی، خسته کننده تر از آن بود که من جانش را داشته باشم. احتمالا از دانشگاه بیرون امدم، سوار اتوبوس بی آرتی شدم، تا راه آهن رفتم و برگشتم. اینکار خوشحالم میکرد. شولوغی؛ مادامی که کسی کاری به کارم نداشته باشد خوشحالم میکرد. منظورم این است که نویز بک‌گراند ذهنم را آرام می‌کرد.
Tehran, Iran
khers
33 days ago
reply
Share this story
Delete

رنجیدن، رنج‌بردن

2 Shares

رنجیدن باید همان رنج‌بردن باشد اما نیست. رنجیدن مانند گزیدن است، یک بار است و یک باره، تمام می‌شود یا نمی‌شود. اما نیش دردش مانند سوزن و دندان- فرانسوی‌ها می‌گوید دندان مار- فرو می‌رود و داغ می‌کند و فروکش می‌کند. اثرش، یادش می‌ماند.
رنج بردن، نیش ندارد، دندان ندارد. فعلش مصرف می‌شود. هر روز مانند روزی که خدا می‌دهد و کدخدا می‌ستاند. انسان رنج می‌برد. از نیش و دندان. از سرما و گرما. از باد و طوفان، از سیل و زلزله. از یار و جورش. از جبر، جبر روزگار. از ظلم. انسان از روز رنج می‌برد، از خورشید و از شب، از تاریکی. کسی ازاینها نمی‌رنجد.

کسی مسئول رنج نیست. فعل تقصیر را به انسان، بر گرده انسان می‌گذارد. خود رنج بردن بس نیست، تقصیرش هم افزوده می‌شود. انباشت رنج. انسان انبار رنج.

ما از چیزهایی رنج می‌بریم که صاحب ندارد. در اینجا مردم به دیدن پسی‌کولوگ می‌روند، آنجا می‌گویند تراپیست. قدما به دیدن کشیش می‌رفتند. گناهانشان را اعتراف می‌کردند، گمان به اینکه رنج و گناه با هم روابطی دارند. سبک می‌شدند. رنجشان را در اعتراف‌خانه که جای تنگی بود میان کشیش که از خدا نمایندگی داشت و گناه‌کار و پرده‌ای مشبک و چوبین از هم جداشان می‌کرد، خالی می‌کردند. کشیش نمی‌دیدشان، خدا اما می‌دید. یعنی که از کشیش باید ترسید و از خدا نه. ترس از خدا که می‌گویند، ترس از بنده خداست. تا آجر یا سنگ روی آجر یا سنگ بند شود. اینها را به صحنه آوردن می‌گویند. همان تاتر، و بی ‌تاتر پایان جهان خواهد بود. یا آغاز بی‌پایان رنج. تاتر امروز جانشین دنیای بی‌آیین است. و رویارویی مستقیم با خدا دنیای بی‌تاتر یا پایان دنیاست. این دنیا. آن دنیا را نمی‌دانم نامش چیست.

گریه هم سبک می‌کند. رنج‌ها قدری آب می‌شوند و به صورت اشک از چشم‌ها بیرون می‌ریزند. هنوز مردانی هستند که گریه می‌کنند. جوامعی بودند که در آن حتی جانیان رحمت داشتند. داستایوفسکی نویسنده آن مردم بود: «آن تانک‌سوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های می‌گرید». کوندرا که نماینده جوامعی بود که از آن مردم جدا می‌شد، از آن رحمت نفرت داشت. میشل دل کاستیو می‌نویسد، خطاب به داستایوفسکی:‌

«کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ وبا آن شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی‌شناسی را آلوده می‌کند، همان‌گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه‌چیز بدانگونه پیش می‌رود که پنداری، رهیده از کمونیسم، تنها اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار می‌کند، نفرت، تمایل به اخلاق می‌‌شود.

تو فدور،همه آنچه کوندرا نمی‌تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار می‌کنی می‌رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو خود را با آن پر می‌کنی رجعت می‌دهد. تو را به آن استعداد مذهبی غیرقابل‌تحمل رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.»

مردانی هستند که دیگر نمی‌گریند. مردمانی هستند که از رنج می‌گریزند. می‌خواهند که رنج پایان یابد. بی‌تاتر. بی‌آیین. می‌خواهند اگر دستشان برید خون نیاید. اگر نیششان زدند یا دندانشان گرفتند نرنجند. نیش و دندان را می‌کنند. مردمانی که رنج را انکار می‌کنند. و بی‌درد می‌زایند.
Read the whole story
khers
33 days ago
reply
Ayda
36 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

آن‌سال، شبکهٔ ورزش، برای اوّلین‌بار مسابقات دوچرخه‌سواری تور فرانسه را زنده پخش ...

