It passes but it doesn't pass away
296 stories
·
97 followers

عزیزم

1 Share
خیلی وقت بود نگاهی بهت ننداخته‌ بودم اما حالا وقت تماشا کردنت رسیده. بگذار کمی آزارت بدهم بعد بایستم عقب تماشایت کنم چطور به خودت می‌پیچی و به در و دیوار می‌خوری تا خودت را خالی کنی. مدت‌ها دور ایستادم و پنهانی تماشایت کردم، آنقدر دور که من را فراموش کردی اما حالا شهوت تماشا کردنت موقع رنج کشیدن آنقدر زیاد است که دیگر نمی‌توانم نگاهم را پنهان کنم با این که تو دیگر حواست به من نیست. خوب می‌دانم بعد از این دردی که تحمل میکنی نوبت نوازش من می‌رسد، در حالی که هر لحظه بیشتر در خلسه فرو میروی و آنقدر بی‌حالی که فراموش میکنی این من بودم که آزارت دادم. همیشه همین طور است، من شکارچیِ لحظاتِ درد کشیدن تو هستم. واقعی‌تر و برانگیزاننده‌تر از درد کشیدن تو برای من دیگر وجود ندارد عزیزم.
Read the whole story
khers
40 days ago
reply
Share this story
Delete

تو می‌ترکی یا من؟

1 Share

از جمله رخ‌دادهای مشکل‌گشا در داستان‌های بچگی ما یکی هم این بود که دخترِ ماجرا، چنان به تنگ می‌آمد که از جادوگر شهر، عروسک سنگ صبوری می‌خرید و صبر می‌کرد تا تاریکی و خلوتِ شب. بعد می‌نشست رو به‌روی عروسک و همه دردهاش را بهش می‌گفت و آخر سر تکرار می‌کرد «عروسک سنگ صبور، تو صبور و من صبور، حالا تو می‌ترکی یا من بترکم؟»، در همین لحظه شاهزاده رویاها که از پشت پرده‌ای، دیواری، جایی همه حقایق را فهمیده بود، می‌پرید بیرون و دختر را محکم در آغوش می‌گرفت تا عروسک از غصه بترکد و پایان خوش ماجرا.

***‌
در یوتیوب چرخ می‌زدم. خیلی خیلی اتفاقی به گفت‌وگوی زنی با دکتر هولاکویی برخوردم درباره غم و اندوهش. شبیه وضعیت من بود و نبود و به درد خورد و نخورد، ولی این عادت را در من ایجاد کرد که گاه و بیگاه به مشاوره‌های رادیویی هولاکویی (که پیشتر نامش را از مادرم و روش‌های تربیت کودکش شنیده بودم) گوش کنم. هولاکویی دکتری جامعه شناسی دارد و روانشناسی و اقتصاد هم خوانده و مجموع اینها در کنار ذکاوت و تجربه زیاد شنیدن مشاوره‌هایش را جذاب می‌کند. رک‌گویی‌، دعوت به داشتن عزت نفس، عقلانیت، انصاف و واقع بینی در گفتارش تاثیرگذار و متنبه‌کننده است و البته از آن جالب‌تر شنیدن روایت‌های دست اول آدم‌ها درباره زندگی و مشکلاتشان است. قصه‌های منحصر به فردشان درباره ماجراها، بالا و پایین‌هایی که از سر گذرانده‌اند و پنجره‌ای که از آن دنیا را می‌بینند. از کارگری مهاجر تا آرتیست حرفه‌ای و پزشک جراح…آدمهایی مشابه، ولی متفاوت. هر کدام بار سنگینی از حضور/غیاب آدم‌ها، رخ‌دادها، خاطرات و اشتباهات به دوش دارند که روانشان را می‌خراشد. هلاکویی، آنقدر که در چند دقیقه مقدور باشد، راهنمایی‌شان می‌کند تا کمک بگیرند، «اختلالاتشان» را تشخیص دهند و بارشان را سبک کنند:

به مردی که نادانسته با زنی که پیش از اردوج دچار ام اس بوده ازدواج کرده و الان برای جدا شدن عذاب وجدان دارد می‌گوید حق داری جدا شوی چرا که طرفت با پنهان کردن بیماریش نشان داده وجدان ندارد. به دختری که رغم خیانت شوهرش و با پشیمانی او می‌خواهد در زندگی بماند می‌گوید تجربه و تحقیقات نشان داده این زندگی‌ها دوام نخواهند داشت. به مرد متأهلی که با دیدن عشق سابقش هوایی شده می‌گوید یا جدا شو و یا اگر زندگی‌ا‌ت را می‌خواهی، بعد ازدواج همه گذشتگانِ عشقی را مرده فرض کن و آیندگان را خواهر خودت بدان. در برابر بی‌تابی و بی‌چارگی او اشاره می‌کند «از کی تا حالا دنیا اینطوری بوده که آدم به هرکی می‌خواد برسه و اونجور که ما دوست داریم پیشرفته»؛ به زنی که تمام عمر فدایی شوهرش بوده و حالا خسته شده نهیب می‌زند خودت این احساس را بهش دادی که «قبله عالم» است و اول خودت را باید درمان کنی و نجات دهی و قس علیهذا… طبعن بیشتر مخاطبانش زنان هستند و آقای دکتر چیزهایی که زن‌های ما کم دارند مثل پتک توی سرشان می‌کوبد : عزت نفس، فردیت، استقلال طلبی، آزادی‌خواهی، دلیری، عقلانیت و…

یک اتفاق خیلی ساده باعث شد دست از گوش کردن به این فایلها بردارم! بین قفسه‌های کتابخانه، با عجله کتاب مستعملی را ورق می‌زدم که دقیقن در همان صفحه‌ای که مطلب مورد نظر مرا نوشته بود گلبرگِ بزرگِ خشک شدۀ قرمز رنگی پیدا کردم! پیدا کردن برگ گل خشک شده لای ورقه های همچین کتاب بی‌ربطی (بی ربط به گل و بلبل) متوقفم کرد. به سالن قرائتخانه رفتم و کتاب کهنه را زیر و رو کردم. گلبرگ دیگری نداشت. با آن متن دشوار و پر از عبارات و اصطلاحات عربی‌اش که تا مجبور نشوی سراغش نمی‌روی… برای مدت طولانی در صندلی کتابخانه فرو رفتم و به آن زن (ندیده یا نشنیده‌ام مردی گلبرگ خشک کند لای کتاب) فکر کردم و از آن روز دیگر هلاکویی برایم جذاب نبود. گلبرگ تُرد وسط آن کلمات صعب حرف می‌زد با صدایی که خیال می‌کنم هر زنی که سروکارش به آن کتاب و آن صفحه بیفتد می‌توانست بشنود.

***
ایریگاری، فیلسوف، زبانشناس و روانکاو زنانه‌نگر در یکی از کتاب‌هاش اشاره می‌کند که کار با زنان مبتلا به اسکیزوفرنی او را به این نتیجه رسانده که زنان را زبان از پا در می‌آورد. زبانی که آنها نساخته‌اند و قدرت بیان دردشان را با آن ندارند. به نظر من این در ساحت‌های مختلف و ساختارهای دیگر هم صادق است. زندگی در جهانی چنین مرد-ساز خیلی از زن‌ها را از پا درمی‌آورد. آن‌ها نمی‌توانند خودشان را به زبان بیاورند/ به فعلیت برسانند جوری که آنچه می‌خواهند بگویند/باشند درست فهمیده شود. احساسات شدیدشان بازی می‌خورد و حرف‌ها و نوشته‌هایشان رنگ «چس‌ناله» می‌گیرد؛ خدماتشان در زندگی تعبیر به نیازی غریزی می‌شود و کارها و حرف‌ها و رویاهاشان برچسب سانتی‌مانتالیسم می‌خورد – چرا که زنان مفاهیم محترمانه و ارزشمندی ندارند که با آن خود را «بیان» کنند. همچنین، هرگز امکانات واقعی و مادی کافی برای تحقق رویاهاشان نداشته‌اند. خسته می‌شوند و خسته می‌کنند و روانشان از هم می‌پاشد.

زنان موفق معمولن زنانی هستند که با ساختار کنار بیایند. مترو معیارها را بپذیرند و سرجایشان بمانند. اگر هم طالب رشد و ترقی هستند با ملاک‌های مردانه همساز شوند. پوستشان را کلفت کنند و قدری خودشیفته، با اعتماد به نفس کاذب و دافع، شبیه مردانِ جاه‌طلب شوند. بروند وسط میدان کشتی بگیرند، تقلب کنند، کلک بزنند، خیانت کنند، آدم‌ها را بازیچه کنند و زمین‌بخورند و خیانت ببینند و آخ نگویند. مثل توپ پینگ پنگ زمین عوض کنند، یک طرف مادر دلسوز باشند و آن طرف کارشناس خبره؛ در عین اینکه زن‌اند و باید بار مضاعف زنانگیِ مردپسند را نیز به دوش کشند. هم این توصیه‌ها که دکتر هولاکویی می‌کند واقعن به دردشان می‌خورد -مادامیکه نپاشند و از ریل خارج نشوند.

اما اگر چاره نیست و مفهوم نیست و زبان نیست و ساختار نیست، چرا همه تن نمی‌دهند به این سلامت و سادگی و سبکی و عقلانیت؟ اصلن چرا هنوز زن و زنانگی مانده و به هر نحوی سرکوب و مدیریت شود باز جنون باقیست؟ چرا نمی‌ترکد وقتی هیچ شاهزاده‌ای در کار نیست؟
پیچیدگی، شور، دردِ مفهوم‌پردازی نشده‌ای که گیج و گنگ و معلق مانده و به در و دیوار روان زنان می‌کوبد تا باقی بماند و زمانی فهمیده شود. و تازه از روزی که به رسمیت بشناسیمش، به اندازه تاریخ بشر زمان لازم دارد تا از تاری و ابهام درآید، شکل و شمایل و جا و جایگاه پیدا کند و تنوع و تابیدگی‌هاش  آشکار شود.



Read the whole story
khers
71 days ago
reply
Share this story
Delete

girlwithlandscape: Watching old episodes of Parts Unknown and...

1 Share
















girlwithlandscape:

Watching old episodes of Parts Unknown and being struck by little moments like these. What an extraordinary tragedy.