1 Comment and 3 Shares
آن‌سال، شبکهٔ ورزش، برای اوّلین‌بار مسابقات دوچرخه‌سواری تور فرانسه را زنده پخش کرد. پیگیر نبودم و تا آن‌موقع فقط اسم چنین مسابقه‌ای را شنیده بودم. یادم نیست که اتّفاقی فهمیده بودم یا چطوری که از تلویزیون پخش می‌شود. ۲۱روز، هرروز بعداز‌ظهر، می‌نشستم و مسابقه را می‌دیدم. رقابتی که هیجانی نداشت مگر در دورهای آخر، دوچرخه‌سوارهایی که اکثراً لبخند می‌زدند، تماشاچیان ظاهراً شاد و بی‌خیال کنار مسیر و جاده‌ها، مناظر و دشت‌های وسیع سبز، و آفتابی که همزمان به من و به مردم سرزمینی دیگر می‌تابید، آرامم می‌کرد. سال بعدش آنقدر زمین و زمان زیرورو شده بود که هرچه می‌دویدم تا برسم به مسابقه، نمی‌رسیدم، جا می‌ماندم، دیر می‌شد، نمی‌شد. خیلی دست‌وپا زدم و خب، دیر فهمیدم که آن، سهم آن‌سالِ من بود، بدون اینکه منتظرش بوده یا برایش دویده باشم.
Read the whole story
paradoxi
36 days ago
reply
سهم آن‌سالِ من
khers
34 days ago
reply
Ayda
35 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

ترس روح را می‌خورد

2 Shares
چند روز خیلی بی‌دلیل بالا و پایین شدم، برای من که تمام عوامل بیرونی و درونی این بالا و پایین شدن‌هایم را مداوم و با دقت اندازه‌گیری می‌کنم این "بی‌دلیل" خیلی آزاردهنده و غیرقابل تحمل است. ضمن این که برنامه روزانه مشخصی دارم در مسیر برنامه اصلی‌ام، و این بالا و پایین رفتن‌ها گاهی منجر میشود به ورزش نکردن صبحگاهی و در نتیجه درس نخواندن و بهم ریختن برنامه روزانه‌ام، که خود این بهم ریختگی کارهای روزانه باعث بهم خوردن برنامه اصلی می‌شود و بهم خوردن آن، عامل اصلی ناامیدی و در نتیجه حمله‌های شدیدتر بی‌حوصلگی و افسردگی‌‌ام است. 
اما وضعم بدتر شد وقتی دایی‌ام پای تلفن پیله کرد چرا لیتیوم نمی‌خوری، حالا من بیشتر از یک سال است که لیتیوم نمی‌خورم، این تصمیم را خودم شخصا گرفتم و به تراپیستم سپردم اگر به نظرت رسید اوضاعم به هم ریخته و پریشان است بگو تا پیش روانپزشک بروم و دوباره لیتیوم را شروع کنم اما او بهم گفت اوضاعت نسبت به دو سال پیش که دارو مصرف می‌کردی خیلی بهتر شده و شاید بتوانی با همین روش‌های شخصی خودت بدون دارو زندگی کنی. به نظر خودم هم همین‌طور است چون واقعا چیز خاصی در وضعیتم وجود ندارد که نتوانم با راه‌کارهای شخصی و هزینه‌ کم از پسش بر بیایم.
شنبه با هیجانات چسبیده به سقف از خواب بیدار شدم اما نمی‌توانستم ورزش کنم چون روز قبلش وقتی رفته بودیم پارکِ ته کوچه همه جا خیس بود و رنگین‌کمان‌های کوتاه‌قد و موقتی دور و بر تمام آبفشان‌های چرخان پارک می‌چرخیدند، عصبانی شدم و گفتم من توی این خیسی راه نمیروم، رفتیم پارک ملت و آنجا جو ورزش قهرمانی حسابی داغ بود، من هم که روزانه بین سه تا هفت کیلومتر راه میروم هیجان‌زده شدم و گفتم امروز کمتر از ده کیلومتر نمی‌روم و حتی پا را فراتر گذاشتم و گفتم اصلا می‌خواهم بدوم. بعد از ورزش سنگین آن روز دو عضله دو ور کونم گرفت و فردایش، یعنی همان روز که خیلی بالا بودم تقریبا نتوانستم از تخت تکان بخورم و تمام هیجاناتم فقط می‌توانستند در قالب فکر به مغزم حمله کنند. وای بر این حال، یاد روزهای مریضی و عمل کمرم می‌افتادم، روزهایی که به خاطر مسکن عجیبی به اسم گاباپنتین که هم زمان که درد را تسکین می‌دهد باعث شیدایی در صورت اختلال دوقطبی هم می‌شود، از شدت هیجان رو به پارگی بودم اما نباید تکان میخوردم، توی بستر بیماری قل قل میخوردم و سرعت فکر کردنم آنقدر زیاد میشد که نمی‌توانستم نفس بکشم. تنها راهی که آن روزها پیدا کرده بودم خواندن رمان‌های قطورِ آدم‌های دیوانه و پرحرف بود که به جزییات با وسواس و وقت‌کشی می‌پرداختند، جوری که فرصت نمی‌کردم هیچ فکر دیگری بکنم. آن شنبه هم فورا به این تنها نجات دهنده از دست فکرهای هرز پناه بردم، کتابم را برداشتم که زمستان شروعش کرده بودم و هنوز سیصد صفحه‌اش باقی مانده بود، چنان افتادم رویش که همان روز تمام شد. صفحات آخر را روی بالکن میان سر و صدای پرنده‌ها خواندم، آن روز هوا راکد و بی‌حرکت بود و صداها چندبرابر بلندتر از قبل به گوشم می‌رسید، از دورترین صداهای کوچه‌های پشتی تا خرخر کلاغی که لابه‌لای چنار جلوی خانه لانه کرده، همه و همه هم زمان با جملات آخر کتابم پر از درد و اندوه، جاهای خالی مغزم را پر کردند و وقتی که کتاب را بستم و رفتم توی تخت چنان به خودم می‌پیچیدم انگار می‌خواستم چیز هضم نشده‌ای را با یک جور مراسم خاصی دفع کنم. آن قدر همان جا ماندم که هوا تاریک و تاریک‌تر شد و من توی دردی نامریی و نامفهوم فرو رفتم، فقط نور کمی به پاهایم می‌تابید که در واقع نور مستقیمی نبود بلکه انعکاسی بود از نوری که آینه‎‎‌های نمای بیرونی ساختمانی در دوردست به پنجره اتاق خواب می‌تاباندند.