Read the whole story
khers
179 days ago
reply
Share this story
Delete

در توصیف آن سالها

1 Comment and 2 Shares

انتخاب پادکست چنل‌بی برای گوشدادن در آن ساعت از شب تصمیم عاقلانه‌ای نبود.
با چنل‌بی در توییتر اشنا شدم. کلا اهل پادکست نبودم. ترجیحم در بین روشهای دریافت محتوای فرهنگی، خواندن است. اما تعریف‌های زیادی از چنل‌بی شنیده بودم. خواندم که "زبان آتش" اپیزود پرطرفداری‌ست. همان را دانلود کردم.
جریان این بود که در یک اتش‌سوزی سه کودک یک تا دو ساله در آتش می‌سوزند و پدر متهم به قتل می‌شود و بعد حدودا ده سال اعدام می‌شود و بعد حدودا یکسال پس از اعدام، مسجل می‌شود که او قاتل نبوده است‌.
این قبیل اتفاقات، ژانر من نیستند. من را می‌ترسانند و متاسفانه گوینده پادکست صدای به غایت شیوا و نحوه بیان به شدت دلچسبی داشت که مطلب ترسناکی مثل این موضوع را طی دو ساعت و دو دیقه به خورد گوش‌های من بدهد.
قبل از شروع گوش دادن به این اپیزود فکر می‌کردم مدت اپیزود یک ساعت و بیست دیقه است اما وسطش متوجه شدم مدتش 124 دیقه‌است. وقتی که گوش دادن بهش تمام شد ساعت 5 و 55 دقیقه صبح بود. من از شب بیداری خوشم نمی‌اید. از کم خوابیدن، مرتب نخوردن و غمگساری هم خوشم نمی‌اید. چون همه این ها من را یاد "آن سال‌ها" می‌اندازد.
"آن سالها" چیزی است که میخواهم در باره اش صحبت کنم. سالهایی که دیتیل زیادی ازشان ندارم و متاسفانه همین موضوع ناراحتم میکند. می دانم خوب نبودم. اما نمیدانم خوب نبودنم چه کیفیتی داشت. چون نمی نوشتم. یعنی منسجم نمی نوشتم. الان این طور نیستم. کافیست تاریخی از من خواسته شود تا من به یکی از دفاتر برنامه‌ریزی/ خاطره‌نویسی و یا بالا پایین‌های حسیم مراجعه کنم تا بدانم چه حسی داشتم. مساله دقیقا همین است. چیزی که به نحوی ثبت نشود از یاد می رود و یا ماهیتش تغییر میکند. مثلا ممکن است به یاد نیاوری دقیقا چه اتفاقی افتاد که با دوست صمیمی پنج شش ساله ات کات کردی اما می دانی این کار را کردی و فقط می توانی حس کلی را بگویی ولی دیتیلی یادت نیست.
مساله من و آن سالها هم همین است. منظورم سالهای "پیجامه گشاد" است. اگر بخواهم به طور دقیق بگویم آن سالها برایم از سال اول دبیرستان شروع و تا سال سوم دانشگاه ادامه داشت. آن سالها پیجامه کهنه سرمه ای داشتم که همان را میپوشیدم و به مدرسه و بعد به دانشگاه می‌رفتم. به نظرم این بدیهی‌ترین کار بود. نمی‌فهمیدم چرا باید با سر و وضعی جز این به دانشگاه بروم. حتی آن موقع هم تشخیص می‌دادم که مانتوی دختر سال بالایی که در کلاس هیدرولوژی با هم همکلاسیم بسیار خوب است اما من، انرژی و انگیزه لازم برای رفتن، دنبال آن لباس گشتن و پوشیدنش را نداشتم. فکر می‌کردم جایی که باید نیستم. اما نمی‌داستم باید کجا باشم. غم، به  نظرم فضیلت خاصی نبود اما جایگزینی هم نداشتم. شب ها تا دیروقت بیدار می‌ماندم و وبلاگ می‌خواندم. بعد آهنگ گوش می‌دادم. بعد سعی میکردم بهتر شوم. یعنی سعی میکردم به چیزی فکر کنم و مجبور شوم بهتر شوم اما نمی شدم. نمیدانم به چی فکر میکردم. نمیدانم در طول روز چکار میکردم. این ها را نمی‌نوشتم. یادم می‌آید در تخت دراز می‌کشیدم و فکر میکردم که خیلی خسته‌ام. فکر میکردم هنوز از دبیرستان خسته‌ام، از مردن پدرم خسته‌ام. از دانشگاهی که درش قبول شدم خسته‌ام اما حسم، بالا پایینش را یادم نمی‌اید.
یکی دیگر از افسوس هایم این است که ان موقع هم کارها ی جالبی کرده بودم و حرف های بامزه ای زده بودم، اما متاسفانه یادم نمی‌ایدشان. مثلا در دبیرستان هر گه و کثافتی که اتفاق می افتاد من هم یک گوشه اش را گرفته بودم. یا خیلی میشد وسط مدرسه جمع کنم برگردم خانه. قاعدتا این ها باید الهاماتی برای روزهای بعد باشد. مثلا خاطره ای برای فرزندانم که وقتی پیر و از خود راضی شده ام برای توله‌هایشان تعریف کنم و بگویم "یادش بخیررررر،چه روزایی داشتیم. من خیلی باهوش و شولوغ بودم."
اما من صرفا خسته بودم و هر خاطره ای از دبیرستان یا دانشگاه را که بقیه دوستانم تعریف میکنند، من جوری گوش میدهم که انگار خودم آنجا نبودم. انگار توصیف آدم دیگری است.
این توصیف های انقدر جامع، توصیف یک چیز واضح است. افسردگی.اما آن موقع انقدر واضح نبود. نمیدانم چیزی که الان انقدر واضح است چرا آن موقع نبود. در نتیجه عملا کار خاصی هم نمیشد برای التیامش کرد. افسردگی خودبه خود خوب نمی شود.
از پیجامه ام یک خاطره دارم. خاطره این است که داشتم از در دانشکده به در فنی می رفتم که دنیز (که آن موقع نمیشناختمش) یکهو پرید جلو و گفت که اگر فردا هم با آن پیجامه به دانشگاه بیایم آن را جلوی حراست پایین می‌کشد و با قیچی ریز ریزش می‌کند. در واقع همانجا به دنیز ارادت پیدا کردم و فکر کردم که دوستی ام را با او حفظ خواهم کرد و سعی میکنم با حفظ فاصله مناسب اخلاق سگ و زبان تلخش را تحمل کنم. نمی دانم چرا فکر کرد باید اشاره ای به پیجاکه ام بکند. ما دوست نبودیم. مسئولیتی نداشت. این کارش برایم جالب بود.
یادم میآید که واکنشی خاصی نشان ندادم. تنها حسی که یادم است حس این بودکه در مایعی با ویسکوزیته بالا فرو رفته ام. مثل چسب، مثل عسل و هر حرکتی، هر واکنشی، خسته کننده تر از آن بود که من جانش را داشته باشم. احتمالا از دانشگاه بیرون امدم، سوار اتوبوس بی آرتی شدم، تا راه آهن رفتم و برگشتم. اینکار خوشحالم میکرد. شولوغی؛ مادامی که کسی کاری به کارم نداشته باشد خوشحالم میکرد. منظورم این است که نویز بک‌گراند ذهنم را آرام می‌کرد.