یکشنبه همه چیز بدتر شد، کتاب تمام شده‌ام ته نشین شده بود و خشمی گزنده تمام نیروی روز قبلم را بلعیده بود، با ته‌مانده‌ای از انرژی دقیقا برخلاف روز قبل بیدار شدم. تمام زیبایی‌های شخصیت‌های داستان نابود شده و از دست رفته، توی سرم می‌چرخیدند. مدام فکر می‌کردم آن همه زیبای صورت و فکر و رفتار به هیچ کاری جز مردن و نابودی نیامده بود و این همه‌ی حقیقت است. هرلحظه ناامیدتر و تلخ‌تر می‌شدم و چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌داد ترسم از ناامیدی بود که خوب می‌دانستم چه بلایی سرم می‌آورد. به خودم تشر زدم که امروز یکشنبه است و روز دوم بهم خوردن برنامه است پس باید تمام جلوگیری‌هایی که برای این جور وقت‌ها آماده کرده‌ام را به کار ببندم و خودم را نجات بدهم. به زور و کشان کشان خودم را به پارک رساندم چون این هم یکی از برنامه‌های نجات بود. چند دقیقه گیج و بی‌قرار لابه‌لای درخت‌ها راه رفتم اما توان زیادی برای حرکت کردن نداشتم، مردی بچه‌هایش را روی تاب تکان تکان می‌داد و من از تماشای تکان خورد تاب فکر کردم باید بدوم تا زهر این اندوه از تنم خارج شود. مدت‌هاست تمام زندگی‌ام شده کون دادن به اختلالم، جان کندن برای حفظ تعادل بین حال خوب و بدم بدون دارو، تقریبا تمام کارهای روزمره‌ام جدالی است با این اختلال، ورزش کردن و کار کردن و درس خواندن و رعایت رژیم غذایی و نقاشی کشیدن و هر کوفتی که ازم سر میزند، همه‌شان کونی است که به این مرض میدهم تا دارو نخورم، خوب هم راه افتاده‌ام و حالا برای خودم یک پا کارشناسم، هیچ چیزی در این اختلال کیری نیست که ندانم و برایش دوا درمانی شخصی جور نکرده باشم. همین طور که داشتم در قسمت خلوتی از پارک می‌دویدم پایم رفت توی یک چاله و پیچ خورد، از عصبانیت و خشم سرخ شده بودم و داشتم خودم را به خاطر این دویدن احمقانه سرزنش می‌کردم که چشمم افتاد به چند نفر که خیره تماشایم می‌کردند، همین شد چوب دیگری تا با آن به سرم بکوبم با چسباندن انگ «دنبال نمایش بودن» به عصبانیتم اضافه می‌کردم، و این فکر حتی یک فعل درست هم نداشت، صفت نمایشی آن‌قدر توی سرم با سرعت تکرار می‌شد که اگر می‌شد صدای مغزم را ضبط کنم ممکن بود این کلمه از ته بچسبد به تکرار خودش و برعکس و بی‌معنی به نظر برسد. وقتی سرم را آوردم بالا و چند نفر را دیدم که خیره شده‌اند بهم چنان وحشتی سر تا پایم را فرا گرفت انگار در حال تجاوز مچم را گرفته‌اند، از پارک فرار کردم بیرون و صدای موسیقی توی گوشم را آنقدر زیاد کردم تا شاید بتوانم جلوی حملات فکری‌ام را بگیرم. خوب می‌دانم این حملات خودم به خودم از اصلی‌ترین راه‌های به هم زدن تعادلم است. وقتی رسیدم خانه به خودم گفتم برای عزاداری برای کتاب تمام شده و باقی کثافت‌کاری‌های فکری‌ات همین یک روز را وقت داری، فردا که شد باید همه این‌ها تمام شده باشند و دوباره زندگی عادی‌ات را از سر بگیری و هم زمان صدای پلیدی توی سرم می‌گفت: «حالا مگه زندگی عادیت چه گهیه».
تمام آن یکشنبه غمگین را به رخوت و غصه و حملات شخصی در تخت گذراندم و دوشنبه وقتی از رختخواب بلند شدم و خودم را توی آینه دیدم از ترس وحشت کردم. صورتم ورم کرده بود، ورم نبود، پف عجیبی بود که تمام اجزای صورتم را بلعیده بود و چشم‌هایم را مثل نقطه بی‌نور و کم حجمی وسط بادکنکی بی‌رنگ جا گذاشته بود، خودم را دلداری دادم لااقل مرض رُزاسه توی این لحظات لجن‌مال دست از سرم برداشته اما کمتر از دو سه ساعت رزاسه با تمام توان حمله کرد و تمام صورت بی‌رنگم سرخ شد، با عذاب به خودم توی آینه نگاه کردم و به نظرم رسید با تمام آن پف‌ها و سرخی‌ها زیباتر شده‌ام، با پوزخند روانی ترسناکی با صدای بلند خطاب به خودم گفتم پس رزاسه مرض خوشگلی است. این فهمِ زیبایی صورتم در آن روزها که زیبایی برایم به نابودی گره خورده بود و «نمایشی» فحشی بود که برای خودم انتخاب کرده بودم، زهری