از بابت پسر در مضیقه نبودم. الان با بررسی کلی فکر میکنم هیج وقت از بابت پسر در مضیقه نبودم. فقط نمی‌دیدمشان. رفتارم نوعی اشعه "آخیییی کوچولو" ساطع میکرد. نمیدانم چه چیزی در چهره ام بود که پسرها فکر میکردند اشاره به تهوع سارتر من را تحریک جنسی خواهد کرد. اما واقعیت این است که تهوع ساتر، تنها مایه تهوع من بود. ادبیات برای من دستمایه مخ زدن نبود. وسیله توصیف بود. برای همین حالا بعد از گذر سالها فکر میکنم پسرهایی تلاش میکردند مخم را بزنند و  این مقدار از مخ زنی برای دختری که با پیجامه به دانشگاه می‌رفت حتی رکورد خوبی بود. متاسفانه ان موقع نمیدانستم مخ دارد زده می شود و فکر میکردم "در مارکت"نیستم و هر انسانی هرچه قدر هم وارسته، هورمون هایی دارد که دوست دارد به کار گرفته شود. منظورم این نیست که ازینکه هورمون داشته باشم شرم داشتم مساله ام این بود که حتی نمیدانستم هورمونی دارم و نخ‌ها را نمی‌گرفتم.
به طور دقیق می توانم بگویم وضعتم نوعی افسردگی متوسط، افسردگی بعد از تروما، افسردگی فلسفی و عدم آشتی با غرایز جنسی بود.
نقطه مقابل من کسی است که دوست دارم در این پست راجع بهش حرف بزنم. دوستی که بعدا با هم صمیمی تر شدیم و چند هفته پیش از آمریکا آمد ایران و دوباره برگشت.
دوستم زیبا بود و در حد فرهنگ، به خودش می رسید. روی دندانش نگین داشت که برای فضای دانشکده فنی آن موقع چیز عجیبی بود. من باهاش سلام علیک داشتم ولی دوستی خاصی نداشتیم. ازش بدم نمی امد. فقط من دور بودم. خیلی دور.
یعنی این چیزی است که سودا بعدا بهم گفت. گفت تو انگار ما را نمی دیدی. انگار هیچ چیز را نمی دیدی. سودا نمونه کسی است که من می گویم آدم مثبتی است. تصمیمی میگرد و آن را انجام می دهد و در مجموع خوشحال است. با به پیشواز رفتن به مشکلات اوضاع را بر خود زهر نمی کند.
در تناسب با سلیقه اش شیک پوش است و خودش و خواسته هایش را به رسمیت میشناسد. هفته پیش که آمده بود و رفته بود دانشگاه، عکسایی گرفته بود و جای دوستان دیگر را خالی کرده بود. عکسها را به من نشان داد و برایم تعریف کرد که یادت می اید فلان جا فلان طور...؟
من یادم نمی امد. اصا یادم نمی آمد کی دانشگاه رفتم. کی درس خواندم و کی لیسانس گرفتم. تنها چیزی که می دانم این است که از یک دوره ای شروع به عوض شدن کردم. متاسفانه چون دفتر دیگری در دسترسم نیست نمیدانم چه شد و طی چه پروسه ای بود که عوض شدم. فقط میدانم کی بود. نه که آدم دیگری بشوم اما به نحوی تلاش کردم به زعم خودم بهتر شوم. یادم می اید که به خودم میگفتم مهم نیست نتوانم مهم نیست از سر دماوند غل بخورم و به پایین بروم، من به دماوند می روم. مهم نیست که به تخمم نیست که فلان گور را ببینم یا نه ولی می روم. مهم نیست چه احساسی دارم. کار را میکنم.  مهم نیست که این پسر نظرات آبگوشتی راجع به ادبیات دارد من باهاش صحبت میکنم. مهم نیست که هیفده واحد کارشناسی افتاده‌ام، ارشد می‌دهم. بهشان فکر نمیکنم و فقط میکنم.
فکر میکنم رویکرد اسکارلت را در پیش گرفته بودم. قرار بود بعدا به مسائل فکر کنم و در لحظه فقط عمل کنم. این چیزی بود که سالها بعد خِرم را گرفت. چیزی که پارسال متوجهش شدم. من از احساسات منفی گریزانم. از حس گیر افتادن. حس جواب پس دادن. حس غم. اجازه نمیدهم طیف خاصی از احساسات منفی درم فعال شود و ذهنم را پراکنده می کنم. منظورم این نیست که از موقعیت فرار میکنم. اتفاقا همیشه در موقعیت حاضر هستم. اما ذهنم نیست. مثلا در مراسم ختم یا سر قبر مردم، به ساختار گل گلایل فکر میکنم یا اینکه ارتفاع قبر چقدر است و چقدر طول میکشد تا جسد از بین برود. یا حس دلتنگی: سری آدمها را ماچ و بوس میکنم و می پرم در اتوبوس/ قطار و هواپیما و می خوابم. طولانی و عمیق و ته ذهنم کسی میخواند: واقعا مهم نیست. مقابل درد هم تا جایی که وسعم برسد همینم. رفته بودم دو تا از دندان های عقلم را جراحی کنم تا ماه بعد در کشور غریب اذیتم نکند. انصافا دردی هم نداشت. دکتر ماهر بود و من بهش اعتماد داشتم و تمام مدت فکر میکردم مهم نیست. الان تمام می شود و تا الان هیچ وقت هیچ کس با دندان عقلش نمرده.
اما آن شب، با شنیدن آن پادکست، درباره پرونده آتش سوزی و زندانی شدن حدودا ده ساله و بعد اعدام شدن و بعدتر اثبات بی گناهی نوعی از درد را در من زنده کرد که مدت ها بود نمیشناختمش. نوعی درد خالص که حس من از خودم را شبیه روزهای کارشناسی کرد. نوعی درد که ساعت شش صبح خواستم با خوردن پیتزای سرد از یخچال در آمده و نوشابه و شکلات کنارش بزنم و نتوانسم. نوعی درد خالص و سنگین و ضخیم. آن جا بود که دفترهایم را گشتم و دیدم هیچ متن درست حسابیی از آن سالها ندارم و حافظه ام یاری نمی کند. همانجا بود که سالهای بعد را ورق زدم و خودهای مختلفی ام را دیدم که انگار زندگی هایی مستقل و جدا از منند. انگار من نیستند. انگار من روزی این نبودم و در عین حال همین بودم ولی طیف احساساتم این نبود.
برای همین فکر کردم که همیشه، باید نوشت. وقتی نمی نویسی توصیفی از وضعیتت نداری. برای همین فکر کردم که باید حریصانه مثل تمام آدمهایی که در طول سالهای سال، مسخره کرده ام نوشته های چاپ شده ام را جمع کنم. داستان های ضعیفی که در مجله های بی اهمیت نوشته ام. خاطرات کودکی هایم. همه این ها من هستم و اگر همه این نوشته ها نباشد من همه این من ها را یادم می رود. چیزی که نیست، چیزی که ثبت نشده فراموش میشود.
دوست داشتم فکر کنم که پادکستی که شنیدم تخمی بوده و تاثیری روی من نداشته اما تمام روزهای بعد فکر گیر افتادن در چنان وضعیتی دیوانه ام می کرد و برایم یاد آور درک نوعی از بیهودگی در زندگی بود که فقط آن سالها می شناختمش. بعد تر،  با اخته‌تر کردن احساساتم و در عین حال انتخاب دوست پسر مناسب آدم خوشحال تری بودم. قسمت دومش که دلپذیر است اما روی قسمت اولش باید کار کنم که طیف منفی احساساتم را به رسمیت بشناسم و بگذارم بیایند و بروند.

Read the whole story
Ayda
180 days ago
reply
از پیجامه ام یک خاطره دارم. خاطره این است که داشتم از در دانشکده به در فنی می رفتم که دنیز (که آن موقع نمیشناختمش) یکهو پرید جلو و گفت که اگر فردا هم با آن پیجامه به دانشگاه بیایم آن را جلوی حراست پایین می‌کشد و با قیچی ریز ریزش می‌کند. در واقع همانجا به دنیز ارادت پیدا کردم و فکر کردم که دوستی ام را با او حفظ خواهم کرد و سعی میکنم با حفظ فاصله مناسب اخلاق سگ و زبان تلخش را تحمل کنم. نمی دانم چرا فکر کرد باید اشاره ای به پیجاکه ام بکند. ما دوست نبودیم. مسئولیتی نداشت. این کارش برایم جالب بود.
یادم میآید که واکنشی خاصی نشان ندادم. تنها حسی که یادم است حس این بودکه در مایعی با ویسکوزیته بالا فرو رفته ام. مثل چسب، مثل عسل و هر حرکتی، هر واکنشی، خسته کننده تر از آن بود که من جانش را داشته باشم. احتمالا از دانشگاه بیرون امدم، سوار اتوبوس بی آرتی شدم، تا راه آهن رفتم و برگشتم. اینکار خوشحالم میکرد. شولوغی؛ مادامی که کسی کاری به کارم نداشته باشد خوشحالم میکرد. منظورم این است که نویز بک‌گراند ذهنم را آرام می‌کرد.
Tehran, Iran
khers
179 days ago
reply
Share this story
Delete