بود که در دهان خودم می‌چکاندم، انگار موجودی مخوف به جایم حرف میزد، صدایم حتی فرق کرده بود، از ترس لرزیدم و از آینه هم فرار کردم. هیجاناتم زیاد بود و به اصطلاح خودم دوباره چسبیده بودم به سقف، به وضوح می‌دیدم در بد وضعیتی افتاده‌ام، وضعیت ترسناکی که بالا و پایین شدن قطب‌ها سرعت می‌گیرند و یک روز پایین پایینی و فردا بالای بالا. این وضعیت را قبلا با سرعت‌های متفاوت تجربه کرده بودم، روزهایی که طی یک روز این تغییرات از سرم می‌گذشتند، صبح پرانرژی و سرحال بودم و به ظهر که می‌رسیدم خالی می‌شدم و تمام دنیا روی سرم خراب می‌شد. از این که پیش‌بینی دایی درست از آب دربیاید و از پس بی‌لیتیومی برنیایم بعد از یک سال دوباره ترسیده بودم،تمام هیجاناتم شدند استرس، داشتم در و دیوار خانه را گاز میگرفتم که خودم را به زور از خانه بیرون کردم. توی حیاط بچه یکی از زن‌هایی که در کارگاه هنری زیرزمین چیزمیز درست می‌کنند و توی اینستاگرام می‌فروشند را دیدم، این بچه هر روز توی این یک وجب حیاط ساعت‌ها تنهایی بازی می‌کند و هربار دیدنش دلم را خون می‌کند. داشت سعی می‌کرد دوچرخه صورتی کوچکی را راه ببرد اما می‌گفت دوچرخه‌سواری را فراموش کرده‌ام، مادرش مسخره‌اش می‌کرد و اصرار داشت دوچرخه‌سواری چیزی نیست که فراموش شود. یک‌هو بی‌مقدمه بهش گفتم بیا با هم بریم پارک، مادرش چشمانش زد بیرون و بچه فورا قبول کرد، دست بچه را گرفتم و زدیم بیرون، خیلی وقت است دوستیم اما تا حالا با هم تنها نبودیم، دستانش نرم و خیس بود، نمی‌فهمیدم خیسی کف دستان خودم است یا او، اما نمی‌توانستم دستش را رها کنم، یعنی از این که این من باشم که اول دستانش را رها میکنم می‌ترسیدم. از عرض کوچه رد شدیم و زیر سایه درختانی که یک قسمت از پیاده‌رو را تاریک کرده بودند دست هم را ول کردیم. تقریبا تمام طول راه برایم داستان تعریف کرد، توی پارک یک لحظه داستان‌هایش را متوقف کرد و گفت عجب پارک قشنگی و فورا ادامه داستانش را از سر گرفت. واقعا راضی بودم، از حرف زدن کسی به جز مغز خودم، آن هم یک بچه که هرچه باشد مغزش از من سرراست‌تر و تمیزتر کار میکند. داستان پیچ‌خوردگی روز قبل وقتی بچه  توی پارک هرکاری دلش می‌خواست می‌کرد، باعث حسرت و اضطرابم شد. وقتی رسیدم خانه شروع کردم حسرت تمام چیزهایی را خوردن که در واقع ثروتم بود و با بزرگ شدن از دست‌شان داده بودم. اینکه دویدن و پیچ خوردم پایم را مدام ربطش می‌دادم به نیازم به نمایش و میزدم توی سر خودم در حالی که نمایش یک بخشی از زندگی روزمره‌ کودکی‌ام بود، داغم را تازه میکرد. یادم می‌آمد سر صف توی مدرسه آواز می‌خواندم، توی کلاس وقتی معلم نبود می‌شدم مجری و با همکاری بچه‌ها برنامه‌های خنده‌دار اجرا میکردیم، توی جمع‌های خانوادگی بلندبلند خطابه‌هایی ایراد میکردم و جلوی تمام دوربین‌ها ژست می‌گرفتم و با صدای بلند چیز می‌خواندم، حتی یادم آمد سوم دبیرستان تازه مدرسه‌ام را عوض کرده بودم و هیچ کسی را آنجا نمی‌شناختم، مدیر مدرسه روز اول سر صف گفت نامه به رییس جمهور را یکی بیاید بخواند و من از بس عاشق چیز خواندن بودم بدون یک لحظه فکر قبول کردم و پریدم پشت دوست خوبم میکروفن و آنقدر نامه را با احساس خواندم که چند نفر گریه‌شان گرفت اما حالا آنقدر خاک بر سر شده‌ام که حتی نمی‌توانم در حضور آدم‌ها راحت بدوم. تمام شب را با سرزنش گذراندم و همان شب اقتباسی نه خیلی جدی از جنایت و مکافات دیدم و به خودم خندیدم که بی هیچ ارتکاب جرمی همیشه در وضعیت مکافاتم فقط.