رنجیدن، رنج‌بردن

2 Shares

رنجیدن باید همان رنج‌بردن باشد اما نیست. رنجیدن مانند گزیدن است، یک بار است و یک باره، تمام می‌شود یا نمی‌شود. اما نیش دردش مانند سوزن و دندان- فرانسوی‌ها می‌گوید دندان مار- فرو می‌رود و داغ می‌کند و فروکش می‌کند. اثرش، یادش می‌ماند.
رنج بردن، نیش ندارد، دندان ندارد. فعلش مصرف می‌شود. هر روز مانند روزی که خدا می‌دهد و کدخدا می‌ستاند. انسان رنج می‌برد. از نیش و دندان. از سرما و گرما. از باد و طوفان، از سیل و زلزله. از یار و جورش. از جبر، جبر روزگار. از ظلم. انسان از روز رنج می‌برد، از خورشید و از شب، از تاریکی. کسی ازاینها نمی‌رنجد.

کسی مسئول رنج نیست. فعل تقصیر را به انسان، بر گرده انسان می‌گذارد. خود رنج بردن بس نیست، تقصیرش هم افزوده می‌شود. انباشت رنج. انسان انبار رنج.

ما از چیزهایی رنج می‌بریم که صاحب ندارد. در اینجا مردم به دیدن پسی‌کولوگ می‌روند، آنجا می‌گویند تراپیست. قدما به دیدن کشیش می‌رفتند. گناهانشان را اعتراف می‌کردند، گمان به اینکه رنج و گناه با هم روابطی دارند. سبک می‌شدند. رنجشان را در اعتراف‌خانه که جای تنگی بود میان کشیش که از خدا نمایندگی داشت و گناه‌کار و پرده‌ای مشبک و چوبین از هم جداشان می‌کرد، خالی می‌کردند. کشیش نمی‌دیدشان، خدا اما می‌دید. یعنی که از کشیش باید ترسید و از خدا نه. ترس از خدا که می‌گویند، ترس از بنده خداست. تا آجر یا سنگ روی آجر یا سنگ بند شود. اینها را به صحنه آوردن می‌گویند. همان تاتر، و بی ‌تاتر پایان جهان خواهد بود. یا آغاز بی‌پایان رنج. تاتر امروز جانشین دنیای بی‌آیین است. و رویارویی مستقیم با خدا دنیای بی‌تاتر یا پایان دنیاست. این دنیا. آن دنیا را نمی‌دانم نامش چیست.