روز بعد دوباره پایین بودم،دیدم دیگر مقاومت فایده‌ای ندارد و واقعا نمی‌توانم جلوی این حملات شیدایی و افسردگی روزانه را بگیرم و هم زمان نمی‌توانم اندوهی را که هر لحظه مثل لایه نازکی از گرد و خاک همه‌ی افق دیدم را می‌گیرد متوقف کنم. نه توان ورزش کردن مانده بود و نه حوصله درس خواندن، فقط نقاشی بود که می‌توانستم به آن بپردازم اما آنقدر پریشان و لرزان بودم که خطوطم غلط و بی‌سرانجام روی صفحه می‌ماندند و من هم بیزار و بدون اعصابی برای ادامه دادن همه چیز را نیمه‌کاره رها میکردم. افتادم دنبال موچین برای بیرون کشیدن خال‌خال موهای زیر چانه‌ام، این چند روز به همه کار دست زده بودم تا از این وضع نجات پیدا کنم و به خیالم موچین حتما می‌توانست معجزه کند. هرچقدر گشتم موچین پیدا نشد و در کمتر از نیم ساعت لیست سیاهی از چیزهای گم شده روبروی چشمم ردیف شد، ناامیدی از پیدا کردن چیزهای گم شده خودش یک غول است برای شکست دادن، در واقع از دست دادن و فقدان مسیر مستقیمی است به ناامیدی و ناامیدی همان چیزی است که ازش وحشت دارم. می‌ترسیدم اگر امیدی نداشته باشم دوباره برگردم به روزهای سرد و تلخ ولو شدن توی تخت خواب یا روزهای پرتنش دعوا و بگو و مگو و غذا دادن به میل‌های وحشیانه و شهوتم.
اما واقعا چیزهایی را گم کرده بودم، از همه بدتر گوشواره عقیقی بود که از بیروت خریده بودم. از روش‌های همیشگی پیدا کردن اشیا گم شده به خانه شیوا رسیدم، به غروب دلگیر و کم نوری که چت‎بیکر تایم افتر تایم می‌خواند و من روی تخت خواب شیوا نشسته بودم و به ته مانده نور روز که آسمان را سورمه‌ای می‌کرد نگاه می‌کردم، شیوا با دقت تمام کمدها و کشوها و کیف‌ها و قوطی‌های چندین و چندساله‌ را باز میکرد، چیزهایی که می‌خواست با خودش از ایران ببرد را برمی‌داشت و باقی را برای آدم‌های دیگر جا می‌گذاشت، همان جا بود که احساس خفگی کردم گوشواره‌ها را از گوشم درآوردم و توی مشتم نگه داشتم. بعد شیوا کیف چرمی سیاهی را بیرون کشید و گفت آها این همونیه که تو میخوای، واقعا همان اندازه‌ای بود که قبلا برایش وصف کرده بودم، کیفی نه آنقدر بزرگ که هوای تویش را هم مجبور شوم حمل کنم نه آنقدر کوچک که دفتر طراحی و مدادهایم تویش جا نشوند. گفتم آره خودشه، کیف را داد دستم، من هم گوشواره‌های توی مشتم را فورا توی یکی از جیب‌هایش فرو کردم اما باز هم مضطرب شدم، رفتم توی هال کیف خودم را برداشتم و این بار گوشواره‌های عزیزم را توی جیب آن فرو کردم، فکر میکردم کیف جدید که مال خودم نیست و تازه دارم با آن آشنا میشوم قابل اعتماد نیست، باید این گوشواره‌ها را یک جایی بگذارم که حسابی با سوراخ‌هایش آشنا هستم. موقع خداحافظی شیوا به کیف خودم اشاره کرد و  گفت درش بازه گفتم این کیفه همیشه همینه، وقتی سوار اسنپ شدم تمام محتویات کیفم ریخت بیرون، به راننده گفتم تو رو خدا نگه دار یک چیزی توی کیفم بود که حالا افتاده لای صندلی و باید برای برداشتنش حتما در را باز کنم، البته این صحنه همین الان یادم آمد، چون همین چند دقیقه پیش گوشواره‌هایم را پیدا کردم اما قبل از آن یعنی تمام دیروز فقط لحظه بیرون ریخته شدن چیزهای توی کیفم یادم می‌آمد و مطمئن بودم گوشواره‌ها همان جا کف آن ماشین مانده‌اند، چون بلخره باید غذایی به ناامیدی‌ام می‌دادم و چه چیزی بهتر از این فراموشی ناخواسته. این هم یادم بود که راننده خیلی مودب و حسابی بود و باهم به همه چیز خندیدیم و دوباره موقع پیاده شدن چیزی از کیفم افتاد و من از هول فراموش کردم با او خداحافظی کنم و از دیروز هربار یاد گوشواره‌ها افتادم به خودم گفتم حقت همینه چون با راننده به اون خوبی خداحافظی نکردی. به رامین گفتم اگر گوشواره‌هایم واقعا گم شده باشند از غصه دق میکنم، و همین شد سردر تمام فکرهایم. دیگر نمی‌توانستم بیشتر از این برای از دست دادن یک جفت گوشواره غصه بخورم باز هم زدیم بیرون برای ورزش، هوا گرم بود و خیلی منتظر مانده بودیم تا آفتاب کمی پایین برود.