گریه هم سبک می‌کند. رنج‌ها قدری آب می‌شوند و به صورت اشک از چشم‌ها بیرون می‌ریزند. هنوز مردانی هستند که گریه می‌کنند. جوامعی بودند که در آن حتی جانیان رحمت داشتند. داستایوفسکی نویسنده آن مردم بود: «آن تانک‌سوار جوان روس را که با فشار برماشه، های های می‌گرید». کوندرا که نماینده جوامعی بود که از آن مردم جدا می‌شد، از آن رحمت نفرت داشت. میشل دل کاستیو می‌نویسد، خطاب به داستایوفسکی:‌

«کوندرا در تو احساساتی، رقت انگیز، مذهبی را محکوم می کند؛ وبا آن شعر را.
نفرت پاشیده شده به وسیله کمونیسم شوروی آنجا که سلطه داشت، عدم تساهلی را موجب شد، با همان شدت، که زیبایی‌شناسی را آلوده می‌کند، همان‌گونه که ماتریالیسم تاریخی هنر را کوچک می‌گرداند. همه‌چیز بدانگونه پیش می‌رود که پنداری، رهیده از کمونیسم، تنها اثر زخم باقی می‌ماند. هنگامی که این جراحت، رقابتی تاریخی چند صد ساله را بیدار می‌کند، نفرت، تمایل به اخلاق می‌‌شود.

تو فدور،همه آنچه کوندرا نمی‌تواند بالا نیاورد، هستی. تو را از اروپایی که خود انکار می‌کنی می‌رماند. تو را به آن دردپرستی مسیحی که تو خود را با آن پر می‌کنی رجعت می‌دهد. تو را به آن استعداد مذهبی غیرقابل‌تحمل رها می‌کند که تحت عنوان آشتی عالم‌گیر، از قربانی می‌خواهد در آغوش جلادش بگرید.»

مردانی هستند که دیگر نمی‌گریند. مردمانی هستند که از رنج می‌گریزند. می‌خواهند که رنج پایان یابد. بی‌تاتر. بی‌آیین. می‌خواهند اگر دستشان برید خون نیاید. اگر نیششان زدند یا دندانشان گرفتند نرنجند. نیش و دندان را می‌کنند. مردمانی که رنج را انکار می‌کنند. و بی‌درد می‌زایند.
Read the whole story
khers
179 days ago
reply
Ayda
182 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

آن‌سال، شبکهٔ ورزش، برای اوّلین‌بار مسابقات دوچرخه‌سواری تور فرانسه را زنده پخش ...

1 Comment and 3 Shares
آن‌سال، شبکهٔ ورزش، برای اوّلین‌بار مسابقات دوچرخه‌سواری تور فرانسه را زنده پخش کرد. پیگیر نبودم و تا آن‌موقع فقط اسم چنین مسابقه‌ای را شنیده بودم. یادم نیست که اتّفاقی فهمیده بودم یا چطوری که از تلویزیون پخش می‌شود. ۲۱روز، هرروز بعداز‌ظهر، می‌نشستم و مسابقه را می‌دیدم. رقابتی که هیجانی نداشت مگر در دورهای آخر، دوچرخه‌سوارهایی که اکثراً لبخند می‌زدند، تماشاچیان ظاهراً شاد و بی‌خیال کنار مسیر و جاده‌ها، مناظر و دشت‌های وسیع سبز، و آفتابی که همزمان به من و به مردم سرزمینی دیگر می‌تابید، آرامم می‌کرد. سال بعدش آنقدر زمین و زمان زیرورو شده بود که هرچه می‌دویدم تا برسم به مسابقه، نمی‌رسیدم، جا می‌ماندم، دیر می‌شد، نمی‌شد. خیلی دست‌وپا زدم و خب، دیر فهمیدم که آن، سهم آن‌سالِ من بود، بدون اینکه منتظرش بوده یا برایش دویده باشم.
Read the whole story
paradoxi
182 days ago
reply
سهم آن‌سالِ من
khers
180 days ago
reply
Ayda
181 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete
Next Page of Stories