غروب پارک حسابی شلوغ بود، بچه‌ها توی زمین بازی در حال جست و خیز بودند، سه تا مرد پلاستیک بزرگی را زیر درخت‌های توت پهن می‌کردند و با چوب به شاخه‌ها می‌زدند، چندتا کارگر با پاهایی که از گچ هنوز سفید بود و دمپایی‌های پلاستیی پای فوتبال‌دستی حشیش می‌کشیدند و دسته‌ها را با سرعت می‌چرخاندند، از نرده‌های پشت پارک رفتیم روی تپه مشرف به اتوبان، مردی را دیدم که روی زنی لای بوته‌ها خوابیده بود و بالا و پایین می‌شد، واقعا باورم نمی‌شدم دوباره دقیق‌تر نگاه کردم و دیدم واقعا دو نفر مشغول کردن‌اند. دوباره پایم رفت توی یک چاله، دقیقا همان پایی که چند روز پیش پیچ خورده بود، این بار نه از متوجه شدن نگاه‌های بقیه، دقیقا به دلیلی برعکس آن. به پارک برگشتیم و رامین گربه‌ای که روی سقف یکی از آلاچیق‌ها گیر کرده بود را به زور کشید پایین، مردی که هر روز توی پارک ورزش می‌کند و میتینگ سیاسی برگزار می‌کند داشت چیزهایی درباره مشارکت مدنی می‌گفت، زنی هم روبروی درختان با دمپایی نشسته بود و نقاشی می‌کشید، همه بودند، همه‌ی همه، جسد قورباغه‌ای زیر پای حشرات خشک شده بود و مورچه‌ها دسته‌جمعی به توت‌های از درخت افتاده حمله کرده بودند. نابودی مثل هوا بالای سر این «همه» می‌چرخید و من ناامیدی را حتی از نگاه دختربچه‌ای که توپی را به هوا پرتاب می‌کرد شکار می‌کردم. آنقدر پریشان و غمگین و سنگین بودم که نمی‌توانستم بدنم را روی پاهایم تحمل کنم، واقعا تلوتلو می‌خوردم و این حال ناشی از چند روز جدال بین خوشی و ناخوشی بود، نفس عمیقی کشیدم و  تمام شدن و از دست رفتن را هم زمان با شور زندگی قورت دادم، زن و مردی از جلوی رویم گذشتند و سوار موتور شدند و من از رنگ لباس دختر فهمیدم این‌ها همان‌هایی هستند که داشتند پشت بوته‌ها سکس می‌کردند. زمانی که به نظرم برای خودم سنگین می‌رسید و نمی‌گذشت برای آنها خیلی زود گذشته بود، این دوگانگی در فهم مفهومی ثابت را خیلی تیز و ترسناک احساس می‌کردم. نگهبان پارک توی اتاقک تنگی روی تختی در حال چرت زدن بود و نوار باریک شرت آبی‌ روی کمرش بالا و پایین می‌شد، توت‌های درشتی که توی یک سینی بزرگ چیده بود روی سکوی سنگی دم در اتاقک توی هوای آزاد خشک می‌شدند، مگس‌ها توت‌ها را ول کرده بودند و به تکه کوچکی گه‌سگ توی باغچه‌ی پای سکو چسبیده بودند. موهای زرد دختری از پشت سبزی درختان لابه‌لای انگشتان پسری فرو میرفت و ابرها به هم فشار می‌آوردند تا آسمان را پر کنند. تماشاگر ماهری شده‌ بودم و همه چیز را زیر نظر داشتم، چشمم بیهودگی را روی هوا میزد، چیزهای تکراری و خسته کننده را و به وضوح می‌دیدم و با خودم می‌گفتم همه‌اش همین است.
این فکرها باید ناامیدم میکرد، اما دیگر بودن ناامیدی را از نبودنش تشخیص نمی‌دادم، مثل دوچرخه‌سواری که از یاد آدم نمی‌رود ناامیدی را هم همیشه به یاد دارم،  فقط باید بین فکر کردن بهش و تماشا کردنِ بدون فکر یکی را انتخاب کنم. ردش را همه جا میزنم، از میان خنده و شادی و هیجان با موچین بیرون می‌کشمش و انعکاس پرتوهای پرنورش را ته چاه هم می‌بینم. از پارک رفتم بیرون و از پله‌هایی که رو به کوه‌های غبار گرفته پایین می‌رفت سرازیر شدم و تری سگ پارک هم پشت سرم آمد. می‌دیدم ناامیدی دیگر برایم ترسناک نیست، چطور می‌شود از چیزی آنقدر پیوسته به زندگی ترسید، می‌دانستم پله‌ها که تمام شوند، خورشید که کاملا غروب کند، شب که بخوابم فردا دیگر همه چیز به حالت عادی برگشته، این گشایشی که از تماشای هم زمان ناامیدی ناشی از نابودی و شور زندگی توی مغزم به وجود آمده بود را خوب می‌شناختم، نقطه پایان پریشانی‌ام را. تری با فاصله معقولی از من از پله‌ها پایین آمد، پله‌ها تمام شد، روز تمام شد و با هم ایستادیم به تماشای پسر آشنایی که داشت توت‌های کف زمین را می‌خورد.
Read the whole story
khers
35 days ago
reply
Ayda
36 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

در این مکان چلوکباب حرف اول را می زند

2 Shares

چه شد که دیگر کسی وبلاگ ننوشت؟ من نمی‌دانم. حقیقتا هر چه فکر میکنم یادم نمی‌آید. احتمالا بعد از فیلترینگ 88 بود. اما یادم می آید که تا بعدترش باز کسانی می‌نوشتند.
شاید هم تاثیر گودریدز بود؛ قبلا که گوگل، سرویس گوگل‌ریدر را داشت همه با شوق و ذوق می‌نوشتند و با هم شِر و معاشرت می‌کردند.
یادم می آید آن وقت ها چند وبلاگ بودند که جمله هایی ازشان تا مدت‌ها در ذهنم گیر کرده بود. یکیش این وبلاگ "در این مکان چلوکباب حرف اول را می‌زند" بود. نوشته هایش را دوست داشتم. نوعی ملال و طنز همزمان داشت که به نظر من واقعی بود.
بعد وبلاگ فربد اختری هم بود. آن وقت‌ها مینوشت. الان فقط عکس شر میکند، البته شاید جای دیگری جور دیگری می‌نویسد که من نمی‌بینم؛ آن موقع به نظرم متن هایش خیلی ترتمیز و شسته رفته بودند.
قبل‌ترش وبلاگ فرناز سیف هم بود. امشاسپندان. تا جایی که حافظه ام یاری میکند فرناز سیف از خیلی قبل‌تر دیگر در وبلاگش ننوشت. در مورد فرناز،  براساس چیزی که از فیس‌بوک می‌بینم فکر میکنم نویسندگی‌اش را ارتقاع داد. حتی بهتر از قبل هم مینویسد و به زعم منِ غیر حرفه‌ای، ترجمه های خیلی تروتمیزی هم دارد. نوشته‌اش با آدم حرف می‌زند.
ولی یکهو همه این‌ها و خیلی‌های دیگر ننوشتند و به عده در کانال‌های تلگرامی ختابه‌های درباره چطور باشیم و از زندگی لذت ببریم و زن چیست نوشتند.
فکر نمی‌کنم دلیلش فیلترینگ بوده باشد. چون الان همه توییتری هستند و فیلترشکنشان درِ توییتر را به خوبی باز می‌کند.
بعدتر به طور خاص در ذهنم سه وبلاگ هستند که می‌نویسند. آیدا پیاده رو و آیدا کارپه و نهایتا خرس. آیداها از قبل هم بودند و قطعا هم نسلان من که پیشروی مساله خاصی نبودیم جورهای مختلفی که می‌توانستیم باشیم را از دو تای اول یاد گرفتند.
اما وبلاگ آخر، برای من و احتمالا خیلی های دیگر محبوب‌ترین محسوب می‌شود.  من نوشته‌های این وبلاگ را از دوران فروغ وبلاگ نویسی یادم نمی‌اید و اگر نویسنده وبلاگ، نویسنده وبلاگ دیگری بود که آن موقع می‌خواندم، من نمی‌دانم چه کسی است.
طنز مستتر در روزمرگی اش دیوانه‌ کننده است. همه چیز به طرز منسجمی ملال انگیز و در عین حال بامزه است و برای من یادآور زندگی دانشجویان دانشکده‌های فنی است که قرار بود روزی دنیا را در حد سانتی متر جابه‌جا کنند و درنهایت از ساده های روزمره هم عاجز ماندند.
این داستان خود من هم هست. من آدم باهوشی هستم ولی خب نه انقدر که چیز خاصی در علم و ادب بشوم. در زمینه علمی که نهایت توانم گرفتن یک مدرک دکتری است. اما در مورد ادبیات، اگر شانسی هم داشتم با نداشتن تحصیلات اکادمیک ادبی از دست دادم و این چیزی است که میخواهم درباره اش بنویسم.
من وبلاگ نویس وبلاگ خرس را نمی‌شناختم. تجسس خاصی هم نکرده بودم؛ همیشه نوعی دافعه نسبت به ممزوج شدن با اهالی فرهنگ و هنر داشته‌ام. در جمع‌های فرهنگی دست هایم را قلاب می کنم و  شصت دست چپم را روی دست راستم می‌مالم و لبخند می‌زنم که جمله نامربوطی نپرانم. چون این توانایی را دارم. تخمینم از شدت پرتاب کردن سهمگین‌ترین جمله، میزان رودرواسی‌ام با طرف مقابل و میلم برای حفظ کردن هنجارهای اجتماعیست.
به هرحال کتاب خرس که منتشر شد اسمش را فهمیدم. سرِکار بودم که سفارش دادم کتاب برایم بیاید. همان جا شروع کردم خواندن.
با حافظه ای که از وبلاگش داشتم میدانستم جملات هر قسمت مال کدام قسمت از کدام پست وبلاگش است همان طور که خودش هم اول کتاب میگفت، نوشته تعداد زیادی تک نوشته بودکه با یک خط داستانی بهم پیوند خورده بود.
اول فکر کردم کتاب نباید پست‌های وبلاگ آدم باشد. یعنی تصوری که از نوشتن دارم این طور نبود. اما باز هم نمی تواستم کتاب را زمین بگذارم و سر جاهایی که یادم می اید در وبلاگش خندیده بودم باز هم می‌خندیدم.
بعدتر فکر کردم دقیقا چه انتظاری دارم؟ واقعا انتظار دارم چه چیزی نوشته شود؟ داستان من و احتمالا تعداد زیادی از دانش‌جویان رشته های فنی که کتاب‌خوان هستند همین است. احتمالا می توانستند بنویسند اما تحصیل لازمه و تمرکزی که بتوانند سیمای زنی در میان جمع تولید کنند ندارند. ما تنها داستان زندگی خودمان را داریم.
کسانی که احتمالا از ما بهتر اند دیگر نمی نویسنند. سال هاست صنعت نشر خوابیده و آدمها دارند با اسنپ پول در می آورند. از چه بنویسند؟ که اگه بنویسند مگر چاپ می شود؟
رمان کامل یا عناصر داستانی ترتمیز چند وقت است چاپ نشده و از آن بدتر زنی که در ایران شبیه خودش بنویسند و قاطع پای قلمش بیایستد مگر چند نفر مانده؟
از بقایای وبلاگ نویسی خرس مانده و آیداها و چند نفر دیگری که هستند، خوب هم هستند و بقیه در توییتر در تعداد مشخصی کاراکتر، واکنشی به اتفاقی نشان می‌دهند.
زنو آن روز در توییتر گفته بود که نویسنده‌ها با مهاجرت قلمشان را از دست می دهند و دیگر نمیتوانند بنویسند. به طور دقیق مندنی پور و روانی پور را گفته بود. اما تصور من این است که هر آدمی روزی می‌بُرد و دیگر نمی‌نویسد؛ نه که برود و دیگر ننویسد.
مگر همه انها که از وبلاگ ها کوچ کردند از ایران رفته بودند؟ مگر همه آن ها که می روند از قلم می‌افتند؟ مگر میلان کوندرا در تبعید نصف نوشته هایش را ننوشت؟ مگر عباس معروفی در جابه‌جایی ننوشت؟ خاک ما چقدر رسی و پاگیر است که  با تغییر آب و هوا قلم خشک می شود و نویسنده بی فروغ می شود؟
تصور منِ اماتور این است که آدم ها خیلی قبل از اینکه بروند از نوشتن دست میکشند. هر کدام به یک دلیلی. نوشتن، به صورت اکادمیک خیلی وقت است که دیگر در ایران اتفاق نمی‌افتد. این که چرا اتفاق نمی افتد که معلوم است. دانشگاه ادبیات چه آموزشی دارد؟ چقدر دستش باز است؟
اما اینکه ما نمی نویسیم، ما نوشتن را ترک میکنیم،مقصرش ماییم. این وسط دَم خرس گرم که همانی که بود را نوشت. از همان بک گراند پرفروغ خانوادگی شیره گرفت و نوشت. همان چیزی که بود را نوشت و کاری کرد که ما خودی که داشت را باور کنیم.
به نظرم سنگر نوشتن را نباید خالی کرد. شاید من اگر همین قدر هم که کسشرم بنویسم، نسل بعدی یکبار دیگر بتواند سووشون را بنویسد. نسل فعلی که بیست سال عقبگرد ادبی داشته.

Read the whole story
Ayda
43 days ago
reply
Tehran, Iran
khers
46 